eitaa logo
𝗧𝗼𝗽𝗹𝗮𝘆𝗲𝗿
4.9هزار دنبال‌کننده
554 عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
- 𝘛𝘩𝘦 𝘕𝘢𝘮𝘦 𝘖𝘧 𝘎𝘰𝘥🗞️. - 𝘞𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘛𝘰 𝘔𝘺 𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭🪣 - من تاپ پلیر و تاج روی زمینم👑🌵 - ماینکرفت رو با ما دنبال کنید 🌍🔥 𝗖𝗿⇥ @ABOL_CR • 𝙏𝘢𝙗𝘭𝘪𝘨𝙝𝘢𝘵 : @thunder_ads
مشاهده در ایتا
دانلود
انجام نماز و روزه استیجاری با اجازه کتبی از دفاتر‌ مراجع تقلید 👳‍♂️ تقدیم رسید معتبر و رسمی 📄 زحمات اموات را با خیرات واجبات جبران کنید ╔══════📿🤲═══╗ @sheikhrohallh110 ╚═════
آقا یه روز رفتم تو خیابون دیدم همه هرهرهرمیخندن😂😂 یکی افتاده بود تو جوب داشت از خنده نفسای اخرشو میزد😝 پرسیدم آقاچیشده اینجا چخبره؟😳😳😳 بگوچی؟؟؟؟😂😂😂😂 یه کانال هست تو ایتا،آفرین همون اعتراف همه عضو شدن نمیدونی چه واویلاییه😹 من تضمینی ندارم 😁😁😁 اگه سکته کردین مسئولیتش باخودتونه😅😅 ترکیــــــدن تضمینــــــی 😂😂 خـــــنده تا حد مـــــرگ😂😂 به کانال مـــــا هرکی اومده دیگه دلشو نداشته لفت بده 😅 کلیک کن😁👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
🙊 دخــتــرا اینجا حتی در مورد زندگی خــصــوصــی، ناشناس اعتراف فرستادن که خیلی آموزندس :/ 》》》راز های زندگی دیگرانو بخونید بمیرم براتون ک انقد دلتون پُره🥲👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C6390b39c1a
من ی دختری زیبا که داخل ی خانواده‌ی ثروتمند بزرگ شدم ولی از بد روزگار پدرم ورشکست شد و افتاد زندان طلبکارا ریختن خونه و زندگیمونو حراج کردن و درآخرم یکی از طلبکارای کله گنده‌ش منو بجای طلبش با خودش برد چهره‌ش خیلی برام آشنا بود انگار باره و بارها دیده بودم ولی هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد. افتادم به التماسش کردن که دست از سرم برداره اما قبول نکرد و گفت که برام ی سوپرایز داره همینجور که داشتم زجه میزدم التماسش می‌کردم یدفعه صداشو شنیدم و ی جرقه تو ذهنم خورد و یادم اومد این ادم کیه و باشناختش دنیا توسرم اخر شد ترسیده نگاش کردم و عقب رفتم که انگار فهمید شناختمش که بطرفم حمله کرد و......😱😢 برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/3193898263Cbda2b5620a
چرا مورچه ها 🐜 به خونه میان ❓ اگه علت آمدن مورچه ها در خانه رو بشنوین، حتما تعجب میکنین! بزن روی مشاهده👇علت رو ببین👌 مشاهده علت ➡️
🔴استخدام معلم و دبیر در کشور❗️ دولـت بـا توجه بـه کمبـود معلم در سال جدید آزمـون استخـدام ۸۵ هزار معلم را بـرگزار می کند 👩‍🏫 🔻شـرایط آزمـون ؛ در کانال زیـر : 👇 https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b
من کارینا دختر و خان دختری که بیشتر پسرای خان‌های ایالات اطراف خواستگارم بودن ولی خب پدرم از دَم به همه جواب رد میداد چون معتقد بود لیاقت من بیشتر از این پسرهاست..... روزگارم به خوشی میگذشت تا اینکه از بخت بدم برادرم پسرخان روستای بالا رو کشت و فرار کرد اونا با قشون به عمارات حمله کردن و منو به خونبست بردن اینقدر مغرور بودم که نه التماس کردم و نه زجه زدم چون من ی خانزاده بودم، ولی بد ماجرا اینجا بود که اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و قراره چه بلایی سرم بیارن تا به خودم اومد جلو در عمارت بودم وقتی در عمارت باز شد منو جلو پای خان انداختن.... و خان دستوری داد که از شنیدنش زحله پاره کردم.....😱😱 برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/279511303C936a1e40c9