eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
عارضم خدمتتون کهه کاری که توی این ۹ روز تعطیلی کردم از اون برنامه ها : راه انداختن دوباره پروجکت 50 بود✅
هدایت شده از زُحل‌خانم‌؛
ادمینای عزیز . دوست داشتم یه سوال متفاوت ازتون بپرسم . اگر زندگیتون یه کتاب بود ؛ جمله ی آخر اون کتاب چی بود ؟
گیل‌آوا▪︎
ادمینای عزیز . دوست داشتم یه سوال متفاوت ازتون بپرسم . اگر زندگیتون یه کتاب بود ؛ جمله ی آخر اون کتا
لبخند زد ، برای گربه‌ی توی خیابان غذا گذاشت ، گل هایش را آب داد و قفسه ی کتابهایش را مرتب کرد تا دوباره آماده ی تغییر شود و شاید آخرین باری باشد که با این آدمِ درونِ آینه ، حداقل با این نسخه اش ملاقات می‌کند ؛ مثل همیشه باید پیش می‌رفت ، همینطور که تا الآن پیش رفته بود و عاشقانه تغییر را به آغوش می‌کشید!
هدایت شده از 𝚚𝚞𝚎𝚛𝚎𝚗𝚌𝚒𝚊
مرگ چیزی نیست چیزی که ترسناکه، نهایت استفاده نکردن از زندگیه زندگی کن همینطور که زندگی تو میکنی یه روز متوجه میشی که ... پشت هر سختی و مصیبتی که کشیدی یه دلیلی هست میفهمی که این پایان، شاد بوده - ویرانگر -
سلام بچه ها خوبین؟
چه خبر؟
*وقتی تلاش میکنی صمیمی برخورد کنی
ولی واقعا حرف زدن خیلی سخت نیست فقط خودتو علایقتو بدون توجه به رضایت بقیه به اشتراک بزار * نفس عمیق
هدایت شده از زُحل‌خانم‌؛
چه ادمینا و چه بچه های همینجا بیاید و برای این عکس یه سناریو بنویسید . یه داستان کوتاه *-* یه چیزی که حس این عکس رو منتقل کنه . منم همرو اینجا میزارم ✨🌑
🌿 -دخترک مو قرمز سعی کرد با بیشترین سرعتش بِدَوَد . سعی کرد تمام لحظات خوبش را جمع کند و در پاهایش بریزد تا بتواند به او برسد و گلهای روزنامه ای اش را بدستش برساند و بگوید چقدر دوستش دارد. او داشت میرفت و انگار از همیشه دور‌تر‌ بود ؛ مگر دختر می‌توانست بگذارد برود و خداحافظی نکند؟ یا مگر می‌توانست روزگارش را بدون بوی سیگارِ شکلاتی و چوبِ او بگذارند و دم نزند؟ آن کارگاه کوچک که همیشه بوی اَره چوپ و مرطوبیت میداد الآن از هر حس زندگی ای خالی شده بود . صدای اَره نمیرقصید ، سکوتِ بی پایانِ او دیگر‌ نمی‌پیچید و لبخندی پدرانه به روی مو قرمزِ وراجِ روزنامه فروش زده نمیشد که داشت از خبرهای آن روز و داستان های جذاب روزنامه و داستان های خنده دار روزنامه خوان ها تعریف میکرد و انگار از حرف زدن خسته نمیشد . به سمت قطار میدوید ؛ از دکان ها و زمین گچی رد میشد و به دامنِ رقصانش توجه نمی‌کرد به این امید که دوستش هنوز باشد و بتواند به او برسد . رسید اما فقط توانست او را از پشتِ پنجره ببیند . سیگارِ شکلاتی ، روزنامه ، اسبِ چوبی ای که نشانِ دوستی‌شان بود و اشک؟ بله اشک! همه حی و حاضر بودند برای فراهم شدن مقدمات یک خداحافظیِ بدونِ خداحافظی! دختر فقط توانست به قطاربان برای رساندن دسته گلَش اصرار کند و با به ثمر‌ رسیدن اصرارش دسته گل را بالاخره در دست های نجار ببیند و دو حرفی که بزرگ روی روزنامه نوشته شده بود : برمیگردی؟ مرد سری به تایید تکان داد و دوباره اشک! دخترک هم اشک میریخت . قطار رفت و دورتر شد ... مرد اینبار علاوه بر روزنامه و سیگار و اسب چوبی اش ، یک دسته گل و زیباترین کلمات زندگی اش را هم داشت : برمیگردی؟
📗 نشونه هایی که مشخص میکنه هستین: ۳۳ شما درون هر فرد دو نفر رو میبینید👥 به ندرت چیزی یا کسی رو با ارزش واقعی میبینید. به راحتی شخصیت واقعی افراد و با پوسته ی ظاهریشون میبینید و میتونید انگیزه ها نیت ها و اشتیاق هارو درک کنید. این به معنای اینه که روح افراد و میبینید و با یه معاشرت سطحی عمق احساسات و حجم درد هایی که طرف مقابلتون درک کرده رو حس میکنید و بدون اینکه صحبتی از شادی ها یا غم هاش بکنه احساساتتون تحت تاثیرش قرار میگیره و روحتون رنجیده یا شاد میشه هرچند به روی خودتون نمیارید. اغلب شخص امنی هستید که پیشش درد و دل میکنن و تک تک ناراحتی های طرف مقابلتون به قدری آزرده تون میکنه که درد های روحتون به جسمتون منتقل میشه. ༊ ══════════════ ❀•@Eema_MBTI