آدم وقتی داره از کوه بالا میره، به زخمهایی که خورده اهمیت نمیده، چون مجبوره که ادامه بده. وقتی کوه رو پشت سر میذاره و رو چمنها دراز میکشه، درست تو اون لحظه، همهی زخمها شروع به درد و خونریزی میکنن.
پاسخ سوال «الآن که خوشحالم، پس چرا از درون حس خوبی ندارم» توی همین متنه.
هرچی سنم بالاتر میره، بیشتر میفهمم که خوشبختی یعنی صبحهای آروم، خونهی تمیز، زود خوابیدن، یه جای امن برای زندگی و آدمهایی که انرژیمو نمیگیرن.
بزرگترین پیروزی زندگیام این بوده که توانستم با خودم زندگی کنم و کمبودهای خودم و دیگران را بپذیرم. از آنچه دوست دارم باشم خیلی دورم، اما بالاخره به این نتیجه رسیدهام که آن قدرها هم بد نیستم.
مرگ واقعا ترسناکه. کسی که میمیره نمیره که بعد از چند وقت بیاد. نیست! دیگه کلا نیست. لباسش هست، عطرش هست، خاطرات هست ولی هیچ وقت هیچ جا قرار نیست دیگه اثری ازش باشه.زندگی جریان داره ولی اون نیست.