یک ماه پیش سوار یکی از این ماشین های گذری شدم که برم سرکار…
راننده یه آقای جا افتاده بود، به محض سوار شدن من، با یه نفر تماس گرفت وگفت ؛سلام آقا رضا، آخر هفته قراره برای دخترم خواستگار بیاد.
راستش ما چند سال پیش مبلمون رو فروختیم چون خیلی داغون شده بود و بعدش گرون شد، دیگه نتونستیم بخریم.
الان داره واسه دخترم خواستگار میاد، این بچه واسه اینکه آبروش حفظ بشه یه مبل دست دو دیده، نه نو که دیگه برامون رویا شده.همینم ۱/۵۰۰ کم دارم، الان چندروزه دارم رو ماشین دوستم کار میکنم پولش در بیاد.. ۵۰۰ هم خود دخترم از دوستش قرض گرفته خلاصه کلی طرفو قسم داد که بهش یه تومن پول بده.من حس خوبی از این شخص ومکالمه نگرفتم و پیاده شدم، دعا کردم اگه واقعیه خدا براش جور کنه.
امروز دوباره سوار همون ماشین شدم، و به راننده توجهی نکردم تا اینکه شروع کرد به تکرار همون مکالمه بدون جا انداختن «و» دیدم بله خودشه :)))
شگرد جدید و جالبی بود، خدا میدونه چند نفر دلشون سوخته و بهش پول دادن، کاش حداقل به ساعت دستش نگاه میکردن و متوجه گرون قیمت بودنش میشدن..
اینو نگفتم کمک نکنید، گفتم که از احساستون سو استفاده نشه. همین.
»سارآ _کاف«
@tootiter
امروز بعد سیزده سال جواب سوالمو گرفتم
یه معلم داشتیم کلاس سوم دوشنبه ها بیکاریش بود ولی میومد مدرسه خونه نمیموند استراحت کنه، ازش پرسیدیم چرا دوشنبه ها که روز استراحتتونه میایین مدرسه میگفت دلم واستون تنگ میشه میام ببینمتون، بعد امروز فهمیدم که معلمم مون بنده خدا همسرش فوت کرده بود و تنهایی تو خونه اذیتش میکرد و اون دوشنبه ها رو میومد مدرسه که خونه نباشه و دلخوشیش ما بچه های کلاسش بودیم
*زرافه مهربون :)*
@tootiter
من بعد از هزار سالِ تمام حتی باز روزی مُردهام به خانه باز خواهد گشت
تو از این تنبورهزنانِ توی کوچه نترس نمیگذارم شبهای ساکتِ پاییزی از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی
هر کجا که باشم باز کفن بر شانه از اشتباهِ مرگ میگذرم میآیم مشقهای عقبماندهی تو را مینویسم
پتوی چهارخانهی خودم را تا زیرِ چانهات بالا میکشم
و بعد...
یک طوری پرده را کنار میزنم که باد از شمارشِ مُردگانِ بیگورش نفهمد که یکی کم دارد.
| سید علی صالحی |
@tootiter
اینهمه توصیه به حذف کردن و کنسل کردن آدمها واقعا نگرانکننده است. هر کس با مشاهدهی کوچکترین ناملایمات، دیگری رو "آدم سمّی" میبینه و نهایتا حذفش میکنه. واقعا جنونآمیزه.
جالبتر اینکه به این روحیه افتخار میکنند. در کمال حیرت، نوعی "مراقبت از خود" تلقیش میکنند. از روابطشون یه مِیدونِ مین ساختن و خدا نکنه احدی پاش بره رو فلان مین.
• Moein Dehaz •
@tootiter
وقتی به زندگی فکر میکنم، حس اولین پرندهای رو دارم که هواپیما دیده. نه خودش میفهمه چی دیده و میتونه این اتفاق رو هضم و درک کنه، و نه کسی حرفش رو میفهمه و چیزی که دیده رو باور میکنه. تا آخرین لحظهی حیاتش، توی یه سوال بزرگ زندگی میکنه و از نفهمیدن رنج میکشه.
•پیپرکات•
@tootiter