eitaa logo
انتشارات توتک
745 دنبال‌کننده
305 عکس
18 ویدیو
0 فایل
ناشر تخصصی کودک و نوجوان استعلام موجودی:02537849333 راه ارتباطی : آیدی: @Center_sales آدرس سایت: https://tootakpub.com/ تماس: 09331999622 ⏰8ـ13و17ـ20 📍قم_بلوار جعفرطیار-کوچه 4- فرعی 6 -سمت راست -پلاک8
مشاهده در ایتا
دانلود
🐢💖 یک قهرمان واقعی به نام "لاکی"! خبر آوردن که لاکی، لاک‌پشت مهربون داستان، حاضر شد یه فداکاری بزرگ بکنه تا حال کوکو خوب بشه. فکر می‌کنید چه فداکاری؟؟؟؟؟ منم نمیدووونم 🤔🤔🤔🤔
📣این کتاب بچه هارو با مفهوم آشنا می کنه😌 📣 راستی این داستانمون همراه با فایل صوتی هستش که با اسکن کیو آر کد داخل کتاب میتونید داستان رو برای بچه هاتون به صورت صوتی بزارید😃 🔺مناسب برای 6تا12سال ✍️نویسنده: نعیمه جلالی نژاد 🖍تصویرگر:طوی علی نژادی 📖تعداد صفحات: ۲۴صفحه 📏قطع:خشتی ............................................ آیدی جهت مشاوره و سفارش : 👤@Center_sales 🛍خرید آنلاین از سایت توتک👇 ☘️https://tootakpub.com/%da%a9%d9%88-%da%a9%d9%88-
چند صفحه از کتاب رو ببینید تا مطمئن بشید یه قصه جالب و آموزنده داریم براتووون💯
📌تصاویری از داخل کتاب کوکو مریض است. 🆔@center_sales
لذت پرواز 🦉 نویسنده: معصومه گودرزی یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود . بچه‌ها توی یه جنگل بزرگ و قشنگ ، جیجاق کوچولو بود ، که روی یه درخت زندگی می‌کرد . جیجاق کوچولو یه دوست مهربون به اسم سینه سرخ داشت. ولی بچه‌ها ، جیجاق کوچولو اصلاً پرواز نمی‌کرد ! هیچ تلاشی هم برای پرواز کردن نمی‌کرد، به خاطر همین پدر و مادرش از دستش ناراحت شده بودند و از پیش اون رفتن تا اون بتونه پرواز کردنو یاد بگیره و به ترسش غلبه کنه . سینه سرخ کوچولو روی شاخه بلوط پیر نشست و فریاد زد : جیجاق! جیجاق!بیدار شو چقدر می‌خوابی! پرنده کوچیک قهوه‌ای رنگ، چشاشو باز کرد و از لابلای شاخه‌های درختا نگاه به بیرون انداخت و گفت : چه خبره چرا انقدر داد می‌زنی؟! سینه سرخ همینطور که بال می‌زد یه چرخی زد و اومد توی لونه نشست ، دونه‌هایی که تو منقار کوچیکش جمع کرده بود و به جیجاق داد و گفت : جیجاق! دوست خوب و مهربون من ، امروز دیگه باید پرواز کردنو یاد بگیری! جیجاق سرشو زیر بالشش مخفی کرد و گفت: نه نمی‌تونم! نمی‌خوام! من از پرواز متنفرم! چرا دست از سرم برنمی‌داری؟! سینه سرخ گفت : اما تو بال داری و باید پرواز کنی ! چند بار بگم من از پرواز کردن خوشم نمیاد ! جیجاق جونم ! کدوم یک از جیجاق ها رو می‌شناسی که توی جنگل‌های پر از درخت جنگل‌های بلوط ، باغ‌های بزرگ، بیشه‌های بزرگ و پر درخت ایران زندگی کنن و پرواز کردنو بلد نباشند؟! جیجاق گفت : خودم ! سینه سرخ گفت : دلت برای مامان بابات تنگ شده ؟ گفت نه چرا باید دلم برای اونایی که منو دوست ندارن تنگ بشه ؟! سینه سرخ جواب داد اینطور نیست اونا تورو دوست ندارن ، اما دیگه از دست تنبلی های تو خسته شدن. اگه امروز پرواز کردنو یاد نگیری منم دیگه میرم و برات هیچ غذایی نمیارم ! جیجاق گفت: اگه تو هم دوستم نداری برو! دیگه هم نمی‌خوام برام غذا بیاری! سینه سرخ گفت : اتفاقا چون خیلی دوست دارم تصمیم گرفتم که دیگه برات غذا نیارم! تو که نمی‌تونی تا ابد تو این لونه بمونی ! جیجاق فریاد زد بسه دیگه! زودتر از اینجا برو! سینه سرخ ناراحت شد و پر کشید و پرواز کنان از اونجا رفت . جیجاق خیلی غمگین و ناراحت شد، زارزار شروع کرد به گریه کردن ،با خودش گفت: کاشکی به مامانم و سینه سرخ می‌گفتم که من تنبل نیستم ، فقط از بلندی و سقوط کردن می‌ترسم ! یهویی صدای داد و فریاد زاغ کوچولو رو شنید! نگاه کرد دید ، گربه وحشی یواش یواش داشت به لونه خانم زاغی نزدیک می‌شد؛ جیجاق داد کشید: زاغی خانوم! زاغی خانوم !کجایی! بدو بیا بدو بیا سیاهگوش می‌خواد زاغی کوچولو رو بخوره !!! ولی بچه‌ها هرچی فریاد میزد هیچ فایده نداشت ! زاغی خانم صداشو نمی شنید! هر قدمی که گربه وحشی به سمت لونه زاغی خانم برمی‌داشت جیجاق بیشتر فریاد می‌زد! سیاه گوش، زاغی کوچولو رو از لونه‌اش برداشت تا بخوره . یهویی جیجاق یه فکری به ذهنش رسید و با خودش گفت : حالا که نمی‌تونم پرواز کنم و اون نجات بدم ، می‌تونم که حواس سیاه گوشو پرت کنم تا خانم زاغی از راه برسه ! این بود که از لونه‌اش بیرون اومد و به سمت نزدیک‌ترین شاخه‌ای که نزدیک خونه خانم زاغی بود رفت ، با تمام قدرتی که داشت روی شاخه بالا پایین پرید و بلند داد زد: آهای چاقالو بیا منو بخور ! سیاه گوش تا اونو ،دید پرید به سمت جیجاق ، روی شاخه‌ای که جیجاق نشسته بود ، نشست و شاخه شکست ! سیاهگوش روی بوته ها پرید و جیجاق رو دید که از شاخه شکسته آویزون شده! فهمید جیجاق نمی‌تونه پرواز کنه! خندید و گفت تا ابد که نمی‌تونی اونجا آویزون بمونی ! بالاخره میای پایین! دهنشو باز کرد و منتظر سقوط جیجاق شد که بیوفته تو دهنش ! یواش یواش بال‌های جیجاق خسته شد و شاخه رو رها کرد . همینطور که جیجاق داشت به سمت پایین میومد یاد حرفای مادر افتاد. مادرش میگفت بال بزن بال بزن عزیزم فقط بال بزنو پایینو نگاه نکن ! جیجاق شروع کرد به بال زدن بال زد و بال زد و بال زد یهویی متوجه شد که داره به بالاترین شاخه درخت نزدیک و نزدیکتر میشه بلند خندید و فریاد زد خدای من ، من دارم پرواز من دارم پرواز می‌کنم !!! همین موقع صدای دوستش سینه سرخو شنید که گفت: جیجاق! تو بالاخره موفق شدی! با تعجب دید که پدر و مادرشم همراه دوستش دارن به سمت اون میان. پدر گفت دیدی کوچولوی من که پرواز کردن ترسی نداشت! جیجاق سمت اونا پرواز کرد و گفت چقدر حیف !!..چقدر حیف که به خاطر ترس از سقوط تا حالا لذت پرواز کردنو از خودم گرفته بودم. برای شنیدن صوت این قصه روی شکلک ها کلیک کنید(🦉🦉🦉) @tootakpub