eitaa logo
مرکز نزدیکی به خـدا
1.1هزار دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
3.2هزار ویدیو
256 فایل
👤 لیست پاکی @Listpaki_mosabeghat 👤پل ارتباطی @ysz869 👤 تبلیغ و تبادل @tabadol_tobe94 📻 رادیو توبه۹۴ @tobe94radio 🍃به سایتمون هم سر بزنین😌👇 tobe94.com 🌷آیدی ما در اینستاگرام👇 tobe94com 🌻سروش و تلگرام👇 tobe94 🌱 روبیکا👇 tobe94_tobe
مشاهده در ایتا
دانلود
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیت الله مصباح یزدی: ما اگر صلواتی [هدیه به حضرت] بفرستیم و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعایی برایمان بکند ، [این دعا] خیلی با صلوات های ما فرق دارد. اگر او دعا کند که رد نمی شود. [مگر] می شود ما برای او دعا کنیم و او ما را ندید بگیرید!؟ @tobe94
سلاااام رفقا حالتون چطوره میگمااااا شما در جریان کار جدیدم هستین ؟!!! اونایی که اینستا دارن آی دی اینستای کاری مونو میدم فالوووو کنیدا☺️🙏💚 Noovin_chap لینک 👇 https://www.instagram.com/noovin_chap?utm_source=qr&stkn=MWZqdjExNnIxbjdjMA== هر کاری در موضوع چاپ داشتین در خدمتم ☺️
826.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ دری رو به روت نمی بنده مگر اینکه بخواد در بهتری رو برات باز کنه✨ @tobe94
✍️سریع چشم های خمار خوابم رو باز کردم و نگاهم افتاد به خیابان مستقیمی که واردش شدیم. بغض راه نفسم رو بست... خواب و وقایع آخرین درست از مقابل چشم هام عبور می کرد. جاده های منتهی به ... من و کربلا... من و موندن پشت در خیمه و اون صدا... چفیه رو انداختم روی سرم و کشیدم توی صورتم. اشک امانم رو بریده بود - آقا جون این همه ساله می خوام بیام، حالا داری تشنه من بی لیاقت رو از کنار جاده کربلا کجا می بری؟😭😭😭 هر کی تشنه یه چیزیه... شما تشنه لبیک بودی و من تشنه گفتنش... وارد منطقه جنگی مهران شده بودیم، اما حال و هوای دل من، کربلا بود... - این بار چقدر با خیمه تو فاصله دارم، پسر فاطمه؟😭 از جمع جدا شدم... چفیه توی صورت،کفشم رو در آوردم و خودم رو بین خاک ها گم کردم... ضجه می زدم و حرف میزدم... - خوش به حالتون... شما مهر سربازی امام زمان توی کارنامه تون خورده. من بدبخت چی؟ من چی که سهم من از دنیا فقط جا موندنه؟😭 لبیک شما رو مهدی فاطمه قبول کرد یه کاری به حال دل من بی نوا بکنید😭😭 منی که چشم هام کوره... منی که تشنه لبیکم... منی که هر بار جا می مونم... به حدی غرق شده بودم که گذر زمان رو اصلا نفهمیدم. توی حال خودم بودم، سر به سجده و غرق خاک گریه می کردم که دست ابالفضل از پشت اومد روی شونه ام... - چی کار می کنی پسر؟ همه جا رو دنبالت گشتم... کندن از خاک مهران کار راحتی نبود. داشتم نزدیک ترین جا به کربلا، داغ دلم رو فریاد می زدم ... بلند شدم در حالی که روحی در بدنم نبود. جان و قلبم توی مهران جا مونده بود. چشم ابالفضل که بهم افتاد، بقیه ی حرفش رو خورد. دیگه هیچی نگفت... بقیه هم که به سمتم می اومدن با دیدنم ساکت می شدن... از پله ها اومدم بالا. سکوت فضا رو پر کرد. همهمه جای خودش رو به آرامش داد‌. - علی داداش پاشو برگشتو من بشینم کنار پنجره دوباره چفیه رو کشیدم روی سرم و محو وجب به وجب خاک مهران شدم. حال، حال خودم نبود که علی زد روی شونه ام. صورت خیس از اشکم چرخید سمتش. یه لحظه کپ کرد. - بچه ها می خواستن یه چیزی بخونی اگه حالشو داری جملات بریده بریده ی علی تموم شد. چند ثانیه به صورتش نگاه کردم و میکروفون رو گرفتم. نگاهم دوباره چرخید سمت مهران ... - بی سر و سامان توئم یا حسین💔 تشنه فرمان توئم یا حسین💔 آخر از این حسرت تو جان دهم💔 کاش که بر دامن تو جان دهم ...💔 کی شود این عشق به سامان شود؟💔 لحظه لبیک منو جان شود؟💔 👈نویسنده:شهیدسید طاها ایمانی ⏪ ... الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج💚 @tobe94