یادش بخیر ..؛ ابتدایی که بودیم میخوندیم :
غذای اردوی ما رشته پلو با عدسه
بخورم ، نخورم ، گشنه میمونم
قدر دست مامانو ، حالا میدونم
به چپ چپ به راست راست
از جلو نظام خبردار
یبار به دختر داییام شعرِ مامانم گفته به من دست تو دماغت نکنی رو یاد دادم😔😂
بعد رفتن توی گروه خانوادگی ویس گرفتن خوندنش ، تهشم خیلی استوار گفتن : این یادمون داده🤣🤣
خلاصه که دیگه بهشون شعر کمتر از پروین اعتصامی یاد ندادم .
پ.ن : فقط باید به عنوان تربیت نمونه معرفیم میکردن
ولی بچه ها
عرضم به طولتون که امروز چه روز مفیدی بود .
ورزش کردم ، زبان خوندم ، درس خوندم ، ویس گوش دادم ، داستان نوشتم.
تازههه
مهمترررر
با برنامه ای که ریخته بودم پیش رفتمم
بزنید کف قشنگه و
توی راه برگشت از کلاس زبان ، خانه ی هنر و آگهی باشگاه سوارکاری و یه آموزشگاه باحال دیدم .
خب ، این راه دیگه فقط راه برگشت از 《کلاس زبان》نیست :))
گیلآوا▪︎
یادش بخیر ..؛ ابتدایی که بودیم میخوندیم : غذای اردوی ما رشته پلو با عدسه بخورم ، نخورم ، گشنه میمونم
امروز برو پیش مادرت ، دستاشو بگیر...
مثل یه مرررد بگو نـــــنـــــه
من دستتو قدر میدونم😔
ولی
اگر ما به اصلی ترین شخصیتمون اجازه ی بیرون اومدن بدیم ، اونموقع با زیباترین و حیرت انگیز ترین چیزی مواجه میشیم که به عمرمون دیدیم.
ما باید اجازه بدیم جنگجوی شجاع درونمون راهشو به بیرون باز کنه و بدونه چه کارایی از دستش بر میاد .
بدون سرکوب و ناراحتی .
*کتابِ شجاعت از دبی فورد
ترس...
ترس خیلی مفهوم عجیبیه بچه ها
راجبش فکر کنی توش غرق میشی .
اینکه همه ی ما چقدرر ترس های زیاد و مختلف داریم
چقدر بیشتر اوقات احساس نا امنی میکنیم
و یه چیز دیگه .
اینکه کسی که تو هستی، بیشترش به تصویر خودت از خودت توی ذهنت مربوطه .
هر جور که خودتو توی ذهنت بسازی و به یه تصویر مشخص محدود کنی ، بیشتر همون رفتارو از خودت نشون میدی