eitaa logo
طلوع
524 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
2.1هزار ویدیو
86 فایل
لینک دعوت https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf ناشناس https://harfeto.timefriend.net/16474090467803 هرچی میخواید بگید.👆🌻 @Tolou12 👈 ارتباط با ما🌻 کپی با ذکر صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج) آزاد است🌺
مشاهده در ایتا
دانلود
چه بسیار افرادی که خاک در بر گرفته در حالی که می خواستند، خوب بشوند. 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀 سلام بر حضرت شق القمر.... دو لقمه اشک و نان و بغض خورد از سهم افطارش نمکدان ریخت بر زخم دلِ از زخم سرشارش گلویش میزبان استخوان و خار در چشمش لبش را می‌گَزید از دردهای «حیدر آزارش» تبسم‌های بغض‌آلود، از درد دلش می‌گفت نگاهش روضه بود؛ اما لبش می‌کرد انکارش دو چشمش ابر شد وقتی نگاهش را به بالا دوخت تمام آسمان‌ شد خیس، از آیات رگبارش سکوتش را شکست «انا الیه الراجعون»هایش نمی‌دانم چرا بوی سفر می‌داد اذکارش قدومش خسته بود از ماندن و رویای رفتن داشت همان مردی که در دل دردهای مردافکن داشت پدر از کوچه‌‌های ‌نوحه‌ی «بابا بمان» می‌رفت زمین همراهِ جانش آسمان تا آسمان می‌رفت به زخم شانه‌اش فرمود: امشب استراحت کن به وقت هر شبش؛ این بار بی‌انبان نان می‌رفت کلون در دخیلش را گره می‌زد به دامانش و بابا از میان روضه‌ی در؛ روضه‌خوان می‌رفت تمام شهر، خوش بودند در خوابِ زمستانی امیرالمومنین از دستِ سرد کوفیان می‌رفت شهادت داد بر مظلومی‌اش همراه گلدسته مراد «اشهدُ انّ علی» سمت اذان می‌رفت قدوم قبله‌ی سیار، مسجد را مزیّن کرد چراغ روضه‌‌ی خود را به دست خویش روشن کرد به وقت سجده؛ مسجد اتفاقی را خبر می‌داد سجود آخر مولا به ذکرش بال و پر می‌داد به دستی مست، می‌رقصید تیغِ کهنه‌ی کینه چه شمشیری که زهرش بوی خونِ میخ در می‌داد خدای روضه از آوار ارکانُ‌الهدیٰ می‌گفت نمازِ غرق خون «فزتُ و ربّ الکعبه» سر می‌داد تَرک در تارک خورشیدِ نخلستانی کوفه خبر از آیه‌ی مکشوفه‌ی «شق‌القمر» می‌داد شب قدری که قرآن جای قرآن؛ تیغ بر سر داشت درخت آرزوی دیدن زهرا ثمر می‌داد محاسن را خضاب و دست خود را شست از دنیا به جای یا علی، هنگام رفتن ‌گفت یا زهرا 🌻 🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀🏴🥀 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍️شهید مطهری: یک وقت می‌گوییم علی(ع) را "که" کُشت و یک وقت می‌گوییم "چه" کُشت؟ اگر بگوییم علی را "که" کُشت؟!! البته عبد الرحمن ابن ملجم، و اگر بگوییم علی را "چه" کُشت، باید بگوییم "جمود"، "خشک مغزی" و "خشکه مقدسی"؛ همینهایی که آمده بودند علی را بکشند، از سر شب تا صبح عبادت میکردند، واقعاً خیلی تأثرآور است.... علی به جهالت و نادانی اینها ترحم می‌کرد، تا آخر هم حقوق اینها را از بیت المال می‌داد و به اینها آزادی فکری می‌داد.... ابن ابی الحدید می‌گوید، اگر می‌خواهید بفهمید که جمود و جهالت چیست، به این نکته توجه کنید که اینها وقتی که قرار گذاشتند این کار را بکنند، مخصوصاً شب نوزدهم رمضان را انتخاب کردند و گفتند: ما می‌خواهیم خدا را عبادت بکنیم و چون می‌خواهیم امر خیری را انجام بدهیم، پس بهتر این است که این کار را در یکی از شبهای عزیز قرار بدهیم که اجر بیشتری ببریم.... 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر به آنچه که می خواستی نرسیدی ، از آنچه هستی نگران نباش بزرگترین گناه نا امیدی از رحمت خداوند است🌿 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لحظه تماشایی تغییر رنگ چراغ های حرم مطهر سیدالشهداء همزمان با شب نوزدهم رمضان 1443 تهدمت والله أركان الهدى💔🥀 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلوع
#من_زنده_ام #فصل_پنجم #قسمت_دوم من آخرین نفر بودم. با وجود این همه دقت و وسواس تفتیش‌کننده فقط توا
سریع بلند شدم. متوجه شدم از چند پله سقوط کرده‌ام. دوباره عینک را روی صورتم کشید و بقیه راه را ادامه دادم. از صدای پا کوبیدن و سلام نظامی سرباز متوجه شدم که به مقصد رسیده‌ام. متوقف شدم و روی صندلی چرخداری نشستم. فکر کردم شاید باید آماده‌ی گرفتن عکس امنیتی باشم اما صندلی با سرعت زیاد به چرخش در آمد و به زمین افتادم. نمی‌خواستم تحقیر شده در گوشه‌ای افتاده باشم. بلند شدم و ایستادم. عینک را از چشمانم برداشتند. در اتاقی بزرگ و مجلل و پر نور سه نفر پشت میز در مقابل من نشسته و دو سرباز هم مقابل در ورودی ایستاده بودند. تلویزیون در حال نمایش تصاویری از صدام بود. تصویری که ده‌ها بار از تلویزیون بصره در آبادان دیده بودم؛ صدام طناب یک قبضه توپ را می‌کشید و شلیک توپ، فرمان شروع حمله‌ی هوایی، زمینی و دریایی، همزمان با استقرار دوازده لشگر زرهی مکانیزه و گارد ریاست جمهوری به بیش از هزار کیلومتر از مرز مشترک با ایران صادر می‌شد. صدام در مجلس عراق حاضر شده و صریحاً اعلام کرده بود قرارداد 6 مارس 1975 الجزیره از طرف ما ملغی است و با نفی منافع ایران در مجامع بین المللی تأکید کرد که عراق برای ایران در اروندرود حقی قائل نیست. یکی از آنها پرسید: - معصومه طالب؟ - بله - شنو شغلک؟ (شغلت چیه؟) - محصلم ــ - عربستانی؟ حالا دیگر فهمیده بودم منظورش یعنی اهل خوزستان هستی؟ سرم را به معنی مثبت تکان دادم. - انت جنرال؟ (تو ژنرالی؟) سرم را تکان دادم که نیستم اما برای توضیح بیشتر گفتم: - أنا ما أعرف عربی (من عربی بلد نیستم) -Can you speak English? - A little - فارسی حرف بزن، من ایرانی هستم. تعجب کردم! فارسی را بدون لهجه‌ی کردی یا عربی حرف می‌زد. - چطور ژنرال شدی؟ - من ژنرال نیستم و هفده سال دارم. ژنرال شدن نیاز به دوره‌ها و زمان طولانی دارد. گفت: نه، برای ژنرال خمینی شدن فقط انقلابی بودن کافیه. - نماینده‌ی فرماندار هم که هستی؟ یک دانش‌آموز با فرمانداری چه کار داره؟ متوجه شدم پرونده‌ای که مقابل اوست مربوط به من است. از این دو تکه کاغذ چه پرونده‌ی قطوری ساخته بودند! - اسم دبیرستانت چیه؟ - دبیرستان مصدق - راهنمایی، دبستان؟ - شهرزاد- مهستی - چند تا خواهر برادرید؟ - من و مریم با سه برادر - چند ساله هستند؟ - دوازده، ده، هشت سال - اسمشان چیه؟ - مصطفی، مرتضی، مجتبی - شغل پدرت چیه؟ سلسله‌وار دروغ می‌بافتم. یادم آمد توی تنومه که اینها دنبال حرس خمینی (پاسدار) بودند، اغلب بچه‌ها می‌گفتند ما کناس هستیم، خیلی‌ها اصلاً نمی‌دانستند کناس یعنی چه اما وقتی می‌گفتند کناس هستند آنها را به حال خود رها می‌کردند، همه همین کلمه را به کار می‌بردند. گفتم: کناس (جاروکش) افسر بعثی گفت: لیش کلّ الایرانیین فرّاشین؟ (چرا همه‌ی ایرانی‌ها جاروکش هستند؟) مترجم ایرانی گفت: همه‌ی ایرانی‌ها جاروکش نیستند، انقلاب خمینی انقلاب جاروکش‌ها بود. مادرم می‌گفت: دروغ دروغ میاره. یکی که گفتی ده تای دیگه پشتش می‌آید. او حتی دروغ مصلحت‌آمیز هم یادمان نداده بود. با هر دروغ تعداد ضربان قلبم تغییر می‌کرد و سرعت جریان خونی را که به صورتم هجوم می‌آورد احساس می‌کردم. می‌خواستم رد گم کنم و هیچ نام و نشانی از خودم و خانواده‌ام باقی نگذارم. @Tolou1400
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زائری بارانی ام 🌧☔️ آقا نگاهم می کنی؟💔 "مراسم احیا بارانی شب بیست و یکم ماه مبارک در حرم علی ابن موسی الرضا(ع)."💓 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نکات کلیدی جزء ٢٢ 🔑✨ @Tolou1400
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای روز بیست و دوم ماه مبارک🌙✨ @Tolou1400
اگر عشق، آخرین عبادت ما نیست پس آمده ایم این‌جا برای کدام درد بی شفا شعر بخوانیم و به خانه برگردیم !؟ 🌻 https://eitaa.com/joinchat/2990276745C178e103edf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلوع
#من_زنده_ام #فصل_پنجم #قسمت_سوم سریع بلند شدم. متوجه شدم از چند پله سقوط کرده‌ام. دوباره عینک را رو
- گفت: باشگاه ایران کجاست؟ - گفتم: نمی‌دانم، من دانش‌آموزم و فقط مسیر مدرسه تا خانه را می‌دانم. - باشگاه اروند کجاست؟ - نمی‌دانم. - باشگاه اَنکس؟ باشگاه بیلیارد؟ باشگاه قایقرانی؟ با هر نمی‌دانم آمپرش بالاتر می رفت. از جایش بلند شد و با عصبانیت برگه‌ی «من زنده‌ام» را نشانم داد و گفت: این رمز چیست؟ - این رمز نیست. این دو کلمه است. می‌خواستم خبر زنده بودنم را به خانواده‌ام برسانم. - کسی که تا اینجا می‌آید یعنی همه چیز می‌داند، اگر می‌خواهی جواب ما را با نمی‌دانم بدهی خبر زنده ماندنت به خانواده‌ات نمی‌رسد. - من از مردن هراسی ندارم. هراس من از زنده ماندن در اینجاست. هرکدام یک نقش بازی می‌کردند. یکی عصبانی می‌شد، آن یکی بهش می‌گفت آرام باش. یکی می‌زد، دیگری می‌گفت نزن. یکی مسخره می‌کرد و می‌خندید، آن یکی می‌گفت نخند. آن بازجوی ایرانی هم کلمه به کلمه حرف‌هایم را برای آن دو نفر ترجمه می‌کرد. عصبانیت آن مرد ایرانی بیشتر از آن دو نفر بعثی عراقی بود. آن دو نفر مسیر سؤالات را به سمت انقلاب و امام و اسلام چرخاندند. لیش الشعب الایرانی ثار و ما راد الشاه؟ (چرا مردم ایران انقلاب کردند و شاه را نخواستند؟) هنوز سؤالش ترجمه نشده بود که آن یکی افسر بعثی عراقی پرسید: منو ثاروا ضد الشاه؟ (چه کسانی علیه شاه انقلاب کردند؟) دوباره اولی پرسید: لیش اتحبون الخمینی؟ (چرا خمینی را دوست دارید؟) باز دومی پرسید: لیش ترفعون صلوات واحدة للرسول و ثلاثة للخمینی؟ (چرا برای پیامبر یک صلوات و برای خمینی سه صلوات می‌فرستید؟) من که مورد هجوم سؤالات آنها قرار گرفته بودم، سخنرانی امام یادم آمد که فرمودند: «جنگ فرصتی برای صدور انقلاب است». احساس کردم من سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستم و تقدیر الهی این مأموریت را برایم رقم زده است. نمی‌دانم چرا فکر کردم آنها واقعاً نمی‌دانند و من وظیفه‌ی ارشاد آنها را به عهده دارم. از طرح سؤال آنها خوشحال شدم و با نطق غرایی آنچه را که در کلاس‌های عقیدتی مسجد مهدی موعود پای منبرها از قرآن و انقلاب یاد گرفته بودم بیان کردم. فرق بین مستضعف و مسکین، فرق بین اسلام شاه و اسلام انقلابی، استعمار، استکبار و … را گفتم. خدا می‌داند چقدر آنها در دل به من خندیدند. بعد از این همه سؤال و جواب به مسخره گفتند: جبتونه ثورة الخمینی؟ (برایمان انقلاب خمینی را آورده‌ای؟) سپس پرسید: شنو من تدریبات اتدربتی؟ (چه آموزش‌هایی دیده‌ای؟) - رشته‌ی علوم تجربی‌ام، درس‌های ریاضی، زیست‌شناسی و شیمی را خوب می‌شناسم. - وین خذیتی تدریبات عسکریه؟ (کجا آموزش نظامی دیده‌ای؟) - من آموزش نظامی ندیده‌ام. من عضو هلال احمر هستم. یکباره افسر بعثی عراقی از جیبش کلت کمری‌اش را نشانم داد و گفت: - شنو های؟ (این چیه؟) - اسلحه - شنو من اسلحة؟ (چه نوع اسلحه‌ای؟) - نمی‌دانم من اسلحه بلد نیستم و اسلحه را نمی‌شناسم. - چنچ ما تدرین اظلین حیة، جیش العشرین ملیون للخمینی امسلح؟ ما تدرین عن الاسلحة شیء؟ (مثل اینکه نمی‌خواهی زنده بمانی، شما جزء ارتش بیست میلیونی خمینی هستید، آن وقت از اسلحه چیزی نمی‌دانی؟) در یک حس گم شده‌ای فرو رفته بودم که فقط سکوت را می‌طلبید. مترجم ایرانی گفت: چرا حرف نمی‌زنی؟ منتظر چی هستی؟ گفتم: منتظرم که خدا به من رحم کند. خودکاری را که در دستش بود به سمت من پرتاب کرد. بعد هم آمد کنارم ایستاد. با هر سؤال با تمام قدرت خودکار را به سرم فشار می‌داد. @Tolou1400