پدر همکارم فوت شده بود
همکارم فردای روز خاکسپاری اومد سرکار و مثل بقیه روزها به کاراش رسید
قهوهشو خورد
با بچهها حرف زد
و گفت دیروز مراسم ختم بوده
و معتقد بود نباید رنج رو ادامه داد
میگفت پدرش بهترین آدمی بوده که میشناخته
درست زندگی کرد
زندگی عاشقانه ای با مادرش داشته
و بعد از یه سال مبارزه با بیماریش دنیا رو ترک کرده
و این هیچ اندوهی نداره
دنیا همینه
معتقد بود پدرش تو دنیای جدیدش حتما خوشحاله
میگفت قرار نیست آدما تا ابد کنار هم باشن
مرگ و تولد یه چیز خیلی طبیعیه
میگفت حتما دلم براش تنگ میشه اما قرار نیست زانوی غم بغل بگیرم
حرفاش برام عجیب اما جالب بود
》موکاخانِم《
@tootiter
یه بار تو دوران جوونی یه فیلمی میدیدیم که گاهی صداش قطع میشد و از قضا بیشتر وقتی زنها صحبت میکردند این اتفاق میافتاد.
با دوستم تحلیل میکردیم که کارگردان خواسته با این ترفند بیصدایی زنها رو نشون بده.
بعداً فهمیدیم لپتاپ خراب بوده. خلاصه میخواهم بگویم که تحلیلهای امروزی هم.
»BiblioPhile«
@tootiter
آدما هیچوقت اولین اتفاقای زندگیشون رو یادشون نمیره
قبول داری؟
هیچ کس اولین عشقش رو یادش نمیره
اولین معلمش
اولین باری که دست یه نفرو عاشقانه گرفت
اولین بوسه
اولین رفیق
اولین قرار
اولین جدایی
آخخخخخخ
اولین ...
اولین ...
اولین ...
این اولینا تا آخرین روز زندگی باهاتن
خلاصه حواست باشه که چیو میخوای با کی اولین بار تجربه کنی
اولین خاطره ها تاریخ انقضا ندارن
»معین«
@tootiter
یه عروسی خیلی مینیمال و ساده دعوت بودیم.
در این حد که عروس خانم صبح پاشده بود دست و صورتشو شسته بود، جلو آینه موهاشو گوجه کرده بود، لباس و کفش پوشیده بود با مهمونا اومده بود عروسی.
آهان سر راهم یه دسته ازین گلهای ریز سفید که اسمشو نمیدونمم خریده بودن.
ولی خوشحال بودند خیلی خوشحال...
»Zohreh Nowroozi«
@tootiter
امروز تراپیستم یه جمله جالب بهم گفت که حسابی توجه منو جلب کرد:
اون گفت:
"رابطه شما با همسرتون مثل رابطه شما با والد هم جنستون میشه
و رابطه شما با فرزندانتون، مثل رابطه شما با والد غیر هم جنستون میشه"
برای یک لحظه تمام ارتباطاتم با پدر و مادرم و همسر و فرزندانم رو از نظرم گذروندم و دیدم چقدر حرفش درسته!
پس اگر میخواین رابطه تون با همسر و فرزندانتون خوب باشه،
باید اول رابطه با والدینتون رو درست کنید!
Art lilmosa
@tootiter
دلم برایش تنگ شده بود بی بی را میگویم همسایه دیوار به دیوار خانه ی مان بود
صورت تپل و قیافه بانمکش وای خدایا مگر میشود از یاد ببرم خوب یادم میاید
وقتی پوست سیب را برای من میگرفت دستش رابرید خاله فرخنده دخترش عصبانی شد و سرش داد کشید بی بی چیزی نگفت فورا خود را ب خانه رساندم چسب زخم آوردم و به او گفتم زخم دستت خوب میشود ناراحت نباش لبخند نیمه جونی زد و گفت زخم دستم خوب میشود اما زخم دلم هرگز
آن روز ها نمی فهمیدم چه میگفت
اما حالا میفهمم زخم دلم با هیچ چسبی خوب نمیشود...
faپریشان
@tootiter