#قفل_قلب_یخ_زده
Part20
*رونا جونگ وو رو دید و سریع دستشو گرفت کشید تو*
رونا:: سلام خوبی برای چی اومدی ببینیم؟😃
جونگ وو:: گم شو اونور
*رفت پیش خدمتکار تا راه اتاق یونجی رو نشونش بده *
*در زد کسی درو باز نکرد*
*نگران یونجی شد درو باز کرد*
*دید یونجی رو زمین افتاده*
^جونگ وو یونجی رو بلند کرد و گزاشت رو تخت^
^جونگ وو به خدمتکار گفت فرنی درست کنه^
و چنتا دارو که سر رای از داروخونه خرید بود گزاشت بغل تختش تا بیدار شد بده بهش
یهو دید یکی خیلی عادی در اتاق یونجی رو باز کرد
پسر عمو:: تو کی ای تو اتاق یونجی وایسا یونجی چش شده
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part21
جونگ وو:: تو کی ای چرا در نزدی شاید داشت لباس عوض میکرد 💢💢
پسر عموش:: من پسر عموشم تو؟💢
جونگ وو:: عاها من متاسفم 😀شنیدم یونجی تب کرده ...
پسر عموش:: چرا تب کرد هوا که خوبه*نگران*
جونگ وو:: مطمئنم کار رونا خانومه😾
پسر عموش:: منظورت چیه...
جونگ وو :: هه وایسا رفتار خوانوادش با یونجی رو نمیدونی؟ یونجی با جای کبودی رو صورتش میاد مدرسه بعد تو بیارم ندیدی؟🙎🏻
پسر عموش:: م مم من ...* چرا به من نگفت😥*
*یونجی بلد شد*
*دید جونگ وو پسر عموش بالا سر شن*
یونجی:: چی شده؟
* پسر عمو با صورت مچاله کنار تختش زانو زد و دستشو گرفت *
پسر عموش:: من متاسفم یونجی...
مایل به پارت بعد؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part22
* یونجی بلند شد با انگشت کوبید رو پیشونیش *
یونجی:: چرا ؟...
جونگ وو :: فک کنم منو یادت رفت
* یونجی سریع برگشت *
یونجی:: سلام جونگ وو 🙂↕️حیحی
پسر عمو :: چرا بهم نگفته بودی خاله و رونا اذیتت میکنن؟😓
یونجی :: خب ... تو از کجا فهمیدی؟😀
پسر عمو :: بحثو عوض نکن 😠
یونجی :: خب رونا از تو خوشش میاد اگه میگفتم بد میشد ...
پسر عمو:: اینم بخاطر این بود که دیروز بهش بی محلی کردم؟
یونجی :: آره...
پسر عموش:: من ... من متاسفم
یونجی :: خب گشنمه بریم غذا بخوریم مرغ سوخاری خوبه؟ 😀
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part23
* جونگ وو آرنج یونجی رو گرفت نشوند رو تخت *
جونگ وو :: جنابالی قراره فرنی بخوری
* یهو خدمتکار کار درود زد و فرنی اورد*☺️
یونجی :: خوب شام باهم بریم ؟
پسر عموش:: آره
جونگ وو:: ام... باش😃
*شب شد 2 ساعت قبل قرارشون*
* یونجی رفت حموم آماده شد *
*پسر عموش در زد*
یونجی:: بیا تو
پسر عموش:: اتاقت چرا پر لباسه ؟😶
یونجی نمیدونم چی بپوشمم😣
پسر عموش:: ازش خوشت میاد؟
یونجی :: ها... اوه... آ... نه 😅*هول*
پسر عموش:: اوکی پس یه لباس که مخشو بزنه...
* یونجی دیگه هیچی نگفت *
* آماده شدن رفتن *
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505