وحید حیدری-ننا من ندارمه گناه4_5877734569314092981.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
استاد حیدری
ننا من ندارمه گناه
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شک نکن گنج بهیته😂😂
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مازرونی کیجایی آی روجا جان
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI4_5909256755933614574.mp3
زمان:
حجم:
2M
استاد محمودی
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI4_5909256755933614576.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
مهدی آبگون
شاد
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
@AHANGMAZANI4_5909256755933614582.mp3
زمان:
حجم:
8M
وحید مرادی
شوتی سوار
جدید
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدايا، همين الان يهويی
هر كسی هر مشكلی داره
خودت بر طرفش كن
تا امشب بشه يه شب به
ياد موندنی برای همه🤲
🌙شبتون پر از معجزه الهی
@TOEITA
______💞_________
👌🌷تو ایتا 🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت چهاردهم بهروز دوباره رفت و غم به سراغم اومد اونقدر حالم بد شده بود که با آن
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت پانزدهم
اونقدر با عجله در میزدن که هول شدم و بجای چادر پرده ی سفید پنجره رو که تازه شسته بودم گذاشتم رو سرم و رفتم در رو باز کردم
پیرمردی به همراه زنی میانسال پشت در بودند گفتم بفرمایید
گفت اجازه هست بریم خدمت صاحبخونه
گفتم بله درخدمتیم
خانمی که همراهش بود گفت اع کبلایی کی کلفت گرفته که ما خبر نداشتیم
چون احتمال دادم بخاطر فوت کربلایی رجب اومدن سکوت کردم و سریع مامان سودابه رو صدا زدم
گفتم یا الله مهمون داریم
سودابه خانم و ننه لیلا با هم اومدن بیرون و گفتن بفرما
وقتی رفتیم تو اتاق من هم کنارشون نشستم تا سودابه خانم دستور پذیرایی بده
از همون اول گفتن که مامان و بابای بهروزن میدونستم باباش فوت شده و این پیرمرد عموشه ولی چیزی نگفتم و در دلم کمی ذوق داشتم که نکنه خلاصه بهروز مجبورشون کرد بیان خواستگاریم هرچند بهروز میگفت یک روزی بهشون میگم که مجبور بشم چون میدونم اگه بفهمن تورو دوست دارم اذیتت میکنن و شایدم کربلایی رجب رو مجبور کنن که ازینجا بیرونت کنه من اونارو میشناسم
گفتم به هرحال پدر و مادرت هستن
گفت پدرم که به رحمت خدا رفت مادرمم با من غریبه شد انگار اصلا حواسش به بچه هاش نیست فقط جان و روحش برای داداش کوچیکه مون که در اصل داداش ناتنی منه در میره
البته من چون خودمم این داداشمو خیلی دوستش دارم هیچوقت به زبون نیاوردم
همین بین پیرمرد با صدای بلند گفت کجایی دختر زن ارباب صدات میزنه
وقتی به خودم اومدم دیدم سودابه خانم میگه زحمت میکشی چندتا چایی بیاری خواستم از جام بلند بشم که پیرمرد گفت لازم نیست بری چایی بیاری ما نخورده نیستیم از شواهد بر میاد که تو باید فریبا باشی
گفتم بله در خدمتم
خانمش با افاده گفت نمیخواد در خدمت باشی تو همون که آدم باشی کافیه
گفتم جریان چیه از من بی احترامی ای دیدین
زنه چش تو چشم من گفت اگه پر رویی کرده بودی که همینجا ......
سودابه خانم گفت زیادی دارین تند میرین فریبا نوه ی منه هر حرفی دارین به من بگین
زنه خندید و گفت از کی تا حالا نازاها نوه دار میشن چرا من خبر نداشتم
اینهمه زحمت میکشیم بچه میاریم راهشو بگو ما هم مستقیم بریم نوه دار بشیم
حالم از اون زن به هم خورد و ازینکه اینقدر وقیحانه به سودابه خانم بی احترامی میکرد صبرم سر اومد و به احترام بهروز که دلم براش یذره شده بود چیزی نگفتم فقط محترمانه و آمیخته به شوخی گفتم شما اومدین سرسلامتی بدین یا حرفهای یک کمی تلخ بزنید
پیرمرد گفت واسه کبلایی رجب که دیگه سرسلامتی لازم نیست مردم یه محل از دستش راحت شدن همه ی جووونارو از راه به در کرد و کاری کرد که برادرزاده ام که مثل بچه مه و از من حرف شنوی داشت پریشب چشم تو چشم من گفت خدا رحمتش کنه مرد فهمیده و روشنفکری بود
چنان خوابوندم تو گوشش که از گوشش خون اومد پسره ی بی حیا دو روز آزادش گذاشتم کوچیکی و بزرگی داشت یادش میرفت با اینکه الان یکساله نذاشتم جایی بره و خدارو شکر فکر میکردم یک کم سر به راه شده ولی با این حرفش خواستم دوباره یکسال از همه چی محرومش کنم ولی چکنم که فرداشب قراره بریم براش زن بگیریم
نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و گفت البته ازین دخترای جلف و لوس نه
یه دختر براش نشون کردم که حتی یک روز هم از خونه اش بیرون نرفته
سودابه خانم گفت خوب خیرشو ببینی اما اینا چه دخلی به ما داره
زنه که ظاهرا تا حالا اجازه ی صحبت کردن نداشت از شوهرش اجازه گرفت و یک ریز شروع به حرف زدن کرد که من بهروز جانمو لای پر قو بزرگ کردم با اشاره به پیرمرد (عموی بهروز) گفت از خوبی این مرد هرچی بگم کم گفتم با اینکه بهروز پسر خودش نبود و کمی هم چموش بود اما مثل پدر دلسوز همیشه مراقبش بود و حتی همین الانم نمیذاره دست از پا خطا کنه
الان هم اومدیم که اگه شیطون گولش زد و فردا سری به شما زد آب پاکی رو بریزین رو دستش
و تو دختره ی پر رو با خودت چی فکر کردی
فکر کردی من یه دختری که پدر و مادرش معلوم نیست کیه و معلوم نیست از زیر کدوم بوته به عمل اومده و اونم دست یه آدم ولگرد بزرگ شده عروس خودم میکنم
تو حتی لیاقت کنیزی خونه ی مارو نداری
پس حد و حدودتو بدون و خودتو برای پسر ساده ام لوس نکن
پیرمرد گفت شاید منو نشناسی اما من رو خانواده ام حساسم و با هیچکس شوخی ندارم حتی اگه بتونی قاپشو بدزدی و باهاش ازدواج کنی نمیذارم دو دقیقه راحت زندگی کنی اگه بتونم تورو میکشم اگه تو بتونی فرار کنی اون پسره ی الدنگ رو میکشم
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت چهاردهم بهروز دوباره رفت و غم به سراغم اومد اونقدر حالم بد شده بود که با آن
ادامه ی قسمت پانزدهم
داستان 🌸چشم آبی🌸
بعد رو به خانمش گفت دیگی که برای من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه درسته خانم
خانمه گفت شما صاحب اختیاری علاوه بر اینکه جای پدرش هستی عموش هم هستی و صاحب اختیارش
هرچی صلاح بدونی حرفی ندارم
نمیدونستم گریه کنم یا بزنم زیر همه چیو جواب این زن و مرد بی ملاحظه رو بدم
بغض گلومو فشرد تا جایی که بسختی نفس میکشیدم صداها دور و دورتر می شدن و پدر و مادر بهروز انگار هر لحظه دورتر می شدن کم کم هیچ صدایی نمی شنیدم نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی بخودم اومدم صدای مادر بهروز رو شنیدم که بیرون اتاق با تمسخر گفت سودابه خانم ظاهرا نوه تون صرع داره خواهش میکنم به دوست و آشنا قالبش نکنید زن حسابی حالا که داشتی نوه پیدا میکردی لااقل یه سالمشو پیدا میکردی این چی بود آخه
من اصلا نگران حرفهای پدر و مادر بهروز نبودم و اصلا هم عین خیالم نبود دلم پیش بهروز بود یعنی چه بلایی سرش آوردن
مطمئنم بهروز مردی نبود که اگه قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه با من چنین برخوردی کنه
اتفاقا همون وقتا همه ی دخترای همکلاسیم تعجب میکردن و میگفتن که چطور این پسر باهات حرف میزنه ما التماسش میکردیم تحویلمون نمیگرفت
مهره ی مار داری کلک؟!
اما امشب با شنیدن این حرفها نمیدونستم به بهروز شک کنم یا به پدر و مادرش یا به کربلایی رجب که حتی یک کلمه هم از پدر بهروز برام نگفت همیشه میگفت بهروز پسر خوبیه ولی برای رسیدن بهش باید سختی هارو تحمل کنی
دوست داشتم برم سر مزار کربلایی رجب و بگم پدربزرگ دیگه لازم نیست سختی بکشم بهروز راحت از دستم رفت
من همون فریبای کم شانس و بداقبال قبل شدم انگار شانس من به تو گره زده شده بود با اومدنت زندگیم گلستان شد و با رفتن بی هنگامت دوباره بدبختی منو پیدا کرد
اما ننه لیلا و سودابه خانم نذاشتن برم مزار میگفتن اینموقع شب گناه داره
ادامه دارد.....
نویسنده: سید ذکریا ساداتی
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘
وحید فلاح-بازم ته جا عاشقی کمّه4_5911508555747299729.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
کانال اصلیمون😍👇
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘