بهتره بگم دیگه خسته شدم ؛
نمیخوام دیگه پنهان شم ؛ و بزارم بقیه شخصیت دروغینم رو دوست داشته باشن
از ترس خسته شدم ؛ خسته ی خسته ی خسته
میدونید پنهان شدن خیلی بده بچه ها ؛
تو ذهنت دیوانه وار چرخ میخوره که فلان شم ، دیگه در نظر بقیه خوب نیستم؟ فلان کار کنم در نظر بقیه یه عقب افتاده ی فلسفیم؟ نه نه خشک و بی احساسم؟ پس برای راضی نگه داشتن همه تنها راهت خفه کردن خودته
که بازم میبینی یه عده راضی نیستن و البته گند بزنن اون یه عده رو ؛ تو خودتم راضی نیستی .
تو خودتم از این وضعیت راضی نیستی .
میگی چرا ساکتم؟ فلانی که خیلی شوخه؟ من چرا بهمانم؟ فلانی که خیلی بیساره؟
مقایسه میکنی .
و وقتی به خودت میگی من چرا انقدر ساکت و منزویم ، اگر خودِ درونیِ بخت برگشته ی زندانی شده ات کورسویی برای نشون داده شدن داشت جای چکش های روی سرش رو نشون میداد
و تا وقتی دقت نکنی نمیتونی ریشه های عمیقِ این ضرباتِ چکش و مقایسه رو ، توی آوند به آوند زندگیت ببینی .
با همه ی وجود این دیالوگو درک میکنم
که بد نیست ، سخته.
این روزایی که برای امتحانا دارم درس میخونم و از گوشی دورم ، واقعا بهتر از امروز بود که همش توی گوشی بودم و بقولی استراحتم بود
هدایت شده از ּ𝖪𝖺𝗋𝗅𝖺
هاله(Aura) شما چه رنگی داره؟
https://poomang.com/en/restylane
گیلآوا▪︎
#تابستونه 13 . یادگیریِ سه تار :)
#تابستونه
14 . نوشتن مقالات و داستان برای نشر نوجوان و کودک