eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
توی قسمتای تقریبا مرکزی شهر ، چندتا مغازه ی کوچیک و کنار همدیگه هست که بیشتر بافت سنتی داره :)
باور کنین یه صدای بوق هم نمیاد یه سکوتِ آرامش بخش داره شهرشون
از هواشم بگم که توی ظهرش احتیاج نیست کولر بزنی خیلی گرم نیست و خیلیم سرد نیست . و الآن باد های شدید و خنک داره
این گرم ترین هواشون توی فصل ساله و جالب اینه لازم‌نیست کولر بزنی ‌. و برای من که توی خوزستانیم و میانگین هواش توی تابستون ۵۰ درجه است خیلیی پسنده
بیشترم آپارتمان دارن که پر از پنجره ساختنش اینجا که هوا خوبه پنجره سیستم سرمایشی محسوب میشه🤣
بعد ما توی خوزستان ، اگر مررررردی ظهر پاتو بیرون بزار انگار رفتی سونامی😂 توی تابستون آفتاب تیز و شرجی ؛ تا آبان و آذرماه هم کولرا باید به راه باشه‌. تازه از وسطای آذر و دی یکم هوا خنک میشه ؛ که فکر کنم تازه اندازه ی مهر و آبان ماهِ تبریز باشه .
گیل‌آوا▪︎
وقتی از پنجره تکیه دادی و به منظره نگاه میکنی گوشش کن ترجیحا باد هم صورتتو نوازش کنه :)
میخوام توی سفر ، با خودم همراهتون کنم
نامه ی اول سفرنامه_ دیار شمس 《روز اول》-بازار گردی- سوار تاکسی ، از خیابان عباسی به سمت بازار اصلی کیف و کفش چرم راه افتادیم . راننده که یکی از اهالی خونگرم شهر بود ، از مکان های دیدنی شهر گفت ؛ همینطور شهرهای اطراف مثل کندوان و ... که پر از جاهای دیدنی و جالب بودند ؛ ما هم برای رفتن به هیجان افتادیم . چی بهتر از این؟.. از مسجدی با معماری زیبا و دادگستری قدیمی که دو مجسمه جلویش گذاشته شده بود ، گذشتیم و فلکه ها را رد کردیم ؛ مثل فلکه ی شهدا که چند نامدار شهید آذربایجانی در آنجا قرار گرفته بود . و بالاخره به بازار سرپوشیده کیف و کفش چرم رسیدیم . معماری جالب سقف بازار که بصورت گنبدی شکل بود و با آجر مزین شده بود ، جلوه ای سنتی و قشنگ به بازار داده بود ؛ تنگ بود و مغازه ها تو در تو و پر از اجناس بودند ؛ به همراه با بوی چرم و عطر های مختلف و صدای حرف زدن های ترکی که هیچ چیز از آن نمیفهمیدیم . البته چندتا خارجی هم دیدیم که انگار تندیس خیلی مهمی دیده بودیم ، وایسادیم و نگاهشان کردیم ؛ دمپایی لا انگشتی پایشان کرده بودند و من فهمیدم ما الکی خارجی های گرامی را با کلاس می‌پنداریم و گُنده مُنده میکنیم🤣🤣 خلاصه از بازار شلوغ کفش رد شدیم و کمی جلوتر به دست فروش ها رسیدیم . روسری ، شلوار ، عینک ، لباس میفروختند . چیزی که جالب بود این بود که ما در خوزستان دکه ی فلافلی و سمبوسه داریم ، اما این عزیزان توی دکه تخم مرغ و سیب زمینی آب پز به همراه گوجه در نان قرار می‌دادند ؛ نخوردیم ولی بنظر خوشمزه بود . جلوتر دست فروش های لوازم تحریری و دفتر و مداد ، چینی ، گیره سر ، بستنی فروشی و ... بود که بسیار شلوغ و مزدحم بود . دست فروشی ها درهم و کنار یکدیگر بودند و هر قدم که میرفتی ، به یک مغازه میرسیدی که قیمت های مناسبی داشت . دکه های بدلیجاتی ، کفش و لوازم آرایشی و کیک های خوشمزه که جلوی بستنی فروشی ها چیده شده بود . زیور آلات و ظروف ، لوستر و لوازم آرایشی ، شیرآلات و کاشی ، میوه و ساعت و ... به سادگی پیدا می‌شد . رستوران ها که کباب ترکی مخصوص بنام "دونر" درست می‌کردند و مرغ بریان سرو می‌شد . نمونه ی کامل یک بازار صمیمی و شلوغ بود ؛ و جالب اینکه تا جایی که من دیدم ، به زبان محلی و ترکی خودشان صحبت می‌کردند و خیلی ساده و بی شیله پیله بودند . توانستیم چندتا مکان باحال دیگر پیدا کنیم ؛ مثل موزه ی کلکته و موزه ی مطبوعات و آشنایی با چند مکان تاریخی دیگر تبریز مثل موزه قاجار و مقبره شهریار که خیلی جذاب بنظر می آیند . باد خنگ و هوای خوب هم باعث میشد که بعد از گردش در بازار ، بیشتر تمایل داشته باشی به جا های سبز بروی ؛ هرجا بجز خانه! :) 27 مرداد 1401 امضا : شکوفا
یادم رفت عکس بگیرم اما معماریش این بود . اینطوری خلوت هم‌ نبود خیلیی شلوغ بود
نامه ی دوم سفرنامه_ دیار شهید همت 《روز دوم》-لاله پارک- مشتاق ، به بزرگ ترین و البته "گران" ترین بازار شهر راه افتادیم : لاله پارک ‌. که راننده میگفت از ترکیه آمده اند و بیشتر این مجتمع را ساخته اند و جنس هایشان برند اصل ترکیه است . زمینه ی زیادی ازش نداشتیم ؛ در بدو ورود یک مجتمع بزرگ دیدیم که رویش یک نوشته تبلیغ کننده به چشم می‌خورد . وقتی وارد شدیم ، با مغازه های با کلاس که یکی یکی کنار هم چیده شده بودند مواجه شدیم ؛ داخل اولین‌ مغازه شدیم و جنس ها را قیمت کردیم ؛ فکر نکنم لباس ، زیر ۶۰۰ تومان پیدا می‌شد!!!! مثلا حراج زده بودند و آن مغازه ارزون فروش تر بود؛ ولی امان از بقیه مغازه ها!!! به یک کفش زنانه که شکل گیوه های قدیمی بود نگاه انداختیم و قیمت کردیم و انتظار هرچیزی را داشتیم بجز اینکه بگوید چهار میلیون و خرده ای!!! با لبخندی که حاکی از تعجبِ مخفی شده بود خارج شدیم . مغازه ها آنقدری با کلاس بودند که نو بودنشان از دور داد میزد ؛ ولی فقط کافی بود در دو مغازه لباس قیمت کنی و با سه میلیون تومن برای یک لباس مواجه شوی تا دیگر به نگاه کردن به آنها قانع شوی!! طلا هم که جرعت نداشتیم قیمت کنیم ببینیم عمق فاجعه چقدر است . خلاصه داستان طبقه اول همینطور گذشت ؛ در طبقه ی دوم ، بیشتر چیزهایی بود که به بچه ها اختصاص داشت ؛ یه اسباب بازی فروشی گنده و یک مجتمع بازی گنده تر که پرر از وسایل و بازی های رایانه ای و جک جانور های مصنوعی بود . از آنجایی که ما یک کودکِ بلانسبت جوگیر در خانواده داریم ، با کله به آنجا رفتیم؛ کودکمان چند جا بازی کرد و البته که من فقط نگاه نمی‌کنم؛ مگر نه؟ کارت را گرفتم و د برو که رفتیم . یکبار شبیه سازی ماشین رفتم و رانندگی کردم ؛ داشتم از هیجانِ شبیه سازی شده لذت می‌بردم که یکهو وسطش هنگ کرد! با نگرانی به متصدی خبر دادم و ترسیدم که بندازد تقصیر من ؛ ولی نگو انقدر با شعور بودند که من به ازای خسارت مالی ای که از طرف موسسه برای یک بازی ناقص به من نائل شده بود ، یک بار دیگر بازی رایگان هدیه گرفتم🤣🤣 حالا ذوق نکن کِی ذوق بکن . ماشین بازی هم رفتیم و بعد به سمت پله برقی به قصد دیدن آخرین طبقه روانه شدیم . نورگیرها توی چشم می‌زدند و سقف آخرین طبقه کاملا شیشه ای بود . طبقه آخر ، به رستوران ها و فست فودی ها اختصاص داده شده بود . تعداد زیادی رستوران و فست فودی بصورت زنجیره ای و در کنار هم قرار داشتند . کمی سفارش دادیم برای بازگردانی قوا . گلاب به رویتان ، یک بستنی فروشی بود ؛ زده شد پسِ کله ام و گفتم یه بستنی قیفی بخرم . همین که رسید را دیدم دو شاخ بالای سرم سبز شد و ۶۵۰۰۰ تومان بی زبان برای یک بستنی قیفی که انگار بارقه ی طلا داشت ، داده شد . رفتیم پایین ترین طبقه و من بهشت ملکوتی ام را دیدم ؛ یک لوازم تحریری که چه چیزهایی داشت!!! آنقدر چیزهای تزئینی و قشنگ داشت ... و این پایان ماجرا نبود ؛ طبقه های زیاد و رده بندی شده کتاب که از آبیاری جلبک های دریایی تا هری پاتر در آن پیدا میکردی ؛ کتاب های نوجوانانه و بچگانه و پازل ، ماگ و پیکسل و آینه و چوب ، دفتر و لوازم تحریر های کیوت و ... من از آنجا جدا نمی‌شدم و کلی همراهان را علاف کردم و به سختی ، به سه کتاب راضی شدم و از بهشتم دل کندم . بالاخره بعد از چهار ساعت گشت و گذار در لاله پارک ، به برگشتن راضی شدیم و ماجراجویی جذابمان در مجتمعِ گرون فروش ها به پایان رسید ... :) 28 مرداد 1401 امضا : شکوفا