#قفل_قلب_یخ_زده
Part30
گیونگ تو ذهنش:: نه بابا
گیونگ:: ول کن خدافظ
یونجی :: خدافظ
*یونجی رفت بالا*
*پدرشو دید مست کرده*
باباش:: تا این ساعت کجا بودی* با داد *
یونجی :: معذرت می ... میخوام*با ترس*
باباش :: پس رفته بودی پسر بازی؟
یونجی :: نه بابا اصلا اونجوری که فک_
*با مشت زد تو صورتش*
*یونجی خورد تو دیوار و افتاد*
باباش :: پس چجوریه؟
*پاشو گزاشت رو شکمش*
یونجی:: ... من داشتم میومدم خونه که با .. بارون اومد آخ _
*پاشو برداشت گزاشت رو ترقوش*
یونجی:: بعد رفتم چتر بگیرم _ پیاده ببیام *اروم*
باباش:: فک کردی من احمقم؟
*چوب گلفشو برداشت*
باباش:: پاشو ' گفتم پاشو*با داد*
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part 31
رونا اومد بیرون
رونا :: بابایی داری خوابمو می میپرونی
باباش:: او متاسفم پرنسس میرم ی جای دیگه*با لبخند*
*موهای یونجی رو کشید برد اتاق خودش*
* رونا اومد فیلم گرفت*
"ادامشو بدونید دیگه😦"
*فردا صبح رونا بیدار شد دید رو جلوی در اتاق پدرش افتاده*
*انقدر درد داشت که نمیتونست پاشه*
*کشون کشون رفت اتاق خودش*
*رفت جلوی آینه
ترقوه هاش و کنار لبش و بالای ابروش و شکم و دستش کبود بود لباس روی کمرشم خونی شده بود*
یونجی:: اینو حتی با ماسکم نمیشه مخفی کرد مثل اینکه چند هفته ای مدرسه نمیرم
*همین حال مدرسه *
جونگ وو:: چرا مدرسه نیومده *نگران*
جونگ وو:: حتما کار روناست... شایدم بخاطر من نیومده 🤭
مایل به پارت بعد؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part32
جونگ وو :: بعد مدرسه میرم خونشون
*زنگ خورد*
*گسونگ اومد دنبال جونک وو*
گیونگ:: دیشب من رسوندمش خونه
جونگ وو :: دیشب ؟ اما اون که ظهر حرکت کرد
گیونگ :: گفت اشتباهی ایستگاه آخر پیاده شد دیر وقت رسید خونه
"گیونگ تو ذهنش:: دیر وقت رسید امروزم نیومد شاید ..."
*رفت کلاس رونا*
گیونگ :: رونا*با داد*
رونا :: او سلام جونگ وو چیه؟
گیونگ :: بخاطر تو نیومد مدرسه؟*عصبانی*
*گیونگم اومد*
گیونگ :: دیوونه شدی ؟ اون چیکارست!
رونا :: هه واقعا به من چه
گیونگ :: پس چرا نیومد
رونا :: نمیدونم *پوزخند* ساید بخاطر اینکه مرد؟🤷🏻♀️*جدی*
مایل به پارت بعد؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part33
گیونگ :: وایسا دیوونه شدی؟
جونگ وو :: دوباره چیکار کردی؟*نگران*
رونا :: وایسا انقدر تند نرو من هیچکاری نکردم گوشیشو باز کرد ویدیو ای که دیشب گرفت رو نشون داد
گیونگ :: ...*شوکه*
جونگ وو :: میدونستم
*سریع دویید رفت سمت ماشینش*
*در همین حال یونجی*
یونجی:: اگه جونگ وو مثل سریع قبل بیاد خونمون چی...
*یونجی رفت سر میز ارایشی با کرم پودر کبودی هاشو پوشوند*
*جونگ وو رسید با مشت کوبید به در*
یونجی :: این کیه...
*از آیفن دید جونگ وو اومده سریع رفت لباسشو عوض کرد*
*خدمتکار درو باز کرد*
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part34
*جونگ وو خدمتکار حل داد کنار رفت اتاق یونجی*
*جونگ وو سریع دویید و یونجی رو گرفت *
یونجی:: سلام ؟...😀
جونگ وو :: حالت خوبه *نگران*
یونجی :: آره چرا بد باشم ...
"یونجی تو ذهنش علم غیببب🧏🏻♀️"
جونگ وو :: *لبخند* اون رونای ****
یه ویدیو ی **** بهم نشون داد
یونجی :: 😀😀😀*خنده*
جونگ وو :: چرا خسته ای دیشب خوب نخوابیدی؟
یونجی :: ... نه سریال رویایی برای تو رو شروع کردم 🛐🛐 بخاطر همین خوب نخوابیدم🤷🏻♀️
*جونگ وو با انگشت زد به پیشونیش*
یونجی :: آخ_
جونگ وو :: انقدر درد داشت؟
*یونجی خودشو جمع کرد*
یونجی :: نه🤷🏻♀️😀
مایل به پارت بعد؟😛
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part35
جونگ وو :: حالت خوبه؟*نگران*
یونجی :: آره *لبخند زد*
جونگ وو :: میخوای بغلت کنم؟
یونجی سر شو تکون داد به معنای آره
*جونگ وو محکم بغلش کرد*
یونجی :: آخخخ
جونگ وو :: حرف رونا حقیقت داشت نه؟
* یونجی هیچی نگفت *
جونگ وو :: واقعا !!؟
*سریع دست یونجی رو گرفت و رفت *
یونجی :: هی جونگ وو آخ کجا میبریم
جونگ وو :: جایی که خیلی وقت پیش باید میبردم
"تو ذهن جونگ وو :: دستش درد میکنه احمق ..."
*دستشو ول کرد و کولش کرد*
یونجی :: هیییی *سرخ شد*
مایل به پارت بعد؟😛
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part36
*یونجی سرشو بین بازو های جونگ وو قایم کرد*
*صدای بستن در*
پسر عموش :: سل... هی داری رونا رو کجا میبری 💢
جونگ وو :: گمشو کنار
پسر عموش :: ه*خنده*
یونجی :: جونگ وو منو بزار زمین
جونگ وو :: نگاش کردو هیچی نگفت
*یونجی رو گزاشت زمین*
یونجی :: داریم میریم بیرون شب میا...* رو به پسر عموش*
جونگ وو :: فرار نیست دیگه بیاد تو این سگ دونی
پسر عموش :: داری یونجی رو مجبور میکنی 💢
جونگ وو :: بنظرت خودش تا الان دوست داشت اینجا باشه؟ میدونی چه بلاهایی سرش اوردن؟
پسر عمو :: فقط چون رونا اذیتش میکنه
جونگ وو :: یعنی کارای رونا اصلا برات اهمیت نداره؟💢
اگه فقط بخاطر اون بود وقتی فهمیده بودم میبردمش
پسر عمو :: بازم ... هست؟
مایل به ادامه؟😛
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part37
یونجی :: جونگ وو بسه
جونگ وو :: تا کی میخوای نگی اصلا اگه رونا نمیگفت بهم میگفتی ؟
پسر عموش :: چیو *با داد*
جونگ وو :: خودت میگی یا بگم
یونجی :: خودم ... دیروز با پدر دعوام شد ...
پسر عمو :: همین؟
جونگ وو :: دیشب چون یونجی دیر اومد تا میخورد یونجی رو زد
پسر عمو :: اما اونکه سالمه ...
جونگ وو :: به یونجی نگاه کرد
...
یونجی :: گفتم که فقط یه دعوا بود
جونگ وو :: پس چرا انقدر دردت میومد
وایسا ...
*دید کرم پودر رو صورتش داشت پاک میشد*
*یه دستمال از جیبش بیرون اومد و سورتشو پاک کرد*
*پسر عمو دستشو گزاشت رو صورت یونجی*
*دستشو مشت کرد*
مایل به ادامه؟😛
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
°•~♟️~•°پیام یه فرشته::
::یونجی دختره؟
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
اسپایدر من :: مشتی 🗿 ... اره دختره برین بالا میتونید با عکس خلاصه شخصیت هارو ببینید