"سازگار بودن ، احساس خودارزشمندی میده بهم"
"ولی چرا جواب نداد؟"
"حسِ ارزشمندی و خوب بودن از عوامل بیرونی؟"
"آره"
دلم حسابی تنگ شده...
اون لحظاتو دوباره کجا میتونم تجربه کنم؟ مثلش هست اصلا؟
چرا باید دلم برای یه روز آفتابی که فکر نکرده میتونم حدس بزنم خیسِ عرق بودم و از کنارِ تاکسی تلفنیِ ۴۴۴۴ رد میشدم ، آنقدر برام دوست داشتنی باشه؟
آره
آره
خوشبختی توی غیرمنتظره ترین چيزهاست
خوشبختی توی مسیره ...
خوشبختی نتیجه نیست...
اونروزا خوشبخت بودم
اینروزا هم خوشبختم
ولی چرا نمیخوام ببینمش؟
ما خیلی وقتا با نق زدن های الکی ، احساس خوشبختی رو از خودمون سلب میکنیم .
با انداختن تقصیرات گردنِ بقیه و هر روز افکارِ منفی و نکاتِ منفی و احساس بدبختی کردن ، شرایطو برای خودمون بدتر میکنیم
بعضی وقتا فکر میکنم که درس خوندنی که بعضی وقتا ازش فراری هستم ، چیزیه که به زندگیم هدف میده
من واقعا اگه الآن نخوام یاد بگیرم ، میخوام چیکار کنم؟
زندگیم به پوچیِ مطلق میرسه
یه بیت شعر از نظامی دیدم که زیرش نوشته بود : هفت پیکر
یاد خمسه نظامی افتادم که توی ادبیاتمون خونده بودیم و من حتی یکیشون رو هم کامل نخوندم.
و دارم فکر میکنم که چقد ناراحت کنندس که من به عنوان یه ایرانی ، که یک کشورِ متمدن و دارای آثار فرهنگی هنری و ادبی غنی داره ، هیچکدوم از شاهکار های ادبیِ ملتش که نشانه فرهنگِ یک کشور هست رو نخونده ؛ و اینطور چه بخش عظیمی از آموزش فرهنگ کشورش رو از دست داده
و البته به عنوان یک مسلمان ، یک دور از حتی ترجمه قرآن نخونده و از آموزه های حقیقیِ دینی که بهش رسیده ، اونطور که لازمه نمیدونه
هدایت شده از -جادوی کلمات، پارت دو.
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی... :)