#قفل_قلب_یخ_زده
Part36
*یونجی سرشو بین بازو های جونگ وو قایم کرد*
*صدای بستن در*
پسر عموش :: سل... هی داری رونا رو کجا میبری 💢
جونگ وو :: گمشو کنار
پسر عموش :: ه*خنده*
یونجی :: جونگ وو منو بزار زمین
جونگ وو :: نگاش کردو هیچی نگفت
*یونجی رو گزاشت زمین*
یونجی :: داریم میریم بیرون شب میا...* رو به پسر عموش*
جونگ وو :: فرار نیست دیگه بیاد تو این سگ دونی
پسر عموش :: داری یونجی رو مجبور میکنی 💢
جونگ وو :: بنظرت خودش تا الان دوست داشت اینجا باشه؟ میدونی چه بلاهایی سرش اوردن؟
پسر عمو :: فقط چون رونا اذیتش میکنه
جونگ وو :: یعنی کارای رونا اصلا برات اهمیت نداره؟💢
اگه فقط بخاطر اون بود وقتی فهمیده بودم میبردمش
پسر عمو :: بازم ... هست؟
مایل به ادامه؟😛
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part37
یونجی :: جونگ وو بسه
جونگ وو :: تا کی میخوای نگی اصلا اگه رونا نمیگفت بهم میگفتی ؟
پسر عموش :: چیو *با داد*
جونگ وو :: خودت میگی یا بگم
یونجی :: خودم ... دیروز با پدر دعوام شد ...
پسر عمو :: همین؟
جونگ وو :: دیشب چون یونجی دیر اومد تا میخورد یونجی رو زد
پسر عمو :: اما اونکه سالمه ...
جونگ وو :: به یونجی نگاه کرد
...
یونجی :: گفتم که فقط یه دعوا بود
جونگ وو :: پس چرا انقدر دردت میومد
وایسا ...
*دید کرم پودر رو صورتش داشت پاک میشد*
*یه دستمال از جیبش بیرون اومد و سورتشو پاک کرد*
*پسر عمو دستشو گزاشت رو صورت یونجی*
*دستشو مشت کرد*
مایل به ادامه؟😛
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
°•~♟️~•°پیام یه فرشته::
::یونجی دختره؟
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
اسپایدر من :: مشتی 🗿 ... اره دختره برین بالا میتونید با عکس خلاصه شخصیت هارو ببینید