🐢💖 یک قهرمان واقعی به نام "لاکی"!
خبر آوردن که لاکی، لاکپشت مهربون داستان، حاضر شد یه فداکاری بزرگ بکنه تا حال کوکو خوب بشه. فکر میکنید چه فداکاری؟؟؟؟؟
منم نمیدووونم 🤔🤔🤔🤔
📣این کتاب بچه هارو با مفهوم #کمک_کردن آشنا می کنه😌
📣 راستی این داستانمون همراه با فایل صوتی هستش که با اسکن کیو آر کد داخل کتاب میتونید داستان رو برای بچه هاتون به صورت صوتی بزارید😃
🔺مناسب برای 6تا12سال
✍️نویسنده: نعیمه جلالی نژاد
🖍تصویرگر:طوی علی نژادی
📖تعداد صفحات: ۲۴صفحه
📏قطع:خشتی
............................................
آیدی جهت مشاوره و سفارش :
👤@Center_sales
🛍خرید آنلاین از سایت توتک👇
☘️https://tootakpub.com/%da%a9%d9%88-%da%a9%d9%88-
چند صفحه از کتاب رو ببینید تا مطمئن بشید یه قصه جالب و آموزنده داریم براتووون💯
323-KafshhayeAmeMaryam-www.MaryamNashiba.Com.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
کفش های عمه لک لک🌜🌟🌛
#قصه
@tootakpub
لذت پرواز 🦉
نویسنده: معصومه گودرزی
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود .
بچهها توی یه جنگل بزرگ و قشنگ ، جیجاق کوچولو بود ، که روی یه درخت زندگی میکرد .
جیجاق کوچولو یه دوست مهربون به اسم سینه سرخ داشت. ولی بچهها ، جیجاق کوچولو اصلاً پرواز نمیکرد !
هیچ تلاشی هم برای پرواز کردن نمیکرد، به خاطر همین پدر و مادرش از دستش ناراحت شده بودند و از پیش اون رفتن تا اون بتونه پرواز کردنو یاد بگیره و به ترسش غلبه کنه .
سینه سرخ کوچولو روی شاخه بلوط پیر نشست و فریاد زد : جیجاق! جیجاق!بیدار شو چقدر میخوابی!
پرنده کوچیک قهوهای رنگ، چشاشو باز کرد و از لابلای شاخههای درختا نگاه به بیرون انداخت و گفت : چه خبره چرا انقدر داد میزنی؟!
سینه سرخ همینطور که بال میزد یه چرخی زد و اومد توی لونه نشست ، دونههایی که تو منقار کوچیکش جمع کرده بود و به جیجاق داد و گفت : جیجاق! دوست خوب و مهربون من ، امروز دیگه باید پرواز کردنو یاد بگیری!
جیجاق سرشو زیر بالشش مخفی کرد و گفت: نه نمیتونم! نمیخوام!
من از پرواز متنفرم! چرا دست از سرم برنمیداری؟!
سینه سرخ گفت : اما تو بال داری و باید پرواز کنی !
چند بار بگم من از پرواز کردن خوشم نمیاد !
جیجاق جونم ! کدوم یک از جیجاق ها رو میشناسی که توی جنگلهای پر از درخت جنگلهای بلوط ، باغهای بزرگ، بیشههای بزرگ و پر درخت ایران زندگی کنن و پرواز کردنو بلد نباشند؟!
جیجاق گفت : خودم !
سینه سرخ گفت : دلت برای مامان بابات تنگ شده ؟
گفت نه چرا باید دلم برای اونایی که منو دوست ندارن تنگ بشه ؟!
سینه سرخ جواب داد اینطور نیست اونا تورو دوست ندارن ، اما دیگه از دست تنبلی های تو خسته شدن.
اگه امروز پرواز کردنو یاد نگیری منم دیگه میرم و برات هیچ غذایی نمیارم !
جیجاق گفت: اگه تو هم دوستم نداری برو! دیگه هم نمیخوام برام غذا بیاری! سینه سرخ گفت : اتفاقا چون خیلی دوست دارم تصمیم گرفتم که دیگه برات غذا نیارم! تو که نمیتونی تا ابد تو این لونه بمونی !
جیجاق فریاد زد بسه دیگه!
زودتر از اینجا برو!
سینه سرخ ناراحت شد و پر کشید و پرواز کنان از اونجا رفت .
جیجاق خیلی غمگین و ناراحت شد، زارزار شروع کرد به گریه کردن ،با خودش گفت: کاشکی به مامانم و سینه سرخ میگفتم که من تنبل نیستم ، فقط از بلندی و سقوط کردن میترسم !
یهویی صدای داد و فریاد زاغ کوچولو رو شنید!
نگاه کرد دید ، گربه وحشی یواش یواش داشت به لونه خانم زاغی نزدیک میشد؛
جیجاق داد کشید: زاغی خانوم! زاغی خانوم !کجایی!
بدو بیا بدو بیا سیاهگوش میخواد زاغی کوچولو رو بخوره !!!
ولی بچهها هرچی فریاد میزد هیچ فایده نداشت !
زاغی خانم صداشو نمی شنید!
هر قدمی که گربه وحشی به سمت لونه زاغی خانم برمیداشت جیجاق بیشتر فریاد میزد!
سیاه گوش، زاغی کوچولو رو از لونهاش برداشت تا بخوره .
یهویی جیجاق یه فکری به ذهنش رسید و با خودش گفت : حالا که نمیتونم پرواز کنم و اون نجات بدم ، میتونم که حواس سیاه گوشو پرت کنم تا خانم زاغی از راه برسه !
این بود که از لونهاش بیرون اومد و به سمت نزدیکترین شاخهای که نزدیک خونه خانم زاغی بود رفت ، با تمام قدرتی که داشت روی شاخه بالا پایین پرید و بلند داد زد: آهای چاقالو بیا منو بخور !
سیاه گوش تا اونو ،دید پرید به سمت جیجاق ، روی شاخهای که جیجاق نشسته بود ، نشست و شاخه شکست ! سیاهگوش روی بوته ها پرید و جیجاق رو دید که از شاخه شکسته آویزون شده!
فهمید جیجاق نمیتونه پرواز کنه!
خندید و گفت تا ابد که نمیتونی اونجا آویزون بمونی ! بالاخره میای پایین!
دهنشو باز کرد و منتظر سقوط جیجاق شد که بیوفته تو دهنش !
یواش یواش بالهای جیجاق خسته شد و شاخه رو رها کرد .
همینطور که جیجاق داشت به سمت پایین میومد یاد حرفای مادر افتاد.
مادرش میگفت بال بزن بال بزن عزیزم فقط بال بزنو پایینو نگاه نکن !
جیجاق شروع کرد به بال زدن بال زد و بال زد و بال زد
یهویی متوجه شد که داره به بالاترین شاخه درخت نزدیک و نزدیکتر میشه بلند خندید و فریاد زد خدای من ، من دارم پرواز من دارم پرواز میکنم !!!
همین موقع صدای دوستش سینه سرخو شنید که گفت: جیجاق! تو بالاخره موفق شدی!
با تعجب دید که پدر و مادرشم همراه دوستش دارن به سمت اون میان.
پدر گفت دیدی کوچولوی من که پرواز کردن ترسی نداشت!
جیجاق سمت اونا پرواز کرد و گفت چقدر حیف !!..چقدر حیف که به خاطر ترس از سقوط تا حالا لذت پرواز کردنو از خودم گرفته بودم.
برای شنیدن صوت این قصه روی شکلک ها کلیک کنید(🦉🦉🦉)
#قصه_متنی
@tootakpub