مثلا رسم و رسوم ها یا همین گویش زیباشون که توی هر منطقه و قومیت به نوع خودش خاص و جالبه
شگفت انگیز بود
شگفت انگیز ترین پایانی بود که میتونست داشته باشه....
فوق العاده ، رها...
همونجا که رنگها مخلوط میشن ، ابرها به پیچیده ترین حالت خودشونن و صدای قلب تپنده ی زمین و جوشش زندگی میاد...
همونجا که چندتا روح پاینده از بالا لبخند میزنن قهرمان ها در تلالو غروب ، به پیروزی لبخند میزنن و آزادترین و عمیق ترین نفس عمرشونو میکشن ، همونجا میتونی حس کنی که همه ی اون سختی ها ارزش پیدا میکنن
که انگار همشون ارزش اینو داشتن که تو این لحظه رو ببینی ، همه ارزش این نفس و این لبخند رو داشتن .
خنکی ای که حس میکنی فوق العادهس ، پایانِ شادی که هست شادترین پایان ممکنه و انگار نه انگار توی صد صفحه قبل ، فقط صد صفحه قبل همه چیز توی اوجنا امیدی بود و رنگهای تیره ی شوم همه جا رو گرفته بودن و ارتشی صد به یک بود و تنها نور امید بود که جوانه زده بود .
امید منبع جوشش زمین و تولد حیات بود نه چیز دیگه ای .
توی پایانی که همه لبخند میزنن ، چشمها مثل کارامل و پنکیک گرم و قهوه این ، همه غصه ها و تردید ها پر میکشن و اطمینان تو رو در آغوش میکشه و البته تو غصه ای ظریف و زیبا حس میکنی اما میتونی حس کنی که با تموم وجود شادی ، چی میتونی پیدا کنی جز این که حسش کنی و تو ام به جوشش زندگی لبخند بزنی؟
میگفت موقع اذان هر چی از خدا بخوای بهت میده ؛ اون خداست ها ، نشد نداره تو کارش :)
منم گفتم خدایا ، دستمو ول نکن
و کمکم کن که خودمو ول نکنم