نامه ی دوم سفرنامه_ دیار شهید همت
《روز دوم》-لاله پارک-
مشتاق ، به بزرگ ترین و البته "گران" ترین بازار شهر راه افتادیم : لاله پارک .
که راننده میگفت از ترکیه آمده اند و بیشتر این مجتمع را ساخته اند و جنس هایشان برند اصل ترکیه است .
زمینه ی زیادی ازش نداشتیم ؛ در بدو ورود یک مجتمع بزرگ دیدیم که رویش یک نوشته تبلیغ کننده به چشم میخورد .
وقتی وارد شدیم ، با مغازه های با کلاس که یکی یکی کنار هم چیده شده بودند مواجه شدیم ؛ داخل اولین مغازه شدیم و جنس ها را قیمت کردیم ؛ فکر نکنم لباس ، زیر ۶۰۰ تومان پیدا میشد!!!!
مثلا حراج زده بودند و آن مغازه ارزون فروش تر بود؛ ولی امان از بقیه مغازه ها!!!
به یک کفش زنانه که شکل گیوه های قدیمی بود نگاه انداختیم و قیمت کردیم و انتظار هرچیزی را داشتیم بجز اینکه بگوید چهار میلیون و خرده ای!!!
با لبخندی که حاکی از تعجبِ مخفی شده بود خارج شدیم .
مغازه ها آنقدری با کلاس بودند که نو بودنشان از دور داد میزد ؛ ولی فقط کافی بود در دو مغازه لباس قیمت کنی و با سه میلیون تومن برای یک لباس مواجه شوی تا دیگر به نگاه کردن به آنها قانع شوی!!
طلا هم که جرعت نداشتیم قیمت کنیم ببینیم عمق فاجعه چقدر است .
خلاصه داستان طبقه اول همینطور گذشت ؛ در طبقه ی دوم ، بیشتر چیزهایی بود که به بچه ها اختصاص داشت ؛ یه اسباب بازی فروشی گنده و یک مجتمع بازی گنده تر که پرر از وسایل و بازی های رایانه ای و جک جانور های مصنوعی بود .
از آنجایی که ما یک کودکِ بلانسبت جوگیر در خانواده داریم ، با کله به آنجا رفتیم؛ کودکمان چند جا بازی کرد و البته که من فقط نگاه نمیکنم؛ مگر نه؟
کارت را گرفتم و د برو که رفتیم . یکبار شبیه سازی ماشین رفتم و رانندگی کردم ؛ داشتم از هیجانِ شبیه سازی شده لذت میبردم که یکهو وسطش هنگ کرد!
با نگرانی به متصدی خبر دادم و ترسیدم که بندازد تقصیر من ؛ ولی نگو انقدر با شعور بودند که من به ازای خسارت مالی ای که از طرف موسسه برای یک بازی ناقص به من نائل شده بود ، یک بار دیگر بازی رایگان هدیه گرفتم🤣🤣
حالا ذوق نکن کِی ذوق بکن .
ماشین بازی هم رفتیم و بعد به سمت پله برقی به قصد دیدن آخرین طبقه روانه شدیم .
نورگیرها توی چشم میزدند و سقف آخرین طبقه کاملا شیشه ای بود .
طبقه آخر ، به رستوران ها و فست فودی ها اختصاص داده شده بود . تعداد زیادی رستوران و فست فودی بصورت زنجیره ای و در کنار هم قرار داشتند .
کمی سفارش دادیم برای بازگردانی قوا .
گلاب به رویتان ، یک بستنی فروشی بود ؛ زده شد پسِ کله ام و گفتم یه بستنی قیفی بخرم .
همین که رسید را دیدم دو شاخ بالای سرم سبز شد و ۶۵۰۰۰ تومان بی زبان برای یک بستنی قیفی که انگار بارقه ی طلا داشت ، داده شد .
رفتیم پایین ترین طبقه و من بهشت ملکوتی ام را دیدم ؛ یک لوازم تحریری که چه چیزهایی داشت!!!
آنقدر چیزهای تزئینی و قشنگ داشت ... و این پایان ماجرا نبود ؛ طبقه های زیاد و رده بندی شده کتاب که از آبیاری جلبک های دریایی تا هری پاتر در آن پیدا میکردی ؛ کتاب های نوجوانانه و بچگانه و پازل ، ماگ و پیکسل و آینه و چوب ، دفتر و لوازم تحریر های کیوت و ...
من از آنجا جدا نمیشدم و کلی همراهان را علاف کردم و به سختی ، به سه کتاب راضی شدم و از بهشتم دل کندم .
بالاخره بعد از چهار ساعت گشت و گذار در لاله پارک ، به برگشتن راضی شدیم و ماجراجویی جذابمان در مجتمعِ گرون فروش ها به پایان رسید ... :)
28 مرداد 1401
امضا : شکوفا
نامه ی سوم سفرنامه_ دیار خسرو فرزین
《روز دوم》شب هنگام -پارک ائل گلی-
از بس تعریف شنیده بودیم ، زودتر از هر کسی به سمت پارک "ائل گلی" راه افتادیم .
از بعد از ظهرتر که "لونا پارک شهربازی" هنوز شلوغ نشده بود ، ما آنجا بودیم و من با اشتیاق به بازی هایی که با نگاه کردن به آنها هم هجوم آدرنالین را حس میکردم لبخند میزدم و با هیجان حرف میزدم . ولو منتظر شب تر شدن هوا ماندم زیرا کیف بازی ها در شب زیاد است .
به جایش همان کودکِ جوگیر خانواده ، در به در دنبال باغ وحش پارک بود و شدیدا اشتیاق داشت ؛ پس ما هم دنبال باغ وحشش گشتیم .
به امید باغ وحش ، از روی پله های شهربازی ، به فضای سبز رفتیم ؛ و حالا شلوغ نباش کِی شلوغ باش!!
قسمت فضای سبز ، یک دریاچه وسط خودش داشت ؛ یک دریاچه ی آبی کمرنگ که دور تا دور آن را سنگفرش عابر پیاده ساخته بودند و گلهای شقایق و آفتابگردان اطرافش به چشم میخورد .
مردم اعم از مسافر و مهمان و میزبان و پیر و جوان و زن و مرد (و همینطور بگیر و برو) ، با هر تیپ و قیافه ای به چشم میخورد که نشسته بودند یا روی سنگفرش ها راه میرفتند و بیشتر ترکی حرف میزدند .
پله های عظیم و زیادی به چشم میخورد که آنقدر دراز بودند نمیدانستی به کجا میرسند!
خلاصه در شلوغی راه پیدا میکردیم و از بوی دریا و خنکی کنار دریاچه لذت میبردیم (البته کودک حسابی کفش هایمان را لگد کرد) .
و چون به وصال باغ پرندگان نرسیدیم گفتیم برگردیم همان لونا پارک گرامی ؛
که کاشف به عمل آمد برای خروج از فضای سبز باید بلیط بگیری!! این موردش عجیب بود ؛ ولی انگار فضای سبز و لوناپارک دو جای جداگانه بودند .
یکی از همراهان را به زور به صف بلیط فروشی انداختیم و بقیه نشستند . (به سوم شخص جمع دقت کردید؟ این یعنی اینجانب انرژی داشتم و نمیتوانستم بنشینم)
و چی بهتر از کنجکاوی ای که به پسِ پله های دراز فکر میکرد؟
خب خب خب ... بهتر از بشنوید از پله ها ...
همراهان که همان اول ابهت پله ها گرفتشان و جا زدند ؛ پس فقط من ماندم و پله هایی که دقیقا انگار پله های قصر یشم در پاندای کنگ فو کار بودند(حتما میدانید کدام را میگویم . نه؟)
و منی که تا به بالا رسیدنش مثل پو در انیمیشنش به نفس نفس افتاده بودم و قفسه سینه و پاهایم درد گرفته بود .
تا میرسیدی ، با پیاده رو و یک فضای سبز و حوض مواجه میشدی و بعد ... عظمت زیاد فضای سبز و خانواده هایی که بساطِ سیزده به در پهن کرده بودند و والیبال بر بدن میزدند .
آنقدر بزرگ و پر درخت بود که یکبار در آن گم شدم و نمیدانستم از کدام طرف بروم ؛ از هر طرف میرفتی انگار تمام نمیشد .
بالاخره خبر رسید بلیط گرفته اند و من تا راه را پیدا کنم و دوباره پله ها را پایین بروم (که یکبار اشتباه پیچیده بودم و راهم دراز تر شده بود) ، کلی غر نوش جان کردم .
خلاصه سهم من از این ماجراجوییِ کنجکاوانه ، پیاده روی و نفس نفس و البته غر بود .
بعد از رسیدنِ قهرمانانه من از آن هزارتو ، بالاخره به باغ پرندگان رسیدیم . که صحبت را طولانی نمیکنم ؛ مختصرش : دلمان ریش شد!!
دیدن صحنه ی پرنده های بیچاره ای که با ناراحتی به قفس چنگ میزدند و صدا میدادند ، یک فلامینگوی تنها و یک سوسمارِ بیچاره که آینه ای روبرویش گذاشته بودند و او به تصویر خودش چنگ میزد بیشتر از خوش گذرانی حالمان را خراب کرد!
میمون و شاهین و عقاب را در قفس زندانی کرده بودند و دیدن قیافه ی افسردهشان ، بدتر دل به حالشان میسوزاند ...
انسانهایی که آنهارا در قفس انداخته بودند برایم به بی رحمی هیولا بنظر می آمدند و در این فکر افتادم که بعدا کمپینی در جهت تعطیل کردن باغ وحش ها افتتاح کنم!
با انرژی ای تحلیل رفته از باغ پرندگان خارج شدیم و لونا پارک صد برابر شلوغ شده بود .
بعضی بازی ها بی هیجان بودند (مثل کشتی صبا که اینجا خیلی چرت بود)
و تاب پرنده ، تونل و قلعه ی وحشت ، بشقاب پرنده و ... از بازی هایشان بود
و صندلی ها و مغازه های پشمک و بستنی و سوپری و ... که دورتا دور پارک قرار گرفته بودند و چیز میز هایشان را میفروختند .
پارک آنقدرر شلوغ و پر سر و صدا بود که این قابلیت را داشتی آنجا میگرن بگیری!
زودتر از چیزی که فکر میکردم ، خسته و کوفته شدیم .
از پارک که بیرون میزدی ، منظره ی جلوی چشمت فقط رستوران ها بود!!
رستوران های متعدد با اسم های جالب که نوبری بودند : خان ننه ، احمد عمر ، ائل گلی و ...
و ما هم که گشنه ؛ چیزی خوردیم و منتظر اسنپی که در آن ترافیکِ غلغله و باد شدید انگار نمیخواست برسد!!
سپس بعد از دقایق خسته کننده ی انتظارِ تاکسی (که خداروشکر بالاخره رخ نمایان کرد و ماه تابانمان شد) خسته و خمیر ، با سردرد حاصل از شلوغی بیش از حد و پا درد حاصل از پیاده روی توانستیم به اقامتگاه برسیم ؛ چه پیروزی بزرگی!!!
28 مرداد 1401
امضا : شکوفا
اگر فکر میکنین با خوندن متن های طولانی از سفر مشکل دارین ، آزادین که نخونیدشون .
در واقع اینایی که من اینجا میزارم ، بیشتر برای اینه که توی آینده از سفرمون این نوشته ها رو داشته باشم
یعنی اینجا بیشتر حالت آرشیو برای خودم رو داره .
اگر احساس ناراحتی میکنید یا .. هر چیز دیگه ای ، اصلا احتیاجی به خوندن نیست
چیز هایی که در مورد مردم تبریز فهمیدم :
1 . به رانندگی امن و چراغ قرمز معتقد نیستن . با خیاال آسوده از چراغ قرمز رد میکنن و طوری لایی میکشن که بقولِ راننده آژانسه : اگه بتونی بیای اینجا رانندگی کنی و کسی بهت نخوره و به کسی نخوری ، میتونی برنده مسابقات ماشین سواری امارات بشی!!
2. توی رستوران ها اعتقادی به وجود دستمال کاغذی و نمک فلفل روی میزها ندارن (البته شاید همه جا اینطوریه ؛ ما توی خوزستان عادت کردیم به وجودشون)
3. خیلیی فراتر از تصور ترکی حرف میزنن ؛ یعنی زبان اصلی اینجا ترکیه! جاتون خالی انگار اومدیم ترکیه🤣🤣 هیچی از حرفاشون نمیفهمیم
4. بدلیل هم مرز بودن با ترکیه ، اجناس و غذاهای ترکی خیلی معروفه و فروش میره
5.معمولا پوششِ بانوان اینجا خیلی ساده است ؛ نمیگم همه و همه. ولی بعضا توی خیابون ، بانوان با پوشش های خوب و ساده و با حجاب هستن .
ادامه :
6. نیازمند اینجا کم داره ؛ یعنی توی خیابون حداقل ندیدیم . دیدیم حتی سالمند ها با گاری کار میکردند ولی نیازمند نبود
7. معمولا بچه هاشون مثل اصفهان از کوچیکی توی حجره ها کار میکنن ؛ خصوصا توی تابستونا
از بچه ی ۱۰ ساله بود تا ۱۸ ساله که فکر کنم بیشتر توی حجره های باباشون کار میکردن
8. با همزبون و همشهری خودشون خیلیی راحت ترن . نه اینکه با مهمان بد رفتاری کنن ، نه اصلا .
ولی کاملا مشخصه که بعضیاشون همو میشناسن و نسبت به کسی که از خودشون نیست کمتر راحتی نشون میدن
9. نسبتا دیر مغازه ها رو باز میکنن و زودتر میبندن . یعنی ما ساعت ۱۰ اونجا بودیم ، مغازه ها در شرف باز شدن بودند .
مراکز ۲۴ ساعته هم دارن که همیشه بازه😃
نامه ی چهارم سفرنامه_ دیار شهید طباطبایی
《روز سوم》صبح هنگام -خرید از بازار چرم-
از بازار سرپوشیده تبریز و معماری اش گفته بودم ، درست است؟
معماری گنبدی شکل و حجره های مختلف کفش و کیف چرم و عطر و ... که در ابعاد تنگ و کوچک کنار هم قرار گرفته بودند ؛ انبار ها در طبقه ی بالا بود که با پله به آن میرفتند . یعنی آنقدر مغازه ها تنگ و باریک بود که فهمیدم مهندس و معمار ساختمان اینجا ، تمام تلاشش را کرده بیشترین حجم مغازه را در اینجا جای دهد! خدابیامرز حتما کارآفرین خوبی میشد .
خلاصه بعد از آشنایی کلی با بازار اصلی ، گفتیم این صبح را بدونِ کودکِ خانواده به خرید های لازم و مورد نیاز بپردازیم ؛ خصوصا از کفش چرم تبریز که شهره ی کشور است و به سایر نقاط ارسال میشود . پس باید از معدن کفش چرم که ارزانتر از سایر جاها هم بود ذخیره جمع میکردیم .
ساعت ۱۰ صبح به بازار رفتیم و با تعجب به مغازه های بسته و بازار خلوت نگاه کردیم!! این با غلغله ی دفعه قبل قابل مقایسه نبود! از یک مغازه ی باز که سوال کردیم ، گفت : جمعه ها معمولا میرن تفریح و اینور اونور خسته میشن ، شنبه ها دیرتر باز میکنند ؛ الآن کم کم بازار باز میشه و تا شب هستش .
کمی دیر بود ، ولی راست میگفت؛ در عرض یک ساعت چنان شلوغ شد که باید با دقت راه میرفتی تا به کسی نخوری .
از فروشنده ها بگویم؟ همین بس که چنان مهارت قویِ "فروش به مشتری" را داشتند که بیا ببین ؛ بچه سال هم بینشان بود که البته آنها مهارت بیشتری هم داشتند اتفاقا ؛ خداوکیلی جنس هایشان هم معلوم است که محکم و خوب است و حق داشتند با این اطمینان حرف بزنند .
ما که داد میزد از یک جای دیگر آمده بودیم ؛ برای همین توی هر مغازه از خوزستان سوال میکردند و اولین سوال همین بود : راس میگن اونجی گرمه؟
و ما با ناله از هوای آتیشش میگفتیم .
یک فروشنده میگفت : ما یه مشتری داشتیم میگف از خوزستان اومِدیم ؛ میگفت هر بار میریم بیرون از بس عرگ (همان عرق ؛ اینجا ق" ، گ" تلفظ میشود) میکنیم باید سریع بریم حمام .
و آنقدر متعجب شده بووود!! ما اینطور بودیم که کجای کاری برادر؟ ما از شدت گرما و شرجی آه نداریم با ناله سودا کنیم .
خلاصه به کفش ها نگاه میکردیم و گاهی پا میزدیم ؛ چند جفت خریداری کردیم و بعد جایتان خالی ، همان ساندویچ های تخم و مرغ و سیب زمینی آبپز را با دوغ زدیم بر بدن!
انتظار نداشتم ولی خوشمزه بود ها!! با خیارشور و گوجه و سبزی و ادویه ، خوشمزه شده بود (در خانه هم میتوانید به سادگی درست کنید)
دوباره به بازار چرم برگشتیم و با دستهای پر از خرید کمی دور زدیم .
توی یک مغازه ، از فروشنده پرسیدم این کفش فلان سایز رو میدین؟
گفت نه ، سایز پای تو ۳۹عه!
گفتم نه آقا ، نیست ؛ فلانه .
گفت نه حداکثر ۳۹ ؛ بپوش
گفتم نه ؛ اگر فلان سایز را دارید بدید
باز گفت نه شما ۳۹ ای
من اینطور بودم که انگار کفش فروش ها بهتر از خودم سایزم را میدانند!! که البته خودم بهتر میدانستم و مناسب نبود و نشد که ۳۹ باشد .
موقع برگشت هم با خستگی حاصل پیاده روی و پلاستیک های متعدد ، منتظر یک دربست ناقابل ماندیم و بعد از گیر اوردنِ آژانس در ترافیکِ تپلی گیر کردیم و با خستگی و کوفتگی (آه مادر) توانستیم به اقامتگاه برسیم .
خلاصه ماجرایی داشتیم دیدنی!!!
29 مرداد 1401
امضا : شکوفا
#صندوق
چ جالب ولی خیلیاشونم به چراغ قرمز و رانندگی ایمن اعتقاد دارن اتفاقن اینجوریام نیس نمیشه گفت اکثریتشون اینجورین که میگی
________
سلام دوستم خوبی؟
نه من اصلا نگفتم اکثرشون
اتفاقا راننده ی ایمن هم هست
این حرف یکی از راننده های خودِ شهر بود .
چندبار رد شدن داشت ولی اصلا منظور من هممشون بلا استثنا نبود
اینجا مردم خیلیی با فرهنگی داره😃