eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
ترس... ترس خیلی مفهوم عجیبیه بچه ها راجبش فکر کنی توش غرق میشی . اینکه همه ی ما چقدرر ترس های زیاد و مختلف داریم چقدر بیشتر اوقات احساس نا امنی میکنیم
و یه چیز دیگه . اینکه کسی که تو هستی، بیشترش به تصویر خودت از خودت توی ذهنت مربوطه . هر جور که خودتو توی ذهنت بسازی و به یه تصویر مشخص محدود کنی ، بیشتر همون رفتارو از خودت نشون میدی
یادمه کلاس چهارم که بودم برای یه بازدید علمی از کتابخونه ای ، ما رو بردن کتابخونه نزدیک مدرسمون ‌. بعد از اینکه کتابدار واسمون حرف زد ، بردنمون توی سالن همایش تا بیشتر راجب کتاب حرف بزنیم . دقیقا یادمه یه کتاب دایره المعارف بود ؛ معلممون گفت کی حاضره بیاد و راجب این کتاب برامون حرف بزنه؟ یادم‌نیست دست چندنفر بالا رفت ؛ فقط یادمه به محض این حرف دستم مستقیم بالا رفت .
اون چند نفری هم که بلند کرده بودن ، انگار با یه شک و تردید و ترس بود ‌. خلاصه چون من خیلی مطمئن دستمو بلند کرده بودم ، معلم منو انتخاب کرد... بالا رفتم و کتابو توی دستم گرفتم ؛ انگار دستپاچه شده بودم . هول شده بودم و حرفام یادم رفته بود . خیلی هول شده ، چندتا جمله به هم ریخته تحویل بقیه دادم . اما مهم ترینش احساس اون لحظه ام بود ؛ وقتی میدیدم با چه ناتوانی ای اینجام ، واقعا واقعا شرم رو حس کردم . برام دست زدن ولی مثل زهر بود ؛ از خجالت ، حرارت گونه هامو حس میکردم
یه اتفاق دیگه ، برنامه ی ۲۲ بهمن بود . مجری شدن رو دوست داشتم یه چیزی هم آماده کرده بودم ولی خیلی کامل نبود . وقتی داوطلب شدم ، یکی دیگه هم باهام داوطلب شد . دقیقا لحظه ی آخر معلمم بین من و اون ، منو انتخاب کرد . ولی بچه ها ، گند زدم!! تته پته میکردم و نمیدونستم باید چی بگم ؛ اسم سرودی که بچه ها میخواستن بخونن رو اشتباه گفتم . و باورتون نمیشه چقدر ناراحت بودم . احساس وحشتناکِ شرم و نا امید کردنِ معلمم بعد از انتخابش ، صدای اونایی که میگفتن (مجریشون اصلا خوب نبود) همه توی سرم تکرار میشد ‌‌.
اونقدر سخت بود که هنوز انگار بارِ اون تجربه و احساسی که اون لحظه داشتمو حس میکنم .
ولی این "ولی" مهمه... ولی اون دو بار و اون لحظات ، لحظاتی بودن که به معنای واقعی 《شهامت》 به خرج دادم .
همه ی ما چنین لحظاتی رو داشتیم و داریم . حتی اگر یادمون نیاد ، لحظاتی رو داشتیم که شرم رو با تموم وجود احساس کردیم ، بیرون زدن حرارت از گونه ها رو لمس کردیم و اگر ولمون میکردن آب میشدیم .
خب منتظر نصیحت مامان بزرگانه ی منین؟ بزارین بگم قال قضیه رو بکنم ‌. اون تجربه ها ، تجربه های سنگینی بودن . ولی وقتی بهشون نگا میکنم ، منشأ خیلی از حس هایی که الآن ممکنه داشته باشم رو توشون پیدا میکنم . ولی... اون اشتباهات ، ثابت میکنه که من یه احمقم؟ یا صرفا فقط یه اشتباه بودن؟
خط باریکی بینشونه
ولی باید بگم از جوگیریم هنوز چیزی کم نشده🤣🤣 یعنی بازم برای یچیزی مث کنفرانس داوطلب بخوان ، کله شقانه داوطلب میشم😔