eitaa logo
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
6.5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
14.6هزار ویدیو
3 فایل
@seyyedzs ارسال کلیپ و آهنگ و تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/2125725703C6cd4a9af27
مشاهده در ایتا
دانلود
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی ساز دل است تو نوازنده این سازی و بس…! تو اگر شاد زنی شاد شوی گر چه باشی چون قناری در قفس ... 🎙 : عبدالحسین مختاباد 🎶 : تمنای وصال @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ امروز جمعه 🌞 ۱ وهمِن ماه ۱۵۳۵   تبری ۴ خرداد  ۱۴۰۳ شمسی ۲۴ می  ۲۰۲۴میلادی ۱۵ ذی القعده ۱۴۴۵ قمری @TOEITA ______💞__________ 👌🌷توایتا 🌷👌
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور... علیرضا_افتخاری @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
Alireza Babajani - FaZaMusic.ComAlireza Babajani - Jana.mp3
زمان: حجم: 7.1M
مه دلا جوونی زود انی شونی @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ته شونک بنه بخورده کبوتر @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شه یار جا گله دارمه @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
سعیدمومنی&بهنام حسن زاده-چلچلا4_6012461328248089037.mp3
زمان: حجم: 3.1M
بهنام حسن زاده و مومنی چلچلا خاطرات اون روزای خش دا چلچلا ته خونِّش و خونِّش دا @TOEITA ┅────💞────┅ 👌🌷تو ایتا🌷👌
🎵مجله ی شمالی🎵 گلستان ،مازندران و گیلان
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت نوزدهم گفتم مامان سودابه از شما انتظار نداشتم پیرمرد خودشو کشت اگه میدونستید
داستان 🌸 چشم آبی🌸 قسمت بیستم من گفتم ما که اصلا نخوابیدیم پس خواهش میکنم یکی دو ساعت استراحت کنید بعدا حقیقتش دوست داشتم دیرتر در مورد بهروز و بله برونش مطلع بشم باورش برام سخت بود اونقدر سخت بود که میون اینهمه خبرهای خوش غم دوری و دلتنگیش آزارم میداد دست خودمم نبود حاضر بودم هیچ خبر خوشی نشنوم ولی فقط حال بهروز خوب باشه حتی طاقت دیدنش رو ازینکه احتمالا با دیدن من شرمنده میشد رو هم نداشتم دوست نداشتم بخاطر من حتی برای چند لحظه توفکر بره یا شرمنده باشه یا دنبال دلیلی برای انتخاب سهیلا بگرده با خودم میگفتم هرچی باشه سهیلا از خونواده ی اصیل روستاست وضع مالی پدرش خیلی بهتر از کربلایی رجب بود و خودش هرچند خوشگلتر نبود ولی هیکلش از من بزرگتر بود و تو محیط ییلاق دختری که قوی باشه بیشتر مورد توجه خونواده هاست خلاصه با پیشنهاد من بابا ابراهیم برگشت به اتاق خودش که یک کم بخوابه منم که تازه بدستش آوردم دلم طاقت نیاورد و البته به پیشنهاد ننه لیلا و تشویق مامان سودابه رفتم بالاسرش نشستم بابا ابراهیم خواب بود و برای من سوال بود چطور مردی با این چهره ی مهربونش تونسته دخترشو بفروشه هرچند که بابا ابراهیم قسم میخورد پولی بابت من از اون دکتر نگرفته وضع اقتصادیش هم بخاطر تلاش خودش خوب شده میگفتن هرچند مردم باور نمیکنن ولی تو که دخترمی وقتی یمدت با من زندگی کنی حتما خودت متوجه میشی همینجور داشتم نگاهش میکردم که چشم باز کرد و گفت وقتی بالاسرم نفس میکشی انگار دنیارو به من دادن تو چقدر خوبی دخترم چرا اصلا از من دلخور نیستی چرا دعوام نکردی نکنه دختر واقعی من نیستی خودش ازین حرفش پشیمون شد و گفت واقعی باشی یا نباشی من دیگه دنبال دخترم نمیگردم چون تورو پسندیدم و با وجود تو دیگه به هیچ چی فکر نمیکنم گفتم نمیخوابی؟ گفت من تازه آرامشمو پیدا کردم مگه میشه بخوابم و خودمو از دیدن صورت قشنگت محروم کنم نیم خیز شد و گفت راستی تو اون پسره رو خیلی دوس داری؟ گفتم دیگه چه فرقی میکنه رفته ازدواج کرده اگه بهش فکر کنم گناه داره بابا ابراهیم گفت همه ش میگفتم وقتی دخترمو پیدا کنم هیچوقت نمیذارم دلش غم بشینه هرچی خواست فوری براش میخرم فکر اینجاشو دیگه نمیکردم اشک چشماشو با دستام پاک کردمو گفتم بابا جون تو بهترین هدیه ی خدایی که به من رسیده برای دلمم یه فکری میکنم نگران نباش دیگه کامل تو رختخوابش نشست و گفت ببین دخترم من و تو تلاشمونو میکنیم اگه نشد باهم غصه شو میخوریم مدیون باشی اگه دلت غم داشته باشه و بمن نگی گفتم چشم بابای مهربونم از چشماش ذوق می بارید نگاهی به قد و بالام کرد و گفت یچیزی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه بابا تو هرچی بگی آزادی گفت تو اصلا به مادرت نرفتی خیلی خوشگل شدی دوس دارم بغلت کنم ولی هنوز انگار برات غریبه ام از من دوری میکنی گفتم حق بده به من تازه چندساعته فهمیدم پدرمی پیشونیمو بوسید و گفت باشه سعی میکنم فقط تو راحت باشی راستی دوست داری برات یه خونه ی خوشگل تو بهترین جای شهر بخرم گفتم من نمیتونم مامان سودابه و ننه لیلا رو تنها بذارم گفت کی گفته قراره تنهاشون بذاریم با خنده و شوخی گفت بعدشم اگه اون پدرسگ باهات ازدواج میکرد مگه نباید ازینجا می رفتی؟ خجالت کشیدم و گفتم حالا که نشد گفت یه صبحونه به ما میدی ببینم دستپخت دخترم چجوره گفتم چرا که نه رفتم چایی بذارم که مامان سودابه گفت چایی آماده ست برای پدرت یه صبحونه ی گرم درست کن صبحونه رو درست کردم مامان سودابه گفت به عمو ابراهیم بگو بیاد سفره پهن کنیم گفتم عمو کیه؟ گفت ای بابا یادم رفت به بابات بگو بیاد چه زود جای همه مونو گرفته خواستم چیزی بگم سریع گفت شوخی کردم من و ننه لیلا حرفاتونو شنیدیم که گفتی من این دو نفر رو تنها نمیذارم باور میکنی هر دومون از ذوق گریه کردیم گفتم مامان جون حرفا میزنیدا من شما دو نفر رو با هیچ چی عوض نمیکنم شما در سخت ترین روزهای زندگیم بهترین ها بودین اشکم سرازیر شد و گفتم جای مامان فریده خالیه واقعا گفت مامان خودت چی اصلا از بابات پرسیدی کجان گفتم بابا نمیخواد درباره شون حرف بزنه مطمئنم یه اتفاق بدی براشون افتاده صبر میکنم هر وقت خودش خواست به من بگه بابا همین لحظه وارد شد و گفت کو دستپخت دخترمون با اشتها صبحونه رو خورد و رفت سراغ بهروز از وقتی رفت تا برگرده لحظه شماری می کردم بابا هم واقعا دیر کرده بود و نگران شدم چندین بار از مامان سودابه پرسیدم پس بابا چرا نمیاد مامان سودابه گفت تا محلشون یکی دوساعت راهه لابد اونجا هم رفته ناهار مونده چه میدونه ما دلواپسش هستیم خیلی بیفکره گفتم اینجوری نگو مامان جون گفت باشه نمیگم ولی بنظرت نباید زودتر برمیگشت تقریبا غروب شده بود که بابا ابراهیم برگشت اما دیگه مثل صبح نبود عبوس و درهم خسته بود و کم حرف هرچی ازش پرسیدیم چیشد چیزی نگفت @TOEITA AHANGMAZANI کانال آهنگ مازنی👇👇