میلاد قهاری-جان پِر4_5888627160427534463.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
میلاد قهاری
خنه ی سکه سو , بی چمری چه؟
سفره ی بک بو , بی چمری چه؟
ت دا بووم غمیره نیشته ت دل ؟
جان پر اچّی بوو ,بی چمری چه؟
https://eitaa.com/joinchat/2125856775Cc4faf1e3b9
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
فریدون پوررضا4_5920179523487273231.mp3
زمان:
حجم:
1.3M
گیلکی
مو خوأسیم تأ خوشبخت بوکُنم گیلˇ لؤى
تی جؤن' تازه رخت دوکُنم گیلˇ لؤى
تی پا کُنَک' سخت بوکُنم گیلˇ لؤى
مرأ تا بزأن، مرأ تا بزأن گیلˇ لؤى
تی خاوˇ رگ' ده داز بزأن گیلˇ لؤى
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵
گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت هجدهم پیر مرد هر از گاهی نگاهی بمن می انداخت و هر وقت باهاش چشم تو چشم میشدم
داستان 🌸 چشم آبی🌸
قسمت نوزدهم
گفتم مامان سودابه از شما انتظار نداشتم پیرمرد خودشو کشت اگه میدونستید چرا تا حالا نگفتین
سودابه خانم گفت الانم نمیخوام بگم وصیت کربلایی رجبه
گفت داداشم درسته در گذشته اشتباهاتی داشته ولی دلش نازکه لااقل وقتی بهش بگو که اگه اتفاقی براش افتاد بتونید کاری کنید
گفتم قبول ولی من اینهمه سال باهاتون زندگی کردم تعجب میکنم هیچ حرفی از عمو ابراهیم و اتفاقاتی که براش افتاده نزدین سودابه خانم سکوت کرد ننه لیلا داشت چیزی میگفت که سودابه خانم حرفشو قطع کرد و گفت میخواین تا صبح بیدار بمونین
عمو ابراهیم اصلا صدای سودابه خانمو نشنید و نیومد
من گفتم دلم برای عمو ابراهیم می سوزه اجازه میدین ببینم خوابیده یا خدای نکرده اتفاقی براش نیفتاده باشه
پیرمرد گناه داره
سودابه خانم گفت برو و با خنده گفت همونجا نخوابیا
با اینکه ازین حرفش دلخور شدم اما چیزی نگفتم یه حس غریبی منو به سمت پیرمرد می کشوند و ازینکه فهمیدم دخترش پیدا شده دلم بیشتر می خواست دوباره ببینمش
وقتی رفتم اتاق عمو ابراهیم دیدم سرش به رادیو گرمه و صدای رادیو هم تقریبا بالاست متوجه ورودم نشد یک دل سیر نگاهش کردم و اگه نامحرم نبود دوست داشتم دستای سفید و بدون لک شو ببوسم پیرمرد فوق العاده مهربون بود وقتی متوجه حضورم شد خواست از جاش بلند بشه گفتم عمو راحت باش شما بزرگ مایید نیازی نیست که از جاتون بلند بشین رادیوتونو گوش کنید
عمو ابراهیم در حالی که چشماش خیس بود گفت رادیو بهانه است دلم برای دخترم تنگ شده بود با دیدن تو تنگتر شد
گفتم من کجا و دختر شما کجا
گفت آره حق داری من دخترمو به یه دکتر سپردم و انتظار داشتم در آینده جراح و متخصص بشه ای لعنت به من
الان دوس دارم پیداش کنم انتقام این نادانیمو ازم بگیره عذاب وجدان خیلی بده
گفتم این حرفو نزنید دخترا هرچی بلا هم سرشون بیاد مهر پدرشون از دلشون نمیره
کاش این حرفارو به منم نمیگفتی
عمو ابراهیم گفت پس نگاهت به من عوض شد ؟
گفتم چی بگم والله هرچی باشه برای غریبه ها کار شما قابل هضم نیست اما مگه دخترتون میتونه بخاطر یه اشتباه پدرشو نبخشه
من پدر خوبی نداشتم اما باور کنید همین الان حاضرم کور و کچل و علیل بشم فقط یکبار دیگه ببینمش پدر رو نمیشه با هیچی عوض کرد
البته از این چشمهای مهربونت بعید میدونم چنین کاری کرده باشین
بغضش ترکید و گفت آره دخترم بعید بود ولی منِ لعنتی اینکار رو کردم
دکتر و خانمش بچه ای نداشتن و خیلی غصه میخوردن
منم وقتی دیدم چشمای دخترم آبیه حقیقتش اونموقع خیلی ناراحت شدم و تو یکسالی که با ما زندگی کرد با اینکه خیلی شیرین و خوشگل شده بود ولی هر وقت چشاشو می دیدم دلم یجوری میشد
گفتم پس من چی؟
چرا با من اینقدر راحتی
گفت خوب الان که اون فکر احمقانه رو ندارم
گفتم شمام به خانمت شک کردی؟
سرشو انداخت پایین و گفت من احمق با اینکه داداشم چشم آبی بود و بعدها متوجه شدم احتمال اینکه به داداشم رفته باشه زیاد بود ولی اونوقتا این چیزارو نمیدونستم آره دخترم شک کردم و حتی نزدیک بود برادر عزیزمو هم بکشم
چه می دونستم یه روزی دربدر دنبال دخترم میگردم
کل شهر و روستارو زیر پا گذاشتم و خلاصه اون دکتر رو پیدا کردم اما اون دکتر لعنتی بعد از دو سه ماه وقتی فهمید زنش حامله شده چون آدرسمو بهش اشتباهی دادم پیدام نکرد و دختر قشنگمو با یه مقدار زیادی پول به یه روستایی داد و هیچ اسم و آدرسی هم ازش نگرفت
مورمورم شد و گفتم یعنی چی؟
میشه توضیح بدین
بلند شد نشست و گفت وقت داری امشب با هم حرف بزنیم ؟خوابت نمیاد که!
گفتم نه من همصحبتی با شما رو دوست دارم
گفت پس تا صداشون در نیومد پیش من بمون با گریه گفت الان دلم برای تو هم تنگ میشه به آرومی و بی هوا دستشو گرفتم تو دستمو گفتم اگه با بودن من حالت خوب میشه من تا جایی که امکان داره پیشت می مونم
وقتی متوجه شدم دستش تو دستمه بخودم اومدمو سریع رهاش کردم
لبخندی زد و گفت من از دستهای تو جز مهربونی چیزی حس نکردم متوجه منظورم شدی که؟
با خجالت گفتم بله عموجان منم همین حس خوبو داشتم فقط
عمو ابراهیم گفت یه وقت فکر بد نکنیا تورو مثل دخترم دوست دارم و اگه خدای نکرده دخترم پیدا نشه میخوام دار و ندارمو بزنم به نام تو
گفتم من پولی نمیخوام و البته نگاهی بهش انداختم و گفتم لابد دارو ندارش همین یکدست لباس شیک هست که تنشه
اگه داد میدم به بهروز و تو دلم به این فکرم خندیدم
ولی ادامه داد با پولی که از من به تو برسه کل زندگیت عوض میشه
گفتم یکبار زندگیم عوض شد و افتادم تو یه دردسر بزرگ بار دوم زندگیم عوض شد و همین زندگی قشنگی که می بینی دارم با یه درد پنهان در دلم که میدونم هیچ وقت درمان نمیشه
برای بار سوم دیگه واقعا می ترسم
@TOEITA
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇
ادامه ی قسمت هجدهم
داستان🌸 چشم آبی🌸
پیرمرد با خجالت و بدون تصمیم قبلی سرمو بوسید و گفت خودم برات هرکاری بخوای انجام میدم
کاش دخترم مثل تو مهربون تربیت شده باشه ولی یهو زد زیر گریه و گفت نه نه! نمیخوام اگه مثل تو باشه ولی منو نبخشه عذابم دو برابر میشه
چنان گریه میکرد که مامان سودابه و ننه لیلا بیدار شدن و با عجله اومدن گفتن چیشده
گفتم هیچی مامان دو تا درد کشیده رسیدیم به هم داریم حرف میزنیم مثلا دلمون واشه بدتر شدیم
مامان سودابه گفت تو دیگه چته
گفتم هیچی من چیزیم نیست بهروز احتمالا تو تاریکی خونه مونو گم کرده رفته خونه ی سهیلا
من چیم باید باشه
مامان سودابه گفت باز شروع نکن دیگه اگه قسمت باشه خودش میاد
گفتم نیمه شب شد دیگه کی میاد ؟
گفت خبر بهتری بهت بدم چی
گفتم چه خبری آخه
پدربزرگ رفت بهروز رفت یه عمو پیدا کردیم که خودش معدن درده غصه ی کدومو بخورم
مامان سودابه خندید و به ننه لیلا گفت
تو چی میگی؟
ننه لیلا گفت من چندین سال چیزی نگفتم ولی دیگه طاقتشو ندارم درسته نوه ی خوشگلمو از دست میدم ولی عیبی نداره من که هر بار میخواستم بگم ترسیدم ولی امشب دیگه ترسی ندارم چون میدونم یه حامی و پشتیبان کنارش هست
گفتم شما چتون شده چرا اینجوری حرف می زنین
برای بهروز اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه جوابمو بدن بلند شدم که برم بیرون گفتن کجا میری دختر
گفتم اگه بهروز طوریش شده باشه من خودمو میکشم
ننه لیلا گفت بهروز که دیگه مال تو نیست چه فرقی میکنه
گفتم فرقش تو اینه که من همچنان دوستش دارم رو به عمو ابراهیم گفتم ببخشید امشب حیا رو گذاشتم کنار
عمو ابراهیم گفت آهان پس دردت اینه
حق داری دخترم ولی کارت منطقی نیست چرا میگی خودمو میکشم اگه دوستت داشته باشه که دلشو بدرد میاری اگه هم دوستت نداره که کار بیهوده ای میکنی و آخرتتو خراب میکنی
گفتم چیکار کنم من که نگفتم حتما بیاد منو بگیره ولی از خدا میخوام همیشه سالم و سرحال باشه
مامان سودابه گفت خبرمون در مورد بهروز نیست اصلا
گفتم پس چیه ؟
گفت برو دست این پیرمرد رو بگیر تا بهت بگیم
از حرفش یکه خوردم و تو دلم گفتم یعنی این پیرمرد از من خواستگاری کرده خجالت نکشیده واقعا؟!!!
نزدیک بود چیزی بهش بگم اما خودمو کنترل کردمو گفتم من عمو ابراهیمو مثل پدرم دوستش دارم اونوقت میخواین من و این .....
مامان سودابه گفت چی میگی تو
عمو ابراهیم کیه این آقا پدرته
ننه لیلا گفت آره دخترم بخدا منم میخواستم بگم ولی وقتی پدرت تو این مدت دم دست نبود و ما اصلا نمیشناختیمش گفتنم فایده ای نداشت و بدتر داغون میشدی ولی الان که حی و حاضر پیشت هست خوشحال نیستی؟
دیگه صدایی نشنیدم و تنها کاری که کردم خودمو کشان کشان انداختم بغل عمو ابراهیم و بیصدا گفتم پدرجان پدرجان
دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم هوا روشن بود و همه تو اتاق بودن ننه لیلا نگران بود و گریه میکرد مامان سودابه هم برایم شربت آورد و گفت بخور دلت ضعف رفته
عمو ابراهیم فقط به سرش میزد و میگفت ای کاش پیدات نمی کردم من هیچوقت برات پدر خوبی نمیتونم باشم اون از کودکیت اینم الان که نزدیک بود بخاطر من از دستمون بری
دستشو گرفتم و گفتم عمو ابراهیم
همه خندیدن و گفتن عمو چیه بابا ابراهیم
منم لبخندی زدم و گفتم چنان ذوقی دارم که باورم نمیشه دوباره پدردار شدم
خدایا شکرت
پیشونیمو بوسید و گفت برات کاری کنم که همه انگشت به دهن بمونن میخوام تلافی این چندسال دربدری و جدایی رو در بیارم
تو هنوز منو نشناختی حتی اگه شده میرم بهروز رو کت بسته میارم پیشت
خندیدم و گفتم کت بسته اش که به دردم نمیخوره
عمو ابراهیم که حالا بابا ابراهیم باید صداش میزدم گفت بی حیا نباش دختر اینوقتا معمولا دخترا سکوت میکنن
گفتم آخه قبل از اینکه مشخص بشه پدرمی باهات دوست شده بودم برای همین سختمه که باهات همراز نباشم
گفت پس حالا که اینجوریه تو هم باید بری یکیو کت بسته برام بیاری تا برات مادری کنه
خندیدم
اولین بار بود که واقعا از ته دلم خندیدم وقتی چشمم به ننه لیلا افتاد حالت شرمندگی و ناراحتی رو تو چشماش دیدم
بسختی از جام بلند شدم و رفتم محکم بغلش کردم و گفتم تو بهترین ننه ی دنیایی می دونی چرا
گفت مسخره ام میکنی
گفتم بلانسبت
اتفاقا تو خیلی بهتر از هر مادربزرگی هستی تو خونه ای که من بهش تعلقی نداشتم یجوری رفتار کردی که هیچوقت فکر نکردم من دختر واقعیشون نیستم و حالا دلم بیشتر براشون تنگ شد
@AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘👇
ادامه ی قسمت نوزدهم
هیچوقت هم این فکر رو نمیکنم که مادربزرگ واقعیم نیستی اینهمه محبت تو بینظیره
هیچ مادر بزرگی نمیتونه اینقدر خوب باشه که تو هستی
نفس عمیقی کشید و گفت همیشه فکر میکردم وقتی بفهمی مادربزرگ واقعیت نیستم و حقیقت رو ازت پنهون کردم اصلا نگامم نمیکنی
تو چقدر خوبی
گفتم من تو دنیا یه ننه لیلا دارم که با هیچی عوضش نمیکنم
بابا ابراهیم گفت پاشین که امروز خیلی کار داریم اول از همه باید برم این پسری که دل دخترمو برده ادبش کنم
گفتم بابا خواهش میکنم مگه بزور هم میشه
گفت شوخی کردم دختر فقط میخوام ببینم اتفاقی براش نیفتاده باشه
با ذوق گفتم چه بابای مهربونی دارم من
گفت حالا صبر کن تا ببینی
ادامه دارد ....
نویسنده: سید ذکریا ساداتی
@TOEiTA
AHANGMAZANI❤️
☘کانال آهنگ مازنی☘
بهنام حسن زاده-آهومونا4_5868330527966111754.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
بهنام حسن زاده
آهومونا
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام_امام_زمانم
عنقریب است ڪه گویند به یڪ صبح سپید
شیعیان خسته نباشید ڪه ارباب رسید...
دگر اندوه تمام است شما خوش باشید
روح عالم به نفسهاے گل ســرخ دمید .
اللهــم_عـجل_لولیڪ_الفرج
@TOEITA
_____💞___________
👌🌷توایتا 🌷👌
664K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میروند ان شهدا تا که نفس تازه کنند برگردند
چون ظهور گل نرگس بخدا نزدیک است
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و پایان ماموریت.
شهید سید ابراهیم رئیسی 😭🖤
@TOEITA
┅────💞────┅
👌🌷تو ایتا🌷👌