ناب ترین لحظه ی عزاداریِ ماهِ محرمِ من ، اون لحظه ای نبود که داشتم راه میرفتم و عرق میریختم .
همون لحظه ای بود که کنج مسجد نشسته بودم ؛ تازه چایی روضه گلومو تر کرده بود و انگار همه وجودم داشت توی خودش فرو میریخت و گریه ی بلندی از درونم غوغا کرد .
تب دار و خاموش و خسته تر از شلوغیِ همیشه ، نشسته بودم و انگار منِ آسیب پذیر بودم . انگار هر چی خستگی داشتم اونشب اومده بود و خونه کرده بود توی دلم و بیشتر از همیشه دلم میخواست اون لحظه کشدار و کشدار تر بشه .
کنج مسجد بمونم و کل وجودمو ، گوش کنم و دل بدم به نوای محزونی که میشنیدم ؛
لحظه ای که چراغا خاموش بود و میخوند :
زینب پریشان است
شامِ غریبان است ...
خواستهم این بود هر لحظه بیشتر سرمو روی زانوهام بزارم و توی آرامش و غوغای اون لحظهم غرق بشم .
وقتی میخواستم به بقیه چای تعارف کنم ، پرسیدم قندش کو؟
گفت شیرین شدهس .
وقتی نشستم به خودم چایی نرسیده بود ؛ یه کوچولویی گفت نمیخواد و دادش به من .
با قلوپ اول ، گفتم این شیرین شدهس؟
اما کم کم انگار اون رنگ باخت ؛ شیرین و شیرین تر از همیشه شد .
چای روضه ، تنها چایی ای بود که تلخیش هم شیرین بود .
میدونید شاعر چی میفرماید؟
میفرماید :
بفرما بخور با خیارشور ، سوسیس
با یه نونِ خوشکل ، سس و دوغ بریز
یکی از بزرگانِ اهل تمیز
اینو که خورد ، خواست به زنش نده
رفت زیر میز
یادش بخیر ..؛ ابتدایی که بودیم میخوندیم :
غذای اردوی ما رشته پلو با عدسه
بخورم ، نخورم ، گشنه میمونم
قدر دست مامانو ، حالا میدونم
به چپ چپ به راست راست
از جلو نظام خبردار
یبار به دختر داییام شعرِ مامانم گفته به من دست تو دماغت نکنی رو یاد دادم😔😂
بعد رفتن توی گروه خانوادگی ویس گرفتن خوندنش ، تهشم خیلی استوار گفتن : این یادمون داده🤣🤣
خلاصه که دیگه بهشون شعر کمتر از پروین اعتصامی یاد ندادم .
پ.ن : فقط باید به عنوان تربیت نمونه معرفیم میکردن
ولی بچه ها
عرضم به طولتون که امروز چه روز مفیدی بود .
ورزش کردم ، زبان خوندم ، درس خوندم ، ویس گوش دادم ، داستان نوشتم.
تازههه
مهمترررر
با برنامه ای که ریخته بودم پیش رفتمم
بزنید کف قشنگه و