توی قسمتای تقریبا مرکزی شهر ، چندتا مغازه ی کوچیک و کنار همدیگه هست که بیشتر بافت سنتی داره :)
از هواشم بگم که توی ظهرش احتیاج نیست کولر بزنی
خیلی گرم نیست و خیلیم سرد نیست .
و الآن باد های شدید و خنک داره
این گرم ترین هواشون توی فصل ساله و جالب اینه لازمنیست کولر بزنی .
و برای من که توی خوزستانیم و میانگین هواش توی تابستون ۵۰ درجه است خیلیی پسنده
بیشترم آپارتمان دارن که پر از پنجره ساختنش
اینجا که هوا خوبه پنجره سیستم سرمایشی محسوب میشه🤣
بعد ما توی خوزستان ، اگر مررررردی ظهر پاتو بیرون بزار
انگار رفتی سونامی😂
توی تابستون آفتاب تیز و شرجی ؛
تا آبان و آذرماه هم کولرا باید به راه باشه.
تازه از وسطای آذر و دی یکم هوا خنک میشه ؛ که فکر کنم تازه اندازه ی مهر و آبان ماهِ تبریز باشه .
نامه ی اول سفرنامه_ دیار شمس
《روز اول》-بازار گردی-
سوار تاکسی ، از خیابان عباسی به سمت بازار اصلی کیف و کفش چرم راه افتادیم .
راننده که یکی از اهالی خونگرم شهر بود ، از مکان های دیدنی شهر گفت ؛ همینطور شهرهای اطراف مثل کندوان و ... که پر از جاهای دیدنی و جالب بودند ؛ ما هم برای رفتن به هیجان افتادیم . چی بهتر از این؟..
از مسجدی با معماری زیبا و دادگستری قدیمی که دو مجسمه جلویش گذاشته شده بود ، گذشتیم و فلکه ها را رد کردیم ؛ مثل فلکه ی شهدا که چند نامدار شهید آذربایجانی در آنجا قرار گرفته بود .
و بالاخره به بازار سرپوشیده کیف و کفش چرم رسیدیم .
معماری جالب سقف بازار که بصورت گنبدی شکل بود و با آجر مزین شده بود ، جلوه ای سنتی و قشنگ به بازار داده بود ؛ تنگ بود و مغازه ها تو در تو و پر از اجناس بودند ؛ به همراه با بوی چرم و عطر های مختلف و صدای حرف زدن های ترکی که هیچ چیز از آن نمیفهمیدیم .
البته چندتا خارجی هم دیدیم که انگار تندیس خیلی مهمی دیده بودیم ، وایسادیم و نگاهشان کردیم ؛ دمپایی لا انگشتی پایشان کرده بودند و من فهمیدم ما الکی خارجی های گرامی را با کلاس میپنداریم و گُنده مُنده میکنیم🤣🤣
خلاصه از بازار شلوغ کفش رد شدیم و کمی جلوتر به دست فروش ها رسیدیم . روسری ، شلوار ، عینک ، لباس میفروختند .
چیزی که جالب بود این بود که ما در خوزستان دکه ی فلافلی و سمبوسه داریم ، اما این عزیزان توی دکه تخم مرغ و سیب زمینی آب پز به همراه گوجه در نان قرار میدادند ؛ نخوردیم ولی بنظر خوشمزه بود .
جلوتر دست فروش های لوازم تحریری و دفتر و مداد ، چینی ، گیره سر ، بستنی فروشی و ... بود که بسیار شلوغ و مزدحم بود .
دست فروشی ها درهم و کنار یکدیگر بودند و هر قدم که میرفتی ، به یک مغازه میرسیدی که قیمت های مناسبی داشت .
دکه های بدلیجاتی ، کفش و لوازم آرایشی و کیک های خوشمزه که جلوی بستنی فروشی ها چیده شده بود .
زیور آلات و ظروف ، لوستر و لوازم آرایشی ، شیرآلات و کاشی ، میوه و ساعت و ... به سادگی پیدا میشد .
رستوران ها که کباب ترکی مخصوص بنام "دونر" درست میکردند و مرغ بریان سرو میشد .
نمونه ی کامل یک بازار صمیمی و شلوغ بود ؛
و جالب اینکه تا جایی که من دیدم ، به زبان محلی و ترکی خودشان صحبت میکردند و خیلی ساده و بی شیله پیله بودند .
توانستیم چندتا مکان باحال دیگر پیدا کنیم ؛ مثل موزه ی کلکته و موزه ی مطبوعات و آشنایی با چند مکان تاریخی دیگر تبریز مثل موزه قاجار و مقبره شهریار که خیلی جذاب بنظر می آیند .
باد خنگ و هوای خوب هم باعث میشد که بعد از گردش در بازار ، بیشتر تمایل داشته باشی به جا های سبز بروی ؛ هرجا بجز خانه! :)
27 مرداد 1401
امضا : شکوفا
نامه ی دوم سفرنامه_ دیار شهید همت
《روز دوم》-لاله پارک-
مشتاق ، به بزرگ ترین و البته "گران" ترین بازار شهر راه افتادیم : لاله پارک .
که راننده میگفت از ترکیه آمده اند و بیشتر این مجتمع را ساخته اند و جنس هایشان برند اصل ترکیه است .
زمینه ی زیادی ازش نداشتیم ؛ در بدو ورود یک مجتمع بزرگ دیدیم که رویش یک نوشته تبلیغ کننده به چشم میخورد .
وقتی وارد شدیم ، با مغازه های با کلاس که یکی یکی کنار هم چیده شده بودند مواجه شدیم ؛ داخل اولین مغازه شدیم و جنس ها را قیمت کردیم ؛ فکر نکنم لباس ، زیر ۶۰۰ تومان پیدا میشد!!!!
مثلا حراج زده بودند و آن مغازه ارزون فروش تر بود؛ ولی امان از بقیه مغازه ها!!!
به یک کفش زنانه که شکل گیوه های قدیمی بود نگاه انداختیم و قیمت کردیم و انتظار هرچیزی را داشتیم بجز اینکه بگوید چهار میلیون و خرده ای!!!
با لبخندی که حاکی از تعجبِ مخفی شده بود خارج شدیم .
مغازه ها آنقدری با کلاس بودند که نو بودنشان از دور داد میزد ؛ ولی فقط کافی بود در دو مغازه لباس قیمت کنی و با سه میلیون تومن برای یک لباس مواجه شوی تا دیگر به نگاه کردن به آنها قانع شوی!!
طلا هم که جرعت نداشتیم قیمت کنیم ببینیم عمق فاجعه چقدر است .
خلاصه داستان طبقه اول همینطور گذشت ؛ در طبقه ی دوم ، بیشتر چیزهایی بود که به بچه ها اختصاص داشت ؛ یه اسباب بازی فروشی گنده و یک مجتمع بازی گنده تر که پرر از وسایل و بازی های رایانه ای و جک جانور های مصنوعی بود .
از آنجایی که ما یک کودکِ بلانسبت جوگیر در خانواده داریم ، با کله به آنجا رفتیم؛ کودکمان چند جا بازی کرد و البته که من فقط نگاه نمیکنم؛ مگر نه؟
کارت را گرفتم و د برو که رفتیم . یکبار شبیه سازی ماشین رفتم و رانندگی کردم ؛ داشتم از هیجانِ شبیه سازی شده لذت میبردم که یکهو وسطش هنگ کرد!
با نگرانی به متصدی خبر دادم و ترسیدم که بندازد تقصیر من ؛ ولی نگو انقدر با شعور بودند که من به ازای خسارت مالی ای که از طرف موسسه برای یک بازی ناقص به من نائل شده بود ، یک بار دیگر بازی رایگان هدیه گرفتم🤣🤣
حالا ذوق نکن کِی ذوق بکن .
ماشین بازی هم رفتیم و بعد به سمت پله برقی به قصد دیدن آخرین طبقه روانه شدیم .
نورگیرها توی چشم میزدند و سقف آخرین طبقه کاملا شیشه ای بود .
طبقه آخر ، به رستوران ها و فست فودی ها اختصاص داده شده بود . تعداد زیادی رستوران و فست فودی بصورت زنجیره ای و در کنار هم قرار داشتند .
کمی سفارش دادیم برای بازگردانی قوا .
گلاب به رویتان ، یک بستنی فروشی بود ؛ زده شد پسِ کله ام و گفتم یه بستنی قیفی بخرم .
همین که رسید را دیدم دو شاخ بالای سرم سبز شد و ۶۵۰۰۰ تومان بی زبان برای یک بستنی قیفی که انگار بارقه ی طلا داشت ، داده شد .
رفتیم پایین ترین طبقه و من بهشت ملکوتی ام را دیدم ؛ یک لوازم تحریری که چه چیزهایی داشت!!!
آنقدر چیزهای تزئینی و قشنگ داشت ... و این پایان ماجرا نبود ؛ طبقه های زیاد و رده بندی شده کتاب که از آبیاری جلبک های دریایی تا هری پاتر در آن پیدا میکردی ؛ کتاب های نوجوانانه و بچگانه و پازل ، ماگ و پیکسل و آینه و چوب ، دفتر و لوازم تحریر های کیوت و ...
من از آنجا جدا نمیشدم و کلی همراهان را علاف کردم و به سختی ، به سه کتاب راضی شدم و از بهشتم دل کندم .
بالاخره بعد از چهار ساعت گشت و گذار در لاله پارک ، به برگشتن راضی شدیم و ماجراجویی جذابمان در مجتمعِ گرون فروش ها به پایان رسید ... :)
28 مرداد 1401
امضا : شکوفا