eitaa logo
ادبیات استنطاقی با تاکید قرآنی
1.6هزار دنبال‌کننده
2 عکس
3 ویدیو
7 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم امیرالمؤمنین (علیه السلام): ذلکِ الْقُرْآنُ فاسْتنْطِقُوهُ؛ قرآن را به سخن بیاورید ادبیاتی (نقلی: ادبیات، اصول، تاریخ و سیره، رجال و فقه یا عقلی:منطق، فلسفه، کلام، عرفان و اخلاق) را دنبالش هستیم که قرآن و حدیث را به سخن درمی آورد.
مشاهده در ایتا
دانلود
فضلة: فضله در اصطلاح علم نحو دو معنا دارد: ۱.فضله یعنی زائد در مقابل عمده. ۲.فضله به معنای مستغنی عنه. تفاوت این دو معنا در آن است که فضله در مقابل عمده یعنی رکن کلام(مسند و مسند الیه)نیست ،اما گاهی وجود آن ضروری است، به گونه ای که اگر نباشد معنای کلام فاسد می شود،مثلا حال فضله است یعنی نه مسند است نه مسند الیه اما گاهی حذف آن ممتنع می باشد مثل: لا تقربوا الصلاة و انتم سکری. اما فضله به معنای مستغنی عنه یعنی نه رکن است و نه حذف آن ضرری به کلام می زند مثل حذف مفعول به در (ضرب زید). مهدی الاریب،ج۶ ،ص۶۷ 🔰قاعده هر گاه عَلَمی،موصوف برای کلمه(ابن)واقع شود، در حالی که ابن اضافه به علَم دیگری شده است، در این صورت تنوین علَم اول حذف می گردد. مانند:قال الامام حسنُ بنُ علی/بمحمدِ بنِ علی در مثال اول،حسن و در مثال دوم،محمد باید تنوین داشته باشند ولی این قاعده موجب حذف تنوین شده است. منبع:هدایه فی النحو/درس تنوین(دروس حوزوی) @oloomhowzeh_ir
من نشویه: حرفی است که مدخول آن منشأ و مبدأ است برای آنچه که من متعلق به آن چیز است:(زید ولد من عمرو). الآیة: لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ. یحفظونه من امر الله :یعنی حفظ می کنند اورا حفظی که نشأت گرفته از امر خداوند متعال! دو نکته مهم: ۱.فرق من نشویة با من ابتداء ان است که من ابتدائیه در مقابلش (الی، انتهائیه) معنا می دهد،مثل: (ذهب من البصره الی الکوفه) اما من نشویه در مقابلش الی قرار نمی گیرد(زید ولد من عمرو،الآیه). ۲.اصطلاح نشویه حادث شده از متأخرین از ادباء است اما قدماء بر این من،همان عنوان ابتدائیه را اطلاق کرده اند. علوم العربیه،ج۲/ص۳۷۷
🔶 التحقيق في كلمة( ): ومن هذه الأسماء التي تمنع لوجود ألف التأنيث الممدودة فيها«حمراء وصفراء وخضراء وصحراء وطرفاء ونفساء وعشراء وقوباء وفقهاء وسابياء وحاوياء وكبرياء ، ومنه عاشوراء ومنه أيضا أصدقاء وأصفياء ، ومنه زمكّاء وبروكاء وبراكاء ودبوقاء وخنفساء وعنظباء وعقرباء وزكرياء ، فقد جاءت في هذه الأبينة كلها للتأنيث.(الممنوع من الصرف في اللغة العربية-ج١-ص٥٠٩).  الأسماء المختومة بألف التأنيث ممنوعة من الصرف، و إليك أوزانها:فاعولاء،نحو: «تاسوعاء» (التاسع من محرّم) و «عاشوراء» (العاشر من محرّم).(المعجم المفصل في علم الصرف-ج١-ص١٥٥). بعضها شائع مشهور يعرف بمجرد سماع صيغته. ومنه الأوزان الآتية:8- فاعولاء، مثل: عاشوراء، اسم لليوم العاشر من المحرم.(النحو الوافي-ج٤-ص٦٠٣). العاشُوراءُ، قَالَ شَيْخُنا: قلتُ: المَعروف تَجَرُّدُه من ال.(تاج العروس-ج١٣-ص٤٣). (فاعُولاءُ) عاشُوراءُ معرفَة.(المخصّص-ج٥-ص٥١). قال بعضهم : عاشوراء : معرفة لا يجوز إدخال الألف واللام عليها ، ولا يوصف بها اليوم ولكن يضاف إليها.(شمس العلوم-ج٧-ص٥٢٠). : (عاشوراء)بر وزن(فَاعُوْلَاء)از ريشه(عشر)مى باشد و به علت(الف)و(همزه)زائدتين است. (عاشوراء)معرفة است چون اسم مى باشد براى روز دهم از ماه محرم كه در اين صورت(ال)تعريف بر آن داخل نمى شود و مثلا در عبارت:( هذا عاشوراء ),(عاشوراء)صفت براى(يوم)نيست بلكه مضاف اليه(يوم)مى باشد. ارسالی @oloomhowzeh_ir
بسم الله الرحمن الرحیم 🔶 جار و مجرور ها چرا متعلق مي خواهند؟ 💢 در هر كلامى قبل از تشكيل شدن,دو ابهام وجود دارد: ١-ابهام اصلى:ابهام اصلى يعنى ابهامى كه مربوط به مسند و مسند اليه است و فقط توسط مسند و مسند اليه بر طرف مى شود مثلا مخاطبى كه نمى داند كه(زيد قائم است)به از خبر مى دهيم:(زيدٌ قائمٌ)و توسط(زيد:مسند اليه) و (قائم:مسند)ابهام اصلى كلام برطرف مى شود. ٢-ابهام فرعي:ابهام فرعى توسط سائر قيودى كه جز اركان كلام نيستند از بين مى رود مانند:مفعول به-حال-تمييز-ظرف-جار و مجرور أصليّ... . ولى چون ظرف و جار و مجرور اصليّ براى از بين بردن ابهام فرعى در كلام مى آيند و در حقيقت تكميل كننده ى معناى عامل خود هستند در نتيجه هيچ چاره اى بجزء متعلق ندارند مانند: (زيدٌ قائمٌ)كه داراى ابهام فرعى است مثلًا(قيام زيد در كجا اتفاق افتاد؟)كه مى گوييم:(زيدٌ قائم في الدار)كه (في الدار)براى تكميل معناى(قائم)آمده و وظيفه ى بر طرف كردن ابهام فرعى را بر عهده دارد و (في الدار)جارومجرور اصلى است زيرا: ١:براى برطرف كردن ابهام فرعى آمده و بين متعلَّق خود و مجرور خود ارتباط برقرار مى كند يعنى در مثال مذكور,حرف(في)بين(قائم)و(الدار)ارتباط بر قرار كرده. ٢-براى ايجاد معناى جديد در كلام كه در مثال مذكور(في)معناى ظرفيت را در كلام ايجاد كرده است. نتيجه:چون ظرف و جار و مجرور اصلى براى برطرف كردن ابهام فرعى در كلام مى آيند و تكميل كننده ى معناى عامل خود هستند در نتيجه هيچ چاره اى جز متعلَّق ندارند.(بداءة النحو-بحث حروف الجرّ-پاورقى١٩-ص٢٢٦) @oloomhowzeh_ir
بسم الله الرحمن الرحیم 🔶 التحقيق في(حکم الجُمِل و الظرف و الجار و المجرور بعد النکرات و المعارف) الجمل الخبریة التي لم یستلزمها ما قبلها إن کانت مرتبط بنکرة محضة فهي صفة لها،نحو:(یَجِيءُ رجلٌ یَضْحَکُ) أو بمعرفة محضة فهي حال عنها،نحو:(یَجِيءُ زیدٌ یَضْحَکُ) أو بغیرالمحضة منهما فهي محتملة لهما،کقوله تعالی:(هذا ذِکْرٌ مبارکٌ أَنْزَلْنَاه) و(کَمَثَلِ الحِمارِ یَحمِلُ أسفاراً) وأما حکم الظرف والجارّ والمجرور بعدها (أي النکرة المحضة والمعرفة المحضة والنکرة غیر المحضة والمعرفة غیر المحضة) فحکم الجمل).(القواعد النحویّة-ص٢٨٦/الحدائق الندیّة في شرح الفوائد الصمديّة-ص٧٩٦). (جمله ی خبریه ای که آن الفاظی که قبل از آن آمده اند مستلزم آن جمله خبریه نمیشوند(یعنی این جمله به گونه ای نباشد که اگر حذف شود معنای کلام متلاشی شود)بخلاف(زیدٌ ذَهَبَ)که جمله ی خبری(ذَهَبَ)به سبب ماقبل یعنی(زیدٌ)آمده چون(زیدٌ)مبتدأمی باشد وهر مبتدأیی خبر می خواهد و اگر(ذَهَبَ)حذف شود کلام متلاشی می گردد)اگر این جمله ی خبریه با نکره ی محضه ربط داشته باشد پس آن جمله میشود صفت برای آن نکره محضه مانند:(یجيءُ رجلٌ یضحکُ)که(یضحک‌ُ)صفت برای(رجل‌ٌ)می باشد-یا اگر آن جمله خبریه ربط داشته باشد با معرفه ی محضه پس آن جمله میشود حال از آن معرفه محضه مانند:(یجيء زیدٌ یضحکُ)که(یضحکُ)حال از(زیدٌ)میباشد-یا این جمله خبریه ربط داشته باشد با نکره غیرمحضه یامعرفه غیر محضه در این صورت جمله هم می تواند صفت باشد وهم می تواند حال باشد مانند:(هذا ذکرٌ مبارکٌ أنزلناه)که(أنزلناه)هم می تواند صفت باشد برای(ذکرٌ مبارکٌ)وهم حال از(ذکرٌ مبارکٌ)باشد چون(ذکرٌ مبارکٌ)نکره غیر محضه است(زیرا نکره ای که توسط صفت تخصیص بخورد،در معنا نزدیک به معرفه میشود) و مانند:(کمَثَلِ الحمارِ یحمِلُ أسفاراً)که(یحملُ)هم میتواند صفت باشد برای(الحمارِ)و هم حال از (الحمار)باشد چون(الحمار)معرفه غیر محضه است(زیرا (ال)در(الحمار)،(ال) جنسیة هست که (الحمار)را در معنا نزدیک به نکره می کند). ظرف و جار ومجرور در مثال های زیر صفت هستند:(یَضحَکُ رجلٌ في الدار)-(یَضحَکُ رجلٌ عندَک). ظرف وجارومجرور در مثال های زیر حال هستند:(یَضحَکُ زیدٌ في الدار)-(یَضحَکُ زیدٌ عندَک). ظرف وجارومجرور در مثال های زیر هم می توانند صفت باشند وهم حال:(یَضحَکُ رجلٌ مؤمنٌ في الدار)-(یَضحَکُ رجلٌ مؤمنٌ عندَک). نکرة محضة:نکره ای که نه به نکره اضافه شده و نه صفتی برای آن آمده. معرفة محضة:‌معرفه ای که دلالت دارد بر یک شيء معین ومشخص. نکرة غیر محضة:نکره ای که به نکره ی دیگر اضافه شده یا صفتی برای آن آمده. معرفة غیر محضة:اسمی که در لفظ معرفه است و دلالت بر ماهیّت معین ومشخص می کند ولی کلی است وبر بیش از یک مصداق قابل صدق میباشد و درمعنا نزدیک به نکره است. أمّا النكرة:فالأصل فيها أن تنعَت لأن الغرض من النعت تخصيص المنعوت فلمّا كانت النكرات مجهولة احتاجت الى التخصيص.(علل النحو-ج١-ص٣٨٠/العلل في النحو-ج١-ص٢٣٤). علت اينكه جمله خبريه و ظرف و جار و مجرور بعد از نكره محضه در حكم صفت هستند اين است كه اصل در نكره اين است كه توصيف شود زيرا غرض اصلى از صفت,تخصيص منعوت مى باشد در نتيجه نكرات به علت مجهول بودن احتياج به تخصيص دارند. الأصل في صاحب الحال أن يكون معرفة لأن الحال هو حكم بصفة من الصفات فلا يجوز أن يصدر الحكم على نكرة.(الجدول في إعراب القرآن-ج١٦-ص٤١٧). و علت اينكه جمله و ظرف و جار و مجرور بعد از معرفه محضه در حكم حال هستند اين است كه اصل در ذو الحال اين است كه معرفه باشد زيرا حال حكم كردن به كمك صفتى از صفات مى باشد در نتيجه صادر شدن حكم بر نكره جائز نيست(زيرا نكره محضه فائده اى در ذو الحال شدنش نيست به اين علت كه مجهول است مگر اينكه مسوِّغ داشته باشد). ... أسلفنا عن الدماميني .(حاشية الصبان على شرح الأشموني على ألفية ابن مالك و معه شرح الشواهد للعيني-ج١-ص١٥٠-حاشية الدسوقي على مختصر المعاني-ج١-ص١٠٦). در صورتى كه جار و مجرور و ظرف بعد از معرفه محضه واقع شوند جائز است كه آن ها را بگيريم در صورتى كه متعلّق آن جار و مجرور و ظرف را فرض كنيم,بنابراين در مثال 🔴 يَضْحَكُ زيدٌ في الدار ِ 🔴 وجه جائز است: ١-(في الدار)متعلق به(كائنًا)مقدّر و . . ٢-(في الدار)متعلق به(الكائنُ)مقدّر و . {البته تعيين دقيق اين أمر مربوط به قرائن لفظيه و معنويه مى باشد} @oloomhowzeh_ir
👈 التحقيق في 👉 ...أن أصل التقوى كالدعوى، كما أن تترى في قوله تعالى:(ثم أرسلنا رسلنا تترى)أصله (وترى) ، ومنه تراث والأصل وراث، والتقية والأصل وقية.(اللمعة البيضاء-ج١-ص٥٥٦). ...أن أصل لفظ «التقوى» في اللغة هو «الوقوى» بالواو، و كالوقاية، فأبدلت «الواو» «تاء» كما هو في «الوكلان» و «التكلان» و نحوهما.(تفسير القرآن الكريم-ج٢-ص٥٣).  من اتقى يتقي اتقاءً: إذا جعل لنفسه وقاية عما يخافه.(تفسير حدائق الروح والريحان في روابي علوم القرآن-ج٢٢-ص٤٥٣). (التقوى) ، هو  ، وفيه إبدال فاء الكلمة تاء لمجيئها قبل تاء الافتعال في الفعل اتّقى، أصله ، و بقي القلب في التقوى وأصله الوقيا ثمّ قلبت الياء واوا في الاسم للفرق بينه وبين الصفة وهي التقيّ.(الجدول في اعراب القرآن-ج٢-ص٤١٠). ، كقولك: الدّعوى و الشّروى و  .(الإيضاح في شرح المفصل-ج٢-ص٤١٣). َالْأَصْلُ فِي  :   فَقُلِبَتِ الْوَاوُ تَاءً مِنْ وَقَيْتُهُ أَقِيِهُ أَيْ مَنَعْتُهُ، وَرَجُلٌ تَقِيٌّ أَيْ خَائِفٌ، أَصْلُهُ وَقَى، وَكَذَلِكَ تُقَاةٌ كَانَتْ فِي الْأَصْلِ وُقَاةٌ، كَمَا قَالُوا: تُجَاهَ وَتُرَاثَ، وَالْأَصْلُ وجاه و وراث.(تفسير القرطبي-ج١-ص١٦٢). إبدالها{أي التاء}: و جاءت التاء بدلا في المواضع التالية: أولا: إبدالها من الواو: تبدل «التاء» من «الواو» في غير قياس في الكلمات التالية: «تجاه» من «الوجه» وزن «فعال»، «تراث» من «ورث» على وزن«فعال»، «تقيّة» من «وقيت» على وزن «فعلية». و « »  « » و «تقاة» على وزن«فعلة». و «توراة» من «ورى» على وزن «فوعلة» «تولج» من الولوج على وزن «فوعل».(المعجم المفصل في النحو العربي_ج١-ص٣١٩).  قَالَ أبو منصور : اتَّقى يَتَّقي كَانَ فِي الأَصل اوْتَقى، عَلَى افْتَعَلَ، فَقُلِبَتِ الْوَاوُ يَاءً لِانْكِسَارِ مَا قَبْلَهَا، وأُبدلت مِنْهَا التَّاءُ وأُدغمت.(لسان العرب،ج١٥،ص٤٠٣). در كلمه معتل الفاء(واو)در معرض ابدال به(تاء)است.اين ابدال در مصدر,فعل و مشتقات و در است.(صرف كاربردى-ص٣٥). برخى از علماء قائل هستند كه(التقوى)مصدر مى باشد كه اصل آن(الوقوى)بوده و به دليل تخفيف در تلفّظ{زيرا تلفّظ كردن(واو)در صورتى كه در ابتداء كلمه باشد,ثقيل است},(واو) قلب به(تاء)شده,كه بنابر اين ديدگاه(التقوى)بايد مصدر فعل(وَقَى)باشد كه با مراجعه به برخى كتب لغت مى فهميم كه(التقوى)به عنوان مصدر(وَقَى)استعمال نشده: وقِى: وَقَاهُ يَقِيهِ وَقْياً بِالْفَتْح،و وِقايَةً بالكسْر،و وَاقِيَةً على فاعِلَةٍ.(تاج العروس-ج٤٠-ص٢٢٦). وَقَى: وقاهُ اللهُ وَقْياً و َوِقايةً وواقِيةً.(لسان العرب-ج١٥-ص٤٠١). و برخى ديگر(التقوى)را اسم مصدر مى دانند كه اين قول صحيح است زيرا(التقوى)از(همزه)و(تاء)در فعل(اتَّقَى)لفظًا و تقديرًا بدون عوض خالى مى باشد كه در نتيجه(التقوى), اسم مصدر است از(اتَّقَى) و علت اينكه(واو)در(الوقوى)قلب به(تاء)شده اين است كه(واو)در باب افتعال قبل از(تاء)در (اتَّقَى)واقع شده كه اصل آن(اوْتَقَى)بوده كه به علت مكسور بودن ماقبل(واو),(واو)قلب به(ياء)شده و بعد تبديل به(تاء)شده و در(تاء)باب افتعال ادغام شده,در نتيجه چون در فعل(اتَّقَى) ابدال رخ داده در اسم مصدر آن هم كه(التقوى)هست ابدال رخ داده و اصل(التقوى),(الوقيا)بوده كه به علت ايجاد فرق بين اسم و صفت(تَقِيّ),(ياء)در(الوقيا)قلب به(واو)شده:(الوقوى). :اسم-مفرد-جامد-غير مصدر(اسم فعل)-ثلاثي مزيد-از ماده(وقي)-بر وزن (فَعْلَى). منبع ( بسم الله الرحمن الرحیم ) @oloomhowzeh_ir
ادبیات استنطاقی با تاکید قرآنی
چرا در دو آیه ۱۰ فتح و ۶۳ کهف ضمیر ه مضموم قرائت شده است ؟ پاسخ ابوالبقا و مرحوم رضی را با بیان استاد فتوحی در این صوت شنود کنید منبع : کانال استاد فتوحی ❇️ سؤال: چرا در دو آیه زیر ضمیر «ه» مضموم قرائت شده است؟ 1⃣ إِنَّ ٱلَّذِینَ یُبَایِعُونَكَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ ٱللَّهَ یَدُ ٱللَّهِ فَوۡقَ أَیۡدِیهِمۡۚ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا یَنكُثُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦۖ وَمَنۡ أَوۡفَىٰ بِمَا عَـٰهَدَ ٱللَّهَ فَسَیُؤۡتِیهِ أَجۡرًا عَظِیمࣰا [سوره الفتح 10] 2⃣ قَالَ أَرَءَیۡتَ إِذۡ أَوَیۡنَاۤ إِلَى ٱلصَّخۡرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ ٱلۡحُوتَ وَمَاۤ إِلَّا ٱلشَّیۡطَـٰنُ أَنۡ أَذۡكُرَهُۥۚ وَٱتَّخَذَ سَبِیلَهُۥ فِی ٱلۡبَحۡرِ عَجَبࣰا [سوره الكهف 63] جواب و را با بیان استاد فتوحی در این صوت بشنوید. ‼️ انتشار فقط با ذکر منبع مجاز است. 📲لینک دانلود از گوگل‌درایو: https://drive.google.com/file/d/1hOPK-p217oKXHumninuEh7AoFROkG1Yq/view?usp=drivesdk 🆔 @ostadfotouhi
ادبیات استنطاقی با تاکید قرآنی
بررسى(...مَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ اللَّهَ...)(الفتح:١٠) ١-جمهور(هاء)را كسره داده اند:(عليْهِ). در قرائت حفض(هاء)ضمه داده شده:(عليْهُ) و علت ضمه دادن به(هاء)در اين آيه سازگارى برقرار كردن بين اين(هاء) و بين(هاء ها)در(وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ)(الفتح/٩)مى باشد. كسره الجمهور أعني الهاء غير حفص فإنه ضمها فقرأ:(عليهُ الله)و أراد بذلك التوفيق بينها و بين الهاءات في قوله:(وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوه).(إعراب القرآن و علل القراءات-ص٥٢١/السبعة في القراءات-ج١-ص٦٠٣). ٢-علت اينكه جناب حفص(هاء)را به ضمه قرائت كرده اين است كه:بنا بر اصل(هاء)را ضمه داده (زيرا (هاء)اى كه براى مذكر استعمال مى شد ضمه داده مى شود و ضمه اشباع مى شود و از اشباع ضمه(واو)توليد مى شود ولى در(عليهُ)بدون اشباع به دليل اكتفاء كردن به ضمه به جاى (واو) ديگر (واو) ذكر نشده و علت اين اكتفاء اين امر است كه ضمه نائب از (واو)مى باشد)ولى بقيه قُراء (هاء)را به كسر قرائت كرده اند به دليل اينكه(هاء)با(ياء)در(عليْه)مجاور مى باشند. قَرَأَ حَفْص {بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهِ الله} مَضْمُومَة الْهَاء على أصل حركتها وَقَرَأَ الْبَاقُونَ {عَلَيْهِ} بِكَسْر الْهَاء لمجاورة الْيَاء.(حجة القراءات-ج١-ص٦٧٢) الْهَاء للمذكر تضم وتشبع ضمتها فيتولد مِنْهَا الْوَاو نَحْو ضَربته.(حجة القراءات-ج١-ص٨١) مَضْمُومَة الْهَاء من غير إشباع اكْتِفَاء بالضمة عَن الْوَاو لِأَنَّهَا نابت عَن الْوَاو.(حجة القراءات-ج١-ص٢٩٠) ٣-علت اينكه جناب حفص(هاء)را به ضمه قرائت كرده اند اين است كه:ضمه بعد از حذف(واو)باقى مانده به دليل نزديك شدن به كمك مضموم شدن(هاء)به تفخيم در حرف(لام)در(الله) يعنى حرف ضمه بر روى(هاء)وسيله اى براى ايجاد تفخيم در(لام)مى باشد. {چون يكى از مواردى كه باعث مى شود در حرف(لام)تفخيم رخ دهد وجود ضمه در قبل از(لام)است مانند:(رسولُ اللهِ)}.(يعنى براى اشاره به اينكه صاحب اين اسم داراى عظمت و بزرگى است پس اسم ايشان هم با تفخيم بيان مى شود) و جناب طنطاوي معتقد است كه:آن امرى كه با تفخيم مناسب است{در صورتى كه:(لتفخيمٍ)بخوانيم كه در اين صورت تنوين دلالت بر ماهيت دارد يعنى ماهيت تفخيم}أمر عهد و پيمانى است كه كلام به آن مشعر مى باشد(يعنى: (إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ )اين آيه مشعر است به بزرگى و عظمت پيمانى كه با پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) بسته مى شود كه در حقيقت با الله تعالى اين پيمان بسته شده در نتيجه تفخيم در لفظ جلالة(الله)كه صاحب اين اسم است و بيعتى كه با ايشان صورت گرفته و اينكه هركس به عهدخود با ايشان وفا كند پاداش بزرگى كسب مى كند با عظمت و بزرگى اين پيمان متناسب است و اگر(لتفخيمِ أمرِ العهدِ)بخوانيم در اين صورت يعنى:تفخيم (لام)لفظ جلالة(الله)كه متناسب است با تفخيم امر عهدى كه كلام به آن مشعر است كه نتيجه باز امر بالا مى باشد). (در اين آيه): (هاء)به صورت كسر هم قرائت شده. (ومَنْ أوفى بما عاهد عليهُ الله) بضمّ الهاء فإنّه أبقى بعد حذف الواو توسّلاً بذلك إلى تفخيم لام لفظ الجلالة وقُرئ بكسرها.(الافصاح عن المتواري من احاديث المسانيد والسنن والصحاح-ج٢-ص١٤٢). (وَمَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّه)َ بضم الهاء فانه أبقى بعد حذف الواو إذ أصله (هُو) توسلا بذلك الى تفخيم لام الجلالة.(روح البيان-ج٩-ص٢١). والهاء في قوله:(عَلَيْهُ)قرأها حفص بالضم، توصلا إلى تفخيم لفظ الجلالة، الملائم لتفخيم أمر العهد المشعر به الكلام، وقرأها الجمهور بالكسر.(التفسير الوسيط لطنطاوي-ج١٣-ص٢٦٧).
💢 ما هنوز به لزوم نقشه در زندگی یعنی در جزئیات زندگی ایمان نیاورده‌‌ایم. یک دانشمند اگر متد و روش صحیح در کار کردن و در یادداشت برداشتن و در کلاسه کردن مطالب نداشته باشد و بخواهد صرفاً به حافظه بسپارد و ننویسد، به جایی نمی‌‌رسد. 🔸به ما گفته‌اند «ما حفظ فرّ و ما کتب قرّ». این دستور در حقیقت برای استفاده اکثر از وقت است. ما هنوز نمی‌دانیم این جزئیات را باید به ما یاد بدهند و گویندگان و نویسندگان ما هم نه خود می‌دانند و نه یاد می‌دهند. 📗 استاد مطهری، یادداشت‌ها، ج۱۳، ص۱۱۰ 📌مسیر علمی: ۱) تبیین رووس ثمانیه « ورود خام قدرت فهم و تفهیم را محدود می کند » ۲) نظام واره و سازمان علم و مولف کتاب درسی در علم را به دست آوردن ۳) تصور صحیح از مطلب که البته نیازمند پرهیز از تسرع در تصدیق است(پرونده و پوشه را زود نبندید : فهم) ۴) تصدیق ۵) حفظ و نوشتن "دفتر علم: جمع بندی و محاسبه " ثمره معلوم و محسوس ساعتت را به جا بگذار در مسیر علمی، خودتان را به نوشتن جمع بندی یعنی حل شد به این دلیل نشد به این دلیل وادار کنید و عادت دهید ! اینها بخش جدا نشدنی زندگی است یکبار کوهی از اطلاعات در ذهنتان را شسته رفته به بند بکشید تا برای همیشه دارایی شما به شمار بیاید حاشیه کتاب نوشتن(کنار کتاب: به درد نمی خورد ) با متن (به دردتان می خورد: گوشه کتاب) تفاوت دارد ۶) ایمان و ملکه و استقامت "اگر با اطلاعات اندک رخ ندهد با فراوان که سنگین کننده است سخت تر هست/ استقامت؛ رمز و راز رسیدن به مقصود" ۷) پیاده سازی 📚 آنچه موجب کوتاه شدن راه علمی میشود در عین تعمیق آن؛ حرکت بر اساس این سیر است یک نوشتن کوتاه و چکیده به قلم خودت از مطلبی در درس با بستن کتاب پس از مباحثه «تقریر مفهومی نه تقریر کلمه به کلمه ؛ ته مطلب این ادعاست و چهار تا استدلال و عمده اشکال به این بود و این حل شد و آن نشد؛ نما و شمای کلی بحث دستت باشد و مطلب گم نشود و نیاز به مرور ۱۵ صفحه باشد برای ارائه ؛ قلم خوب و ذهن منطقی و با چینش و قوت علمی» تا برسی بنویسی در حد کتاب مطلب چاپ و گزنه مجله نوشتن کارآمد (ارزشمند؛ سین تاکس «دستور های زبانی» فرمت مارک دون؛ قابلیت سرچ، عدم گم نشدن «در فضای ابری»، غنی سازی و لینک کردن نوشتن ها «با جمع آوری مسائل مرتبط در طول زمان؛ نقش عقل در فقه «پرونده ای در طی ۲ سال بی اینکه ۲ سال وقت متمرکز، فشار زیاد و به طور خاص روی یک مسأله وقت گذاشته شود») و سریع «طول نمی کشه» ورد و وان نوت؛ نوشتن والت؛ مخزن و گاوصندوق: مانند هارد در کامپیوتر هست (تو بهش میگی کجا ذخیره بشود) فولدر؛ نوشته نوت ؛ پوشه لینک کردن و مرتبط کردن با برنامه آبسیدین ؛ دستور دادن لینک چگونه هست؟ مقصد سازی جمع بندی فوت کوزه گری تحصیل ماندگاره «دانش فر» استاد فربهی: مطالعه منطقی اولین کارش انتخاب و گزینشه « برای شفافیت و شفاف سازی نزاع و استدلال و علت تصدیق نیاز به خط کشیدن دور واژگان کلیدی و جملات کلیدی و یادداشت چکیده آنها که می خواسته اینو بگه » ارزش گذاری و قضاوت و نقاد الکلام و مناط محوری «مطابق با واقع هست؟ و انتقادات را بنویسید بخشی اعم از مدعا سوال اصلی را جواب نداده ( کیفی است ) » ارتباط و دسته بندی درختی محتوا و فصول عنه عليه السلام : أحسَنُ الكلامِ ما زانَهُ حُسْنُ النِّظامِ ، (وفَهِمَهُ الخاصُّ والعامُّ: یعنی شفافیت داشته باشد) . [ غرر الحكم : 3304. ] رکن رکین داشتن و روی آن تکیه کردن النّاسُ ثَلاثَةٌ : فَعالِمٌ رَبّانِيٌّ ، ومُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيلِ نَجاةٍ ، وهَمَجٌ رَعاعٌ أتباعُ كُلِّ ناعِقٍ ، يَميلونَ مَعَ كُلِّ ريحٍ ، لَم يَستَضيئوا بِنورِ العِلمِ ، ولَم يَلجَؤوا إلى رُكنٍ وَثيقٍ . [ نهج البلاغة : الحكمة 147 . ] مباحثه منطقی (تحقیق و تمرین) حسن استماع برای شفافیت؛ عنه عليه السلام : مَن أحسَنَ الاستِماعَ تَعَجَّلَ الانتِفاعَ .[غرر الحكم : 9243 .] حسن تبیین و شفاف سخن گفتن و طرف مقابل بفهمد و حسن ایجازه ؛ الإمامُ عليٌّ عليه السلام : أحسَنُ الكلامِ ما لا تَمُجُّهُ الآذانُ و لا يُتعِبُ فَهمُهُ الأفهامَ .[غرر الحكم : 3371.] مطالعه همراه تحلیلی و چرایی تا مرز شفافیت « اصل تکرار و تمرین (مثال پیدا کردن ) و تطبیق (در همه عرصه های زندگی منطق را ببر) تفهم (خودش را در فهمیدن به زحمت انداختن) مباحثه تدریس و دوره و مراجعه » عنه عليه السلام : مَن حَلُمَ سادَ، و مَن تَفَهَّمَ ازدادَ .[. بحار الأنوار : 77/208/1 .] فیش برداری از ضروریات وادی علم و مصداق تعرض نفحات ربوبی در ایام دهر است. فان العلم صید و الکتابه قید و نشره زکات! به ذهنم خطور کرد این علم روزی شده مکتوب را به عنوان (بذل الخاطر) نشر دهم.
🔸همانطور که صید الخاطر موضوعیت دارد و غفلت از آن تضییع نعمت است بذل الخاطر هم موضوعیت دارد و مصداق تحدیث به نعمات ربوبی و نشر علم است. چه بسیاری بودند که خطوراتشان را صید نکردند و چه بسیار بودند که صید کردند و بذل نکرده و واسطه فیض و مصداق (طوبی لمن اجریت علی یدیه الخیر) نشدند! اگر دنبال : ✔️تفکر منسجم ✔️تقویت تمرکز ✔️ نتیجه‌گیری سریع ✔️ برداشتن بار و فشار فکری از روی مغزهستید 👈🏻وقتی که فکر می‌کنید بنویسید و با نوشتن فکر کنید با نوشتن شما نتیجه‌گیری دقیق و قابل اجرایی و ساده خواهی داشت عنه عليه السلام : لَيسَ العِلمُ بِالتَّعَلُّمِ ، إنَّما هُوَ نورٌ يَقَعُ في قَلبِ مَن يُريدُ اللّه ُ تَبارَكَ و تَعالى أن يَهدِيَهُ ، فإن أرَدتَ العِلمَ فَاطلُب أوَّلاً في نَفسِكَ حَقيقَةَ العُبودِيَّةِ ، وَ اطلُبِ العِلمَ بِاستِعمالِهِ ، وَ استَفهِمِ اللّه َ يُفهِمْكَ .[بحار الأنوار : 1/225/17 .] ضع القلم علی اذنک ، استعن بیمینک پیامبر گرامی اسلام(ص): «ثَلاثٌ تَخْرُقُ الْحُجُبَ وَ تَنْتَهِیْ إلَی مَا بَیْنَ یَدَیِ اللهِ: صَرِیْرُ أَقْلامِ الْعُلَمَاءِ وَ وَطْیُ أَقْدَامِ الْمُجَاهِدِیْنَ وَ صَوْتُ مَغازِلِ الْمُحْصَنَاتِ.[ «الشّهاب فی الحکم و الاداب»، صفحه‌ی ٢٢.] سه چیز، حجاب‌ها را پاره می‌کند و به پیشگاه عظمت خدا می‌رسد: صدای گردش قلم‌های دانشمندان به هنگام نوشتن! و صدای قدم‌های مجاهدان در میدان جهاد! و صدای چرخ نخ ریسی زنان پاک‌دامن!» همه اینها استعداد و مقدمه و اعداد و تقریب اند الإمامُ الكاظمُ عليه السلام : لا عِلمَ إلاّ مِن عالِمٍ رَبّانِيٍّ ، و مَعرِفَةُ العالِمِ بِالعَقلِ .[تحف العقول : 387 .] حرم الله عالم ربانی با خدا همنشینه و دائم محضرشه و رب نشان اند عنه عليه السلام : جالِسِ العُلماءَ تَسعَدْ .[غرر الحكم : ۴۷۱۷ .] حکیم ( فرقش با هدایت ؛ تطبیق می دهد ) یرشده پیداکردن حکیم نصفه راهه گوش به حرف دادن نصف دیگه نکته دیگری که امام کاظم (ع) به هشام می‌فرماید آن است که: «يا هشام قليل العمل من العالم مقبول مضاعف، وكثير العمل من أهل الهوى والجهل مردود». حدیث دوازدهم از باب عقل و جهل کتاب کافی شریف «يا هشام نصب الحق لطاعة الله، ولا نجاة إلا بالطاعة، والطاعة بالعلم والعلم بالتعلم، والتعلم بالعقل يعتقد، ولا علم إلا من عالم رباني، ومعرفة العلم بالعقل» إذا سمعتم العلم فالّطوا فأكظموا عليه فلا تشربوه بهزل فتمجّه القلوب غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، ص 50 وقال علي رضي الله عنه إذا سمعتم العلم فاكظموا عليه ولا تخلطوه بهزل فتمجه القلوب نام کتاب : إحياء علوم الدين نویسنده : الغزالي، أبو حامد    جلد : 1  صفحه : 76 چون دانشى را بشنوید پس بر آن سرسخت شوید آن را سخت ببندید و آن را به شوخى در نیامیزید که دلها آن را با دهان پرت مى کند. نمى پذیرد.
👈👈 التحقيق في الوصف بمعنى الأعمّ و الأخصّ 👉👉 وصف در علم نحو به دو معنا اراده شده: در كتاب البهجة المرضية در تعريف حال بيان شده: الحالُ فضلة منتصب .... ١-أعمّ:ما دلّ على معنى حدثيّ عارض على الذات ... و هو ...شامل أيضًا للخبر و النعت.(مكرّرات المدرّس-ج٢-ص١٨٨). با توجه به اين معنا در معناى عامّ خود به كار رفته و شامل: و و مى شود. ٢-أخصّ: النعت{قد يقال للنعت أيضًا}:هو التابع الذي يكمّل متبوعه ببيان صفة من صفات متبوعه أو صفة من صفات متعلّق متبوعه الذي يذكر بعدها / تابع يدلّ على معنى في متبوعه.(مكرّرات المدرّس-ج٣-ص١١٩/بداءة النحو-ص٢٤٧). با توجه به اين معنا در معناى خاصّ خود به كار رفته و با و متباين مى باشد. وصف به معناى أعمّ نقش اعرابى نيست ولى وصف به معناى أخصّ نقش اعرابى است. الفرق بين "انقدح" و "ظهر" والمراد من "انقدح" شىء الذى كان له ظهور لكن يحتاج الى تعمق النظر اما "ظهر" ظهور الذى لا يحتاج الى تعمق النظر ويكون ظهور الشىء بدون التأمل اما "انقدح" فيحتاج اى التأمل (نام کتاب : هداية الأصول في شرح كفاية الأصول نویسنده : المدرّسي البهسودي، حيدر علي    جلد : 1  صفحه : 29) ثلاثه اقسام : 1) الاتساع من حیث المکان بان یستعمل فی مکانه الاصلی و غیره و هو المراد بالتوسع المجوز للتقدم 2) الاتساع من حیث المعنی بان یستعمل فی المعنی الظرفی و ما یشبهه و هو المراد بالتوسع المجوز لنحو : هذا فی ملکی 3) الاتساع من حیث الآله بان یستعمل مع آله الظرفیه ای معنی "فی" و بدونها و هو المراد بالتوسع المجوز لنحو : (مالک یوم الدین / دخلت الدار) علی کونهما مفعولا بهما حاشیه ابوطالب بر سیوطی : ر.ک پ1 ص199 ج1 سیوطی @oloomhowzeh_ir