Never meant to belong
خیلی خوشحال و خندان وسایلاشو جمع میکنه و خوراکی هایی هم که تو یخچال مونده رو به ترتیب علاقه مندی بین
از سردرد و بی خوابی دارم میترکم امار کافعین ام سر به فلک کشیده طلوع افتابو به چشم دیدم
خوابش نمیبره و طبق معمول داروی اضافی میخواد ترجیح میدم مغزمو در اختیارش بزارم تا اینکه بخام عوارض داروهای سدیت کننده رو نصف شبی به جون بخرم
سن و سالش سر جمع به ۱۷ ، ۱۸ سال میرسه ولی انقدری تجربه های خطرناک داره که بتونم حتی چیز ازش یاد بگیرم
سومین باریه که امسال اینجا میاد و خودشم رکورد بزرگی واسه پشیمونیه
میون صحبتش ازم میپرسه تا حالا به این فکر کردی که میتونستی ی زندگی دیگه داشته باشی؟
Never meant to belong
از سردرد و بی خوابی دارم میترکم امار کافعین ام سر به فلک کشیده طلوع افتابو به چشم دیدم خوابش نمیبر
با شیفتی که دیشب داشتم منم الان مثل صندلیا بهم ریخته ام....
هدایت شده از مجهولات
『برای never meant to belong』
به شادیِ ۲۱ سالهی من،
از: شادیِ ۳۱ ساله، در نقطهای که بالاخره «رسیده» است.
سلام دختر قوی و خستهی من.
میدانم الان ساعت چند است؛ احتمالاً در یکی از همان 15 شیفت سنگین بیمارستان هستی، صدای مانیتورها و خروپف بیماران در سرت میپیچد و با خودت فکر میکنی آیا این سگدو زدنها، این دانشگاه رفتنها، کار کردن در قلمچی و آن همه استرس، واقعاً ارزشش را دارد یا نه. میدانم احساس میکنی زیر بار سنگین ۲۰ سالگی داری «له میشوی».
آمدهام کنارت بنشینم، محکم بغلت کنم و همان جملهای را بگویم که همیشه نیاز داشتی بشنوی: «من میدانم چقدر داری تلاش میکنی، میدانم همهچیز به هم گره خورده؛ اشکالی ندارد اگر خستهای.»
من از آینده آمدهام تا به تو بگویم دفترچه مشکی طرح چرم پوستماریات را دور نینداز. قانون جذب و آن نوشتنها کار خودش را کرد. نمیگویم همهچیز یکشبه جادویی شد، اما آن هوموستازی و همایستایی که استادت میگفت را بالاخره یاد گرفتی. یاد گرفتی چطور در شرایط سخت پایدار بمانی.
راستی، هنوز هم گاهی روزهای جمعه دلگیرند، اما دیگر انرژی کل هفتهام را دود نمیکنند، چون بالاخره طعم آن کیک لیمو و نارگیل با تزئین گل بنفشه را در واقعیت چشیدم! و بله، تنهایی عروسی رفتنها و ترس از اینکه «دارم پیر میشوم» جای خودش را به یک صلح درونی عمیق داد. فهمیدم تنهایی نه یک تنبیه، که یک نیاز برای شناختن خودمان است.
اما شادی... دلیل اصلی که این نامه را برایت مینویسم، یادآوری رویاهایت نیست. من اینجا هستم تا یک هشدار حیاتی به تو بدهم؛ هشداری که اگر جدیش نگیری، مسیر زندگیات تاریک میشود.
تو الان در نقطهای هستی که از ترس نرسیدن و جا ماندن، مدام به خودت فشار میآوری. شیفتهای بیمارستان، مشاوره، تدریس، فرار از صداهای توی سرت و پنهان کردن غمهایت زیر ماسک یک دختر پرانرژی.
هشدار من به تو این است: «دست از نادیده گرفتن زنگ خطرهای بدنت و روانت بردار.»
در چند ماه آینده، وسوسه میشوی که برای فرار از افکار و رسیدنِ سریعتر به استقلال مالی، شیفتها و کلاسهایت را دو برابر کنی. تو فکر میکنی اگر بیشتر بدوی، زودتر میرسی. اما این کار تو را به یک فروپاشی کامل روانی و جسمی (Burnout) میکشاند؛ جایی که در یکی از شیفتهای حساس بیمارستان، از فرط خستگی و کمخوابی، نزدیک است خطای جبرانناپذیری انجام دهی که هم جان یک انسان و هم تمام آیندهی شغلیات را به خطر میاندازد.
شادی، من تو را میشناسم. تو از بیماریها میترسی و در درس خواندن همه را به خودت نسبت میدهی، اما بیماری واقعی تو «بیرحمی نسبت به خودت» است.
لطفاً، التماس میکنم، ترمز دستی را بکش. هیچ رقم و آزمون و درآمدی ارزش این را ندارد که خودت را از بین ببری. به خودت استراحت بده. اجازه بده گاهی ضعیف باشی، گریه کنی و به جای پنهان کردن ناراحتیات، آن را بپذیری. تو نیازی نداری با سرعت نور به موفقیت برسی، چون همانطور که یاد گرفتی، موفقیت نسبی است.
آن سفر رهایی از دلهره که آرزویش را داشتی، از همین امروز و با مهربانی با خودت شروع میشود. به نسخههای آیندهات فرصت زیستن بده، اما برای این کار، اول باید در زمان حال «زنده» بمانی و زندگی کنی، نه اینکه فقط زنده بمانی.
دوستت دارم، بیشتر از هر کسی در این دنیا.
نسخهی آیندهی تو
@mjholat
Never meant to belong
『برای never meant to belong』 به شادیِ ۲۱ سالهی من، از: شادیِ ۳۱ ساله، در نقطهای که بالاخره «رسیده
چقدرررر دقیق چقدرررر با جزعیات و چقدررررر قشنگگگگ:))))))))))))))))))
یعنی به یه چیزایی دقت شده که حتی خودمم یادم رفته بود ازشون صحبت کردم
از امروز تا ده سال دیگه قلب قلبی ام❤️
هدایت شده از مجهولات
میری تو تلگرام حس میکنی ۲۸ فوریه یه بمب اتم به ایران اصابت کرده و دیگه هیچکس زنده نمونده جز افرادی معدود...
Never meant to belong
از سردرد و بی خوابی دارم میترکم امار کافعین ام سر به فلک کشیده طلوع افتابو به چشم دیدم خوابش نمیبر
یکی از همکارام چند ماه پیش سر ی مسعله ای ازم راهنمایی خواست و بهم گفت از خانمی خوشش میاد ولی میترسه بره جلو جواب رد بشنوه
امروز بهم گفت ۴ ماه دیگه عقدشه:))))))))))))))))))))
رو ابرام ؟! برو بالاتر....
هدایت شده از ʏᴀᴅᴇɢᴀʀ
خداروشکر به مرحله ای رسیدم که،
امام رضا جونیم،دمت خیلی گرم^
Never meant to belong
از کافه خاطره در نمیاد بیا بریم جنگل همبرگر ذغالی(همبرگر خرچنگی) درست کنیم:))
از کافه خاطره در نمیاد بیا بریم پارک جمشیدیه پاستا درست کنیم:)
روز خلیج فارسه و لازم دیدم بازم تکرار کنم،عرب خلیج نداره.یه شتر داشت که فروخت باهاش تویوتا خرید.
_از همین چیزهای معمولی