eitaa logo
کلبه‌ طوبی🏕
314 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
632 ویدیو
41 فایل
تو این کلبه جنگلی: 😇 روایت زندگی رو می‌خونی...
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان چشمه قسمت دوم به قلم بانو طوبی ✍ طراحی عکس مقداد با هوش مصنوعی👀
کلبه‌ طوبی🏕
داستان کوتاه چشمه قسمت اول به قلم بانو طوبی ✍ معصومه با بچه، می‌رود توی کمد و در را می کشد سمت خودش
قسمت دوم داستان چشمه🌊 -داریم می‌بینیم چه بلایی سر روستا آورده، همین نیم وجبی! مرد پشت سری‌اش، انگشت اشاره می‌کشد پشت لبش. -آب چشمه بخاطر این فسقلی داره خشک میشه. اگه این نبود الان بقیه مردمم می‌تونستن برن کنار چشمه ،حاجت بگیرن. معصومه دستم را می‌گیرد و می‌کشدم کنار. می‌داند اگر بروم جلو، یکی میزنم ده تا می‌خورم. ولی حریف زبانم که نمی‌شود. -چی می گی تو مافنگی؟ این یه وجب بچه چه ربطی به چشمه داره؟ زن شال قرمز یک قدم می‌آید جلو. حس می کنم چماقی نامریی توی دستش است که فقط خودش می‌بیند و مدام به دو طرف تکانش می‌دهد. - خواهرت با دختر من چه فرقی داشت هان؟ سه بار رفت لب چشمه دعا کرد، نماز خوند بچه‌اش نشد. راضی شد به رضای خدا. این چرا راضی نشد ؟ چرا هی اصرار کرد که الان چشمه داره خشک میشه. دستم را پرت می‌کنم طرفش. -برو بابا...مگه چشمه بچه داده که ازش کم بشه؟ -پس شکر خوردی رفتی لب چشمه دعا کردی. نمی‌توانم خودم را کنترل کنم. دستم کنده می‌شود از دستان معصومه و می‌روم توی جمعیت. هم می‌خورم هم می‌زنم. صدای جیغ محمد می‌آید و صدای نازک معصومه که بیشتر شبیه خراشیده شدن شیشه است. فقط دست و پا تکان می‌دهم و بعد بی حال می‌شوم. نمی‌فهمم کی همه جا خلوت می‌شود. دنیا دور سرم می‌گردد. چشمم درد می‌کند. به زور بازش می‌کنم که صورت توی هم رفته معصومه را بهتر ببینم. -چرا اینقدر جوشی هستی؟ گفتم که قایم شدن توکمد بدترش می‌کنه. لب های باد کرده‌ام را حرکت می‌دهم. دردی می‌پیچد توی دماغم. -تقصیر من چیه شوهرت تصادف کرد مرد؟ همین سقفم به زور زدیم تو زمین . می‌گفتم کجا قایم شی؟ معصومه ساکت می‌شود. بغض کرده. یک شاخه مو از دو طرف صورتش، افتاده جلو چشم‌های عسلی اش .نمی دانم چشمش تر شده یا نه. دوباره سرکوفت زده ام. چرا این دهنم چفت و بست ندارد؟ نگاهش را دنبال می‌کنم. محمد مثل فرشته‌ای خوابیده روی فرش قرمز هال. با صدای گرفته‌ای می گوید:« میدونم کار کیه. کار ربیعیه احتمالا. قبل اینکه سهراب بیاد خواستگاریم مدام دور زمین می‌چرخید . تو گوش بابا وزوز می‌کرد. حتما چشمش دنبال این زمین بوده. یه مدت غیبش زد. دوباره تو روستا پیداش شده. فکر کنم می‌خواد با این شایعات ازمون بز خری... -واقعا آب چشمه کم شده؟ معصومه چپ چپ نگاهم می کند. مرهم زردچوبه و روغن را فشار می‌دهد روی قفسه سینه‌ام که کبود شده و آخَم را در می‌آورد. ادامه دارد... کپی❌ https://eitaa.com/joinchat/1768227121C2cee70b4ba
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفته بودیم روضه. نشسته بودیم روی فرش‌های نرم و قرمزی که تو حیاط برایمان پهن کرده بودند. می‌خواستیم تعزیه ببینیم. چایی برایمان گرفتند. برداشتیم با کیک. کیک دوقلو. نگاه‌همان گره خورده بود به طبل بزرگ سفید. به صدای گومپ‌گومپ طبلی که می‌دیدیمش. می‌دانستیم برای تعزیه است نه جنگ! ولی بازهم قلبمان محکم از تو کوبیده میشد. بچه‌ها نشسته بودند کنارمان. داشتند با گوشی مادرهاشان بازی می‌کردند. تا تعزیه شروع شد، گوشی از دستشان سر خورد روی پاهاشان. بعضی‌ها با صدای طبل، زیر چادر مادرهاشان قایم شدند. از زیر چادر یواشکی نگاه می‌کردند. بعضی‌ها که شجاع‌تر بودند با چشم‌های گشاد شده خیره به مردانی بودند که لباس‌های سبز و قرمز داشتند. پسری با قد بلند و کلاه‌خودی سبز جلو آمد. گفت علی اکبر حسین است. چقدر دلمان و لب‌هامان لرزید. انگار ما قبلا این صحنه‌ها را دیده بودیم. کجا نمی‌دانم. انگار ما توی کربلا توی همان ساعت و لحظه‌ی اجازه گرفتن علی اکبر از حسین علیه السلام آن‌جا بودیم. صدای طبل می‌کوبید توی قلبمان توی گوشمان. بچه‌هامان می‌پرسیدند: «مامان این شمشیرها اسباب بازی اند؟ واقعی نیستن؟» جواب می‌دادیم: «بله که اسباب بازی اند! 😭بله که واقعی نیستند.» بچه‌هامان خیالشان که راحت میشد، دوباره چشم می‌دوختند به آن لباس‌های سبز. توی دلمان هی می‌گفتیم کاش آن روز هم شمشیرهاشان اسباب بازی بود. واقعی نبود. یعنی دخترکان حسین هم این سوال را پرسیده بودند از عمه‌جانشان؟ یعنی عمه‌جانشان چه جوابی برایشان داشت. خیره شده‌ایم به کلاه‌خود سبز روی زمین. به شمشیر کنارش، کاش بی‌صاحب باشد، کاش😭😭😭 @toobabanoo
شب بود، ولی هوا خنک بود. تازه بادهم می‌آمد.آب و چایی و دمنوش هم دم دستمان بود. جوان رعنایی آمد از پدرش اجازه میدان رفتن گرفت. رفت وسط میدان. رجز خواند.جنگید. .دوره‌اش کردند. چقدر بود صحنه. یکی از پشت زد. یکی زد توی سرش. یکی توی . باز هم صحنه آشنا بود. گیرش آوردند. یک دست بالا می‌رفت ولی معلوم نبود چند دست پایین می‌‌آمد. بچه‌ها از وسط تعزیه رد شدند.مرد لباس قرمز کاری به بچه‌ها نداشت اصلا، ولی بچه‌ها ترسیدند. جیغ زدند. چشم‌هاشان تیله‌ای براق شد. رفتند زیر چادر مادرهاشان. مرد لباس قرمز اصلا کاری بهشان نداشت. کاری به گوشواره‌هاشان نداشت. کاری به روسری‌هاشان نداشت. اصلا دامن دخترکی آتش نگرفت، ولی بچه‌ها ترسیدند. از زیر چادر مشکی مادرشان قایمکی نگاه می‌کردند و می‌لرزیدند. مرد لباس قرمز، فقط دنبال پسر رعنا بود. رعنای . آخرش هم شکارش کرد. پسر افتاد. دل ما هم همراهش. پسر دو ساله‌ای از زير چادر مادرش گفت: «آقایی مُد» گفتیم: «نه، آقایی خوابیده. الان است که بیدار شود» مرد لباس قرمز، نشست گوشه‌ای گریه کرد. ما هم همراهش. پسر لیلا روی زمین افتاده بود. لباس سفیدش لحظه لحظه قرمزتر میشد. دخترکی با گوشواره‌های قرمز پرسید: «مامان این‌ها رب گوجه ان؟» سر تکان دادیم. -بله که رب گوجه‌ان. مرد لباس قرمز روی دو پا نشست. دو انگشتش را بین دو چشم گذاشت. شانه‌هاش می‌لرزید. دلش حتما سفید بود. یکی خواند"جوانان بنی‌هاشم..."هنوز تمام نشده،همه آمدند. نه فقط جوان‌ها، حتی پیرها. حتی دخترک‌ها،حتی مرد لباس قرمز... @toobabanoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلبه‌ طوبی🏕
قسمت دوم داستان چشمه🌊 -داریم می‌بینیم چه بلایی سر روستا آورده، همین نیم وجبی! مرد پشت سری‌اش، ان
داستان چشمه قسمت سوم به قلم بانو طوبی ✍ معصومه چپ چپ نگاهم می کند. مرهم زردچوبه و روغن را فشار می‌دهد روی قفسه سینه‌ام که کبود شده و آخَم را در می‌آورد. -خب چیه؟ فقط سوال کردم. بدون اینکه جوابم را بدهد بلند می‌شود. - سعید بیرون منتظرته . میگم بیاد تو. فقط بلند حرف نزنین، جیغ محمد در بیاد. میرم چندتا تخم مرغ از زری خانم بگیرم. با چشم دنبالش می‌کنم. در آهنی را که فشار می‌دهد، پنجره‌ها می‌لرزند. محمد یک لحظه چشمش را باز و بسته می‌کند. دوباره می‌خوابد. سعید با احتیاط می‌آید تو. طوری قدم برمی‌دارد که انگار توی فرش، مین  به کار رفته و قرار است هرلحظه منفجر شود. حتما معصومه حسابی سفارش کرده که مراقب باشد. می‌نشیند کنارم و آهسته می‌خندد. شانه هایش بالا پایین می‌پرد از خنده یواشکی. می‌زنم پس کله‌اش. -زهرمار! چیش خنده داره؟ سرش را می‌آورد نزدیک گوشم. آهسته می‌گوید:«قیافت خنده داره خب...چکار کنم دست خودم نیست...چشمات عین وزغ زده بیرون. دماغ عقابیتم از قبل تیزتر شده. موهای وِزتم عین پشم گوسفند، پریدن تو هوا » دستش را می‌گذارد روی شکمش و بی‌صدا می‌خندد. شکم قلمبه‌اش مثل ژله می‌لرزد. حیف که باید حواسم باشد محمد بیدار نشود، وگرنه دوتا فحش آب دار نصیبش می‌کردم، جگرم خنک میشد. فقط می‌توانم چپ چپ نگاهش کنم. -می‌خوای چه کار کنی؟ بابام فرستادم این جا. گفت حاج ماشالا خیلی به گردنش حق داره. می‌خوای آدم بفرستیم این زنیکه رو ادب کنیم؟ دوباره غم باد می‌گیرم. یاد حرف معصومه می‌افتم. -معصومه می گه ممکنه کار ربیعی باشه که شایعه پخش کرده تو ده. -مگه ربیعی اومده؟ -آره امروز ظهر تو مسجد از حاج آقا سلامی شنیدم. رفته خونه مش رحمون. مش رحمونم مشهده.  یارو تنهاست. میشه خفتش کرد. -حالا از کجا معلوم کار اونه. -معصومه میگه هست یعنی هست دیگه. چه‌می دونم. معلومه یه یارویی شایعه درست می‌کنه که این زمینو از چنگ ما دربیاره. کی بهتر از اون که قبلا نظر داشته به زمینمون؟ سعید یک ابرویش را متفکرانه می‌دهد بالا. حالم بهم می‌خورد وقتی ادای آدم مهم هارا در می‌آورد. روی لپش چال می‌افتد. انگشتم را فرو می‌کنم توی چال صورتش. با آخی که می‌گوید ابرویش هم صاف می‌شود. -پاشو کمکم کن. فقط سه روز بهمون مهلت دادن، پاشو بریم سروقت این یارو. باید حقشو بذاریم کف دستش. ادامه دارد کپی❌ https://eitaa.com/joinchat/1768227121C2cee70b4ba
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شوق‌رویش
قَرار بود که آقا فَقَط "شَهید" شود بَنا نَبود شِناسایی اَش بَعید شود.... 🥀
هدایت شده از شوق‌رویش
✍️علت سبک شدن و احساس خوب و نشاط معنوی بعد از گریه بر امام حسین رو در این روایت ببینید. @maharatha313
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار صفیه التلاق، نقاش کویتی که تمام صحنه‌های اصلی عاشورا را دریک قاب به تصویر کشیده است 💯کانال 👇👇 🆔 https://eitaa.com/joinchat/2684158230C0168474695
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا