هدایت شده از - الحنین -
اها یادمه چندسالای پیش چند نفر اومده بودن تو یه برنامهای و جزو افراد منتخب از ناسا بودن برای یه سفر بی برگشت، یعنی احتمال برگشت بود البته ولی یه درصد ناچیز
ناسا اونسالا فراخوان یه سفر فضایی داده بود و یه سری از آدمای داوطلب رو از چند کشور مختلف با یه شرایطی انتخاب کرده بود
باتوجه به سنم و علاقهی دیرینهم به فضا فوقالعاده شبای خاطرهانگیزی برام درست کرد فکر همین که این سفر چی میتونه باشه چیا میتونه در انتظار مسافراشون باشه و این دست سوالها
اونموقع بعد از همهی اینا به یچیز میرسیدم، اینکه مگه میشه؟ مگه میشه و میتونه یه آدم اینجا و تمام زندگی و عزیزاشو ول کنه و بره
فکر نمیکردم شونزده سال بعدش بفهمم که اره، میشه!
چیزی که توی محرم خیلی ازش خوشم میاد ، جدا از حال و هواش ، اتحاد بین مردمه
همه با هم راه میرن و سینه میزنن ؛ به هم کمک میکنن؛ یکی آب میده و سقایی میکنه ، یکی شربت میده ، یکی حلوا و ...
همه با هم زنجیر ها و دست ها رو بالا میارن و بدون توجه به هرگونه ملیت و وابستگی های شخصی ، همدل و همزبون برای عزیزِ خدا عزاداری میکنن .
این اتحادشون خیلی قشنگه
اتحاد و یاریشون نسبت به همدیگه
ناب ترین لحظه ی عزاداریِ ماهِ محرمِ من ، اون لحظه ای نبود که داشتم راه میرفتم و عرق میریختم .
همون لحظه ای بود که کنج مسجد نشسته بودم ؛ تازه چایی روضه گلومو تر کرده بود و انگار همه وجودم داشت توی خودش فرو میریخت و گریه ی بلندی از درونم غوغا کرد .
تب دار و خاموش و خسته تر از شلوغیِ همیشه ، نشسته بودم و انگار منِ آسیب پذیر بودم . انگار هر چی خستگی داشتم اونشب اومده بود و خونه کرده بود توی دلم و بیشتر از همیشه دلم میخواست اون لحظه کشدار و کشدار تر بشه .
کنج مسجد بمونم و کل وجودمو ، گوش کنم و دل بدم به نوای محزونی که میشنیدم ؛
لحظه ای که چراغا خاموش بود و میخوند :
زینب پریشان است
شامِ غریبان است ...
خواستهم این بود هر لحظه بیشتر سرمو روی زانوهام بزارم و توی آرامش و غوغای اون لحظهم غرق بشم .
وقتی میخواستم به بقیه چای تعارف کنم ، پرسیدم قندش کو؟
گفت شیرین شدهس .
وقتی نشستم به خودم چایی نرسیده بود ؛ یه کوچولویی گفت نمیخواد و دادش به من .
با قلوپ اول ، گفتم این شیرین شدهس؟
اما کم کم انگار اون رنگ باخت ؛ شیرین و شیرین تر از همیشه شد .
چای روضه ، تنها چایی ای بود که تلخیش هم شیرین بود .