eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر فکر میکنین با خوندن متن های طولانی از سفر مشکل دارین ، آزادین که نخونیدشون . در واقع اینایی که من اینجا میزارم ، بیشتر برای اینه که توی آینده از سفرمون این نوشته ها رو داشته باشم یعنی اینجا بیشتر حالت آرشیو برای خودم رو داره . اگر احساس ناراحتی میکنید یا .. هر چیز دیگه ای ، اصلا احتیاجی به خوندن نیست
چیز هایی که در مورد مردم تبریز فهمیدم : 1 . به رانندگی امن و چراغ قرمز معتقد نیستن . با خیاال آسوده از چراغ قرمز رد میکنن و طوری لایی میکشن که بقولِ راننده آژانسه : اگه بتونی بیای اینجا رانندگی کنی و کسی بهت نخوره و به کسی نخوری ، میتونی برنده مسابقات ماشین سواری امارات بشی!! 2. توی رستوران ها اعتقادی به وجود دستمال کاغذی و نمک فلفل روی میزها ندارن (البته شاید همه جا اینطوریه ؛ ما توی خوزستان عادت کردیم به وجودشون) 3. خیلیی فراتر از تصور ترکی حرف میزنن ؛ یعنی زبان اصلی اینجا ترکی‌ه! جاتون خالی انگار اومدیم ترکیه🤣🤣 هیچی از حرفاشون نمی‌فهمیم 4. بدلیل هم مرز بودن با ترکیه ، اجناس و غذاهای ترکی خیلی معروفه و فروش میره 5.معمولا پوششِ بانوان اینجا خیلی ساده است ؛ نمیگم همه و همه. ولی بعضا توی خیابون ، بانوان با پوشش های خوب و ساده و با حجاب هستن .
ادامه : 6. نیازمند اینجا کم داره ؛ یعنی توی خیابون حداقل ندیدیم . دیدیم حتی سالمند ها با‌ گاری کار می‌کردند ولی نیازمند نبود 7. معمولا بچه هاشون مثل اصفهان از کوچیکی توی حجره ها کار‌ میکنن ؛ خصوصا توی تابستونا از بچه ی ۱۰ ساله بود تا ۱۸ ساله که فکر کنم بیشتر توی حجره های باباشون کار میکردن 8. با همزبون و همشهری خودشون خیلیی راحت ترن . نه اینکه با مهمان بد رفتاری کنن ، نه اصلا . ولی کاملا مشخصه که بعضیاشون همو می‌شناسن و نسبت به کسی که از خودشون نیست کمتر راحتی نشون میدن 9. نسبتا دیر مغازه ها رو باز میکنن و زودتر میبندن . یعنی ما ساعت ۱۰ اونجا بودیم ، مغازه ها در شرف باز شدن بودند . مراکز ۲۴ ساعته هم دارن که همیشه بازه😃
نامه ی چهارم سفرنامه_ دیار شهید طباطبایی 《روز سوم》صبح هنگام -خرید از بازار چرم- از بازار سرپوشیده تبریز و معماری اش گفته بودم ، درست است؟ معماری گنبدی شکل و حجره های مختلف کفش و کیف چرم و عطر و ... که در ابعاد تنگ و کوچک کنار هم قرار گرفته بودند ؛ انبار ها در طبقه ی بالا بود که با پله به آن میرفتند . یعنی آنقدر مغازه ها تنگ و باریک بود که فهمیدم مهندس و معمار ساختمان اینجا ، تمام تلاشش را کرده بیشترین حجم مغازه را در اینجا جای دهد! خدابیامرز حتما کارآفرین خوبی میشد . خلاصه بعد از آشنایی کلی با بازار اصلی ، گفتیم این صبح را بدونِ کودکِ خانواده به خرید های لازم و مورد نیاز بپردازیم ؛ خصوصا از کفش چرم تبریز که شهره ی کشور است و به سایر نقاط ارسال می‌شود . پس باید از معدن کفش چرم که ارزان‌تر از سایر جاها هم بود ذخیره جمع میکردیم . ساعت ۱۰ صبح به بازار رفتیم و با تعجب به مغازه های بسته و بازار خلوت نگاه کردیم!! این با غلغله ی دفعه قبل قابل مقایسه نبود! از یک مغازه ی باز که سوال کردیم ، گفت : جمعه ها معمولا میرن تفریح و اینور اونور خسته میشن ، شنبه ها دیرتر باز می‌کنند ؛ الآن کم کم بازار باز میشه و تا شب هستش . کمی دیر بود ، ولی راست می‌گفت؛ در عرض یک ساعت چنان شلوغ شد که باید با دقت راه میرفتی تا به کسی نخوری . از فروشنده ها بگویم؟ همین بس که چنان مهارت قویِ "فروش به مشتری" را داشتند که بیا ببین ؛ بچه سال هم بینشان بود که البته آنها مهارت بیشتری هم داشتند اتفاقا ؛ خداوکیلی جنس هایشان هم معلوم است که محکم و خوب است و حق داشتند با این اطمینان حرف بزنند . ما که داد میزد از یک جای دیگر آمده بودیم ؛ برای همین توی هر مغازه از خوزستان سوال می‌کردند و اولین سوال همین بود : راس میگن اونجی گرمه؟ و ما با ناله از هوای آتیشش میگفتیم . یک فروشنده میگفت : ما یه مشتری داشتیم میگف از خوزستان اومِدیم ؛ میگفت هر بار میریم بیرون از بس عرگ (همان عرق ؛ اینجا ق" ، گ" تلفظ میشود) میکنیم باید سریع بریم حمام . و آنقدر متعجب شده بووود!! ما اینطور بودیم که کجای کاری برادر؟ ما از شدت گرما و شرجی آه نداریم با ناله سودا کنیم . خلاصه به کفش ها نگاه میکردیم و گاهی پا میزدیم ؛ چند جفت خریداری کردیم و بعد جایتان خالی ، همان ساندویچ های تخم و مرغ و سیب زمینی آبپز را با دوغ زدیم بر بدن! انتظار نداشتم ولی خوشمزه بود ها!! با خیارشور و گوجه و سبزی و ادویه ، خوشمزه شده بود (در خانه هم میتوانید به سادگی درست کنید) دوباره به بازار چرم برگشتیم و با دستهای پر از خرید کمی دور زدیم . توی یک مغازه ، از فروشنده پرسیدم این کفش فلان سایز رو میدین؟ گفت نه ، سایز پای تو ۳۹عه! گفتم نه آقا ، نیست ؛ فلانه . گفت نه حداکثر ۳۹ ؛ بپوش گفتم نه ؛ اگر فلان سایز را دارید بدید باز گفت نه شما ۳۹ ای من اینطور بودم که انگار کفش فروش ها بهتر از خودم سایزم را می‌دانند!! که البته خودم بهتر میدانستم و مناسب نبود و نشد که ۳۹ باشد . موقع برگشت هم با خستگی حاصل پیاده روی و پلاستیک های متعدد ، منتظر یک دربست ناقابل ماندیم و بعد از گیر اوردنِ آژانس در ترافیکِ تپلی گیر کردیم و با خستگی و کوفتگی (آه مادر) توانستیم به اقامتگاه برسیم . خلاصه ماجرایی داشتیم دیدنی!!! 29 مرداد 1401 امضا : شکوفا
معماری اونجا
چ جالب ولی خیلیاشونم به چراغ قرمز و رانندگی ایمن اعتقاد دارن اتفاقن اینجوریام نیس نمیشه گفت اکثریتشون اینجورین که میگی ________ سلام دوستم خوبی؟ نه من اصلا نگفتم اکثرشون اتفاقا راننده ی ایمن هم هست این حرف یکی از راننده های خودِ شهر بود . چندبار رد شدن داشت ولی اصلا منظور من هممشون بلا استثنا نبود اینجا مردم خیلیی با فرهنگی داره😃
خوشحالم داری وقتت و خوب میگذرونی، بهت خوش بگذره♥ _________ ممنوون دوست خوب من از پیام و مهربونیت❤️✨ برای تو هم اوقات خیلی قشنگی رو آرزو میکنم😃
هی سلام خوبی؟ کانالت چه عطر و رنگ قشنگی داره بیشتر بنویس🌹 گفتم در حال رد شدن یه چیزی هم بگم ببین بین راننده های تبریز هم خوب هست هم بد مثل بقیه ی جاها درست نیست بگیم مردم یه شهر اینجورین ممنون میشم بیشتر از تجربت بگی خیلی خوشحالم رفتی شهرمون تبریز ____________ سلامم ممنوون خوبم تو خوبی؟🌱 لطف داری چشمات خوش عطر و رنگ میبینه❤️(😔😂) بهه پس از تبریزی های عزیز هم اینجا داریم😃 تبریک خیلی خیلی شهر زیبایی دارین . ولی واقعا داری درخواست میکنی بیشتر بنویسم؟🤣🤣 حس میکنم با این حجم از درازیِ هر پیام ، هر پیامو نخونده رد میکنین با خودتون میگین : این چقدرر میتونه بنویسه》😔😂 و حق با توئه باید با جبهه بهتری بیانش میکردم توی هر شهر راننده ی خوب و بد هست
راستش خیلی نگران بودم که یه وقت یکی پیامارو بخونه و دلش بخواد و حالا به هر دلیلی شرایط سفر نداشته باشه یا ... ناراحت بشه . ولی چون خودم از خوندن تجارب بقیه لذت میبرم ، دلم میخواست شمارو هم همراه کنم . اگر ناراحت میشید ، حتما به من بگید که دیگه اینجا بارگذاریشون نکنم
.
سریال کره ای میبینی چی دیدی جدیدن _________ آره بعضی وقتا میبینم ولی معمولا نصفه ولشون میکنم😔😂 زیبایی حقیقی ، او زیبا بود ، خواستگاری تجاری ، پسران برتر از گل ، هولوی دوست داشتنی من ، پنت هاوس ، استارت آپ ، خنده در وایکیکی ، وو وکیل فوق العاده ، ما همه مرده ایم ، دوبونگ سون زن قوی و ... که یا نصفه دیدمشون یا میخوام ببینمشون
از خستگی دارم میمیرم