دوست دارم با ینفر حرف بزنم ))
از همه چی
همه چی
کسی که لازم نباشه چیزی که هستمو پنهان کنم.
کسی که...
نه بیخیال دختر
*کشیدن آستین به روی صورت
باز داری از اون حرفای حال بهم زن و حسِ نیاز و "در انتظار ناجی برای نجات زندگی ام" میزنی
بهتره بگم دیگه خسته شدم ؛
نمیخوام دیگه پنهان شم ؛ و بزارم بقیه شخصیت دروغینم رو دوست داشته باشن
از ترس خسته شدم ؛ خسته ی خسته ی خسته
میدونید پنهان شدن خیلی بده بچه ها ؛
تو ذهنت دیوانه وار چرخ میخوره که فلان شم ، دیگه در نظر بقیه خوب نیستم؟ فلان کار کنم در نظر بقیه یه عقب افتاده ی فلسفیم؟ نه نه خشک و بی احساسم؟ پس برای راضی نگه داشتن همه تنها راهت خفه کردن خودته
که بازم میبینی یه عده راضی نیستن و البته گند بزنن اون یه عده رو ؛ تو خودتم راضی نیستی .
تو خودتم از این وضعیت راضی نیستی .
میگی چرا ساکتم؟ فلانی که خیلی شوخه؟ من چرا بهمانم؟ فلانی که خیلی بیساره؟
مقایسه میکنی .
و وقتی به خودت میگی من چرا انقدر ساکت و منزویم ، اگر خودِ درونیِ بخت برگشته ی زندانی شده ات کورسویی برای نشون داده شدن داشت جای چکش های روی سرش رو نشون میداد