eitaa logo
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
6.5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
14.6هزار ویدیو
3 فایل
@seyyedzs ارسال کلیپ و آهنگ و تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/2125725703C6cd4a9af27
مشاهده در ایتا
دانلود
جوادعباسی-ریمیکس جشنی جدید4_5893185082801271114.mp3
زمان: حجم: 7.9M
جواد عباسی بیا بیا بیا😍😍😄 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلبر بیا یار من @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
AHANGMAZANIAHANGMAZANI.mp3
زمان: حجم: 8.6M
جواد عباسی ریمیکس خیلی شاد😍 https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت هفدهم وقتی درو باز کردم چشمام از تعجب گرد شد از دیدن پیرمرد شیک پوش با ریش
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت هجدهم پیر مرد هر از گاهی نگاهی بمن می انداخت و هر وقت باهاش چشم تو چشم میشدم سریع نگاهشو می دزدید احساس کردم شاید سر و وضعم زیاد مناسب نیست با اینکه با پیراهن بلند و روسری بودم به بهانه ی سردی هوا چادر ننه لیلا رو کشیدم رو خودمو استغفرالله گفتم و نشستم اما پیرمرد دست بردار نبود و هر جمله ای که میگفت برای تایید حرفاش نگاهی بمن می انداخت و میگفت شما جوونها بهتر درک میکنید درست میگم یا نه من هم سرمو گاهی بعلامت تایید و گاهی ندانستن تکانی می دادم ولی حرفی نمیزدم با اینکه نگاه سنگینشو رو خودم حس میکردم اما دلم نمی اومد از اون جمع جدا بشم پیرمرد حرفهای تلخ و شیرین زیادی میزد و احساس میکردم گوشه ای از خاطرات تلخش رو درک میکنم جدایی از خانواده و چشم انتظار گمشده بودن دردی بود که با پوست و گوشت و استخونم لمس کرده بودم هر وقت صحبت از دلتنگی میشد به یاد مامان فریده می افتادم و فریبای از دست رفته اش وقتی از چشم انتظاری میگفت به یاد بهروز می افتادم و وقتی از بیوفایی حرف میزد من یک دنیا بی وفایی دیده بودم و تا امشب دم نمیزدم اما دیگه خسته شده بودم از خودم و از روزگار حتی دیدن ننه لیلا هم مثل قبل آرومم نمی کرد هر چند اگه نبود معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد پیرمرد گاهی از خاطراتش با کربلایی رجب میگفت و گاهی هم از دعواهایش اما من توی چشمان سیاه و زیبایش یه مهربونی خاصی می دیدم چهره اش هم شبیه بچه هایی شده بود که کار خطایی کردن اما پشیمون شدن و منتظر مهر و محبت مادرانه هستن ایندفعه که نگاهم کرد لبخند ریزی زدم و گفتم حاج آقا ببخشید اسمتونو نمیدونم و داشتم حرفمو ادامه میدادم... که پیشدستی کرد و گفت اسمم ابراهیمه سعادت نداشتم حاجی بشم اما وقتی کوچیک بودم همراه پدر و مادرم و همین کربلایی رجب که خدا همه شونو بیامرزه تا کربلا رفتم اما آدم نشدم پیرمرد دوباره اشک ریخت دلم میخواست کنارش بشینم و بگم حاجی غصه نخور دنیا دو رو داره روی مهربون و روی خشن ولی از بخت بد ما فقط روی خشن دنیا رو می بینیم مهربونی هاش کم نیست اما ما مثل کسانی که بیماری استسقا گرفتن و هرچه آب میخورن تشنه تر میشن ما هم هر چه مهربانی می بینیم سیر نمی شیم و با یک نا مهربونی به هم می ریزیم مثلا همین بهروز چقدر مرد خوب و مهربونی بود حالا امشب نتونست بیاد نباید ازش دلخور بشم که هرچی باشه اونم خواسته هایی داره شاید دلش نخواست من مادر بچه هاش بشم شاید عموش بهانه بود و خودش اونارو فرستاد پیرمرد صدام کرد و گفت کجایی دختر خجالت کشیدم و گفتم هیچ جا در خدمتم چایی بیارم براتون ؟ گفت چایی از دست تو خیلی شیرینه خندید و گفت ولی ما پیرمردا باید مراعات کنیم نمیدونم چرا دلم میخواست پیرمرد بیشتر به من توجه کنه و منم خودمو براش لوس کنم داشت حرف میزد اما من تو عالم تخیل داشتم سیر میکردم حرفاش که تموم شد آهی کشید و گفت کاش زودتر عاقل میشدم الان دیگه افسوس خوردن دردی را دوا نمیکنه به عکس کربلایی رجب که بالای تاقچه کنار دوتا شمع خاموش قرار داشت خیره شد و گفت هی داداش کاش منو ببخشی باز هم نیم نگاهی به من انداخت وقتی سکوتم طولانی شد گفت داشتی می گفتی سودابه خانم گفت داداش ابراهیم بهتره بخوابیم دیروقت شده پیرمرد که حالا فهمیدم اسمش ابراهیمه گفت من که خوابم نمیاد ولی اگه اجازه بدین رفع زحمت کنم سودابه خانم گفت این حرفا چیه اینجا خونه ی خودته دو تا اتاق خالی هست که دو سه ماهه رنگ مهمون به خودشون ندیدن بمونید عمو ابراهیم گفت ولی من باید برم پیش اون مردی که پیام کربلایی رو داده ببینم چیزی می دونه یا نه هرچند قسمش هم دادم و گفت کربلایی رجب فقط پیام داده که بیا محل و دیگه چیزی نگفت سودابه خانم برای اینکه خیالشو راحت کنه گفت کربلایی به من گفت فردا بهت میگم چیکارت داشت عمو ابراهیم خوشحال شد و گفت پس من میرم اون اتاق که بخوابم راستی زن داداش رادیو ندارین ؟ سودابه خانم گفت همون اتاق رو تاقچه یه رادیو هست البته اگه روشن بشه اما عمو ابراهیم بین رفتن و موندن مردد بود با حالتی التماس گونه گفت زن داداش میشه بگین داداش رجب با من چیکار داشت سودابه خانم که ظاهرا خوابش برده بود جوابی نداد من گفتم عموجان سودابه خانم گناه داره خیلی خسته است باشه برای فردا صبح عمو ابراهیم با بغض گفت تا حالا منتظر کسی بودی ؟ آهی کشیدم و گفتم همین امشب منتظر بودم انتظاری که میدونستم بی فایده هست هنوزم منتظرم در این خونه بصدا در بیاد ولی افسوس ... @TOEITA AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘👇
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت هفدهم وقتی درو باز کردم چشمام از تعجب گرد شد از دیدن پیرمرد شیک پوش با ریش
ادامه ی قسمت هجدهم داستان🌸 چشم آبی🌸 عمو ابراهیم که دنبال بهانه ای میگشت بیدار بمونه اومد نزدیک من دو زانو نشست و گفت ببین دخترم اگه ما پیرمردها آه میکشیم دلیل داریم ما سنی ازمون گذشته و فرصت جبرانی نداریم برای همین آه میکشیم ولی شما جوونا که نباید آه بکشین گفتم چی بگم.. گفت حرفتو بزن خودتو سبک کن اینجوری بهتره ننه لیلا که ظاهرا خودشو بخواب زده بود با اوقات تلخی گفت فریبا جان نصف شب شده بگیر بخواب دیگه عمو ابراهیم ساکت شد لبخندی زد و گفت باشه برای حرف زدن وقت زیاده من برم که راحت باشین به بهانه ی جا انداختن برای عمو ابراهیم یه پتو از جارختخوابی برداشتم و همراه عمو ابراهیم رفتم اتاق بغلی و جاشو انداختم و گفتم اگه اجازه بدین برم بخوابم عمو ابراهیم گفت برو دختر خوب کلمه ی دختر را چنان با بغض گفت که اشکم در اومد و وقتی نگاهش کردم دیدم خودشم داره اشک می ریزه گفتم چیشده عمو گفت هیچی اما بخاطر اینکه بیشتر کنارش بمونم گفت راستی میدونی منم یه دختر همسن و سال تو داشتم گفتم مگه الان ندارین نفس عمیقی کشید و بغض آلود گفت نه لیاقتشو نداشتم با افسوس گفت چشماش عین چشمای تو آبی بود ولی منِ نادون فکر میکردم دختر چشم آبی نحسه ولی وقتی متوجه شدم که دیگه دیر شد همه جارو گشتم اما انگار دیگه قسمتم نبود پیداش کنم بیشتر بخاطر لجبازی با کربلایی رجب که همیشه سرزنشم میکرد منم بی خیالش شدم اما دلم براش یذره شده میخوام قبل از مردنم ببینمش و ازش حلالیت بخوام .بعد با خودش گفت زهی خیال باطل دختر دسته گلتو دستی دستی به فنا دادی انتظار حلالیت هم داری؟ گفتم عمو جان دخترها اینقدر بابایی ان که حتی اگه بکشیشون باز دلشون نمیاد پدرشونو حلال نکنن پدر من هم با اینکه دوستم نداشت ولی حاضرم زندگی بدم یکبار دیگه همون بی محلی هاشو ببینم خدای نکرده فکر نکنی این پیرمرد چقدر بیشعوره گفتم نمیدونم چرا من شمارو اندازه ی کربلایی رجب دوست دارم گفت هی من کجا و اون خدابیامرز کجا کاش نمی دیدمت دختر گفتم چرا؟ گفت چشمای آبی و قشنگت منو به یاد دخترم انداخت بیشتر از همیشه دلم براش تنگ شد گفت اسمت فریبا بود گفتم بله گفت چه اسم قشنگی اسم دختر من پریسا بود میشه گاهی پریسا صدات کنم گفتم اگه اذیت نمیشین اشکالی نداره پیرمرد سعی داشت منو به حرف بگیره بیشتر پیشش بمونم اما وقتی صدای ننه لیلارو شنید که منو یکریز صدا میزد گفت برو دخترم کاش زود صبح بشه و دوباره ببینمت اگه صبح بیدار نشدم قول بده برام گریه کنی گفتم خدا نکنه من هم انگار دوباره کربلایی رجبو پیدا کردم لااقل شما بمون برام چنان گفت چشم که انگار موندن و رفتن آدما دست خودشونه خ‌واستم دستشو ببوسم ولی روم نشد وقتی اومدم بخوابم سودابه خانم بیدار بود گفت پیرمرد مهربونیه اینطور نیست گفتم آره خیلی خوش بیان هم هست از جاش بلند شد و عمو ابراهیم رو صدا زد گفتم گناه داره شاید خوابیده گفت خبری که من براش دارم خواب از سرش می پره هرچی تحمل کردم فردا بهش بگم اما دلم طاقت نمیاره گفتم یعنی چی مگه چیکارش داری که تا الان نگفتی گفت میخوام یک خبر خوش بهش بدم میخوام بهش بگم داداش رجبش بعد از چند سال گشتن دخترشو پیدا کرد ادامه دارد .... نویسنده: سید ذکریا ساداتی @TOEiTA AHANGMAZANI❤️ ☘کانال آهنگ مازنی☘
وحیدحیدری4_5859618006417542637.mp3
زمان: حجم: 8.2M
وحید حیدری🎤 بلبل خونّه خونّه جان مه دل تنگ هسّه دلبرجان مه دل تنگیته @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام آقای مهربان همه جا بروم به بهانه‌ی تو... @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
جواد عباسی ریمیکس خیلی شاد😍 https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9 ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا
👆👆 ضمن خوشامد گویی به دوستانی که تازه وارد کانال شدن برای دیدن آهنگها لطفا ازینجا شروع بفرمایید اگه به داستان علاقه دارید که باید از قسمت اولش بخونید👌😍
قصه ای بگو پر از طلوع ترانه ای بخوان پر از پرواز می خواهم صبح مان با عشق بخیر شود... صبح بخیر زندگی🌹 @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌