وقتی بیدلیل غمگین میشود و چند روزی توی خودش فرو میرود،
عاقبت که با خودش میجنگند و از لاکش بیرون میآید، میگوید خودش را فتح کرده.
بعد از چند هفته کار، داروی جدیدی را که غالباً پماد است به عمل میآورد میگوید آن را فتح کرده.
در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی میگوید؛ اگر میخواهید انسانی آزاده باشید باید هر روز آزادیِ خود را فتح کنید.
باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیۀ جهان.
این یعنی باید دقیق به کوچکترین علائمِ بدن خود، تغییرات در وضعِ باغچه یا حیاط یا دیوارِ کوچه توجه کرد…
باید همیشه به جزئیات دقت کرد.
جزئیات اهمیتی ابدی دارند، چرا که تنها در صورت فهم آنها است که میتوان با کلیات و سرآخر با جهان هماهنگ شد.
👤 عطیه عطارزاده
🗣 @tootiter
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی
یا آنها را بد انجام دادهای گلایه میکنی.
طوری که انگار این کار فایدهای دارد.
چرا خودت را نمیبخشی و به خودت یادآوری نمیکنی که همیشه بیشترین تلاشات را کردهای؟
انسانها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند.
لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد.
🗣 @tootiter
256.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین شیوه زندگی آن نیست🌸
که نقشه هایی بزرگ
برای فردایت بکشی؛
آن است که وقتی آفتاب
غروب می کند
لذت یک روز آرام را
چشیده باشی ...🍃
شبتون بخیرو شادی
🌸🍃🌼🍃🌸🍃🌼
🗣 @tootiter
_اتفاقات بد میوفتن، ولی کاری از دست ما برنمیاد،درسته؟
_درسته..
_غلطه!
وقتی تمام دنیا بهت پشت کردن...توهم به تمام دنیا پشت کن!"
_سعی میکنی گذشتت رو پشت سر بزاری..اما هنوز بهت اسیب میزنه،اما میتونی ازش فرار کنی یا... ازش درس بگیری"
_دیروز گذشته ی توئه،
فردا یه رازه...
اما امروز...
یه هدیه هست"
_داستان زندگی تو شاید شروع خوبی نداشته...
اما اون چیزی که تو هستی رو تعریف نمیکنه...
ادامه ی داستانت هنوز باقی مونده..پس.. میخوای کی باشی؟"
🗣 @tootiter
میگن تو فنلاند مردم صحبت های روزمره غیر ضروری ندارن، عادت صحبت کردن از آب و هوا رو ندارن، آدما اگه سکوتشون بشکنن برا یه دیالوگ عمیق و واقعی و مهم هست، به قول خودشون کلمات نقره ای هستن اما سکوت طلایی هست، ما سعی میکنیم ساکت بمونیم و بیشتر فکر کنیم…
برای مردم یک کشور عادتی ستودنی تر از این نشنیدم، شاید برا همینه ک یکی از شادترین مردم جهان رو داره🤌🏻
»Raha«
🗣 @tootiter
دایی من تو اداره آگاهی کار می کرد الان بازنشسته شده چند روز پیش یه داستانی از سالهای اول کارش که تو یه شهر کوچیک بود برام تعریف کرد:
یه روز یه آقایی از روستای اطراف اومده پیشش ومیگه خونه همسایه امون هر چند روز یه بار یه چیزی گم میشه از پول و طلا گرفته تا وسیله خونه حتی گونی برنج و بارها این دزدی اتفاق افتاده تو اون خونه یه خانوم و آقایی با دو تا پسر و عروسشون زندگی می کردن عجیب این بوده خودشون و اهالی محل دنبال دزد نبود و اعتقاد داشتن که این دزدی ها کار جن هستش ولی جعفر آقا همسایه اشون باور نکرده بود اومده بود آگاهی دایی میگه کنجکاو شدم تصمیم گرفتم برم ببینم از نزدیک چه خبره وقتی پرس و جو می کنه می بینه هیچ نشونی از ورود یه شخص غریبه به خونه نیست چیزی نشکسته و مال دزدی هم پیدا نشده صاحب خونه هم میگه حتما کار از ما بهترون! همون جا دایی ام شک می کنه که این دزدی ها باید کار یکی از اعضای خونه باشه وقتی از هر کدوم چند تا سوال می کنه شکش میبره به عروس خانواده(چون با دیدن پلیس خیلی ترسیده و نگران به نطر میومده) بالاخره بعد از یکم کارای پلیسی اون خانوم اعتراف می کنه که به خاطر اینکه مادر و پدر همسرش مجبور بشن خونه رو بفروشن و یه پولی به پسرا بدن تا اینا بتونن مستقل بشن با جاری اش نقشه میکشن که وسایل خونه و پول رو بدزدن و شایع کنن که خونه جن زده است حتی رفتن پیش دعا نویس اونم گفته بله دو تا جن تو اون خونه زندگی می کنن و چون با صاحب خونه دشمنی دارن وسایلشون میدزده تنها راهش هم اینه که اونا خونه رو بفروشن به یکی دیگه و برن جای دیگه تا جن ها هم دست بردن وسایل اینا بردارن
داستان دایی ام که تموم شد فکر کردم همچین نقشه ای برای رسیدن به هدف به عقل جن هم نمی رسید که این دو تا آدم عملی اش کردن
»Leila_AQvarius«
🗣 @tootiter