ولی بچه ها
عرضم به طولتون که امروز چه روز مفیدی بود .
ورزش کردم ، زبان خوندم ، درس خوندم ، ویس گوش دادم ، داستان نوشتم.
تازههه
مهمترررر
با برنامه ای که ریخته بودم پیش رفتمم
بزنید کف قشنگه و
توی راه برگشت از کلاس زبان ، خانه ی هنر و آگهی باشگاه سوارکاری و یه آموزشگاه باحال دیدم .
خب ، این راه دیگه فقط راه برگشت از 《کلاس زبان》نیست :))
گیلآوا▪︎
یادش بخیر ..؛ ابتدایی که بودیم میخوندیم : غذای اردوی ما رشته پلو با عدسه بخورم ، نخورم ، گشنه میمونم
امروز برو پیش مادرت ، دستاشو بگیر...
مثل یه مرررد بگو نـــــنـــــه
من دستتو قدر میدونم😔
ولی
اگر ما به اصلی ترین شخصیتمون اجازه ی بیرون اومدن بدیم ، اونموقع با زیباترین و حیرت انگیز ترین چیزی مواجه میشیم که به عمرمون دیدیم.
ما باید اجازه بدیم جنگجوی شجاع درونمون راهشو به بیرون باز کنه و بدونه چه کارایی از دستش بر میاد .
بدون سرکوب و ناراحتی .
*کتابِ شجاعت از دبی فورد
ترس...
ترس خیلی مفهوم عجیبیه بچه ها
راجبش فکر کنی توش غرق میشی .
اینکه همه ی ما چقدرر ترس های زیاد و مختلف داریم
چقدر بیشتر اوقات احساس نا امنی میکنیم
و یه چیز دیگه .
اینکه کسی که تو هستی، بیشترش به تصویر خودت از خودت توی ذهنت مربوطه .
هر جور که خودتو توی ذهنت بسازی و به یه تصویر مشخص محدود کنی ، بیشتر همون رفتارو از خودت نشون میدی
یادمه کلاس چهارم که بودم برای یه بازدید علمی از کتابخونه ای ، ما رو بردن کتابخونه نزدیک مدرسمون .
بعد از اینکه کتابدار واسمون حرف زد ، بردنمون توی سالن همایش تا بیشتر راجب کتاب حرف بزنیم .
دقیقا یادمه یه کتاب دایره المعارف بود ؛ معلممون گفت کی حاضره بیاد و راجب این کتاب برامون حرف بزنه؟
یادمنیست دست چندنفر بالا رفت ؛ فقط یادمه به محض این حرف دستم مستقیم بالا رفت .