چیز هایی که در مورد مردم تبریز فهمیدم :
1 . به رانندگی امن و چراغ قرمز معتقد نیستن . با خیاال آسوده از چراغ قرمز رد میکنن و طوری لایی میکشن که بقولِ راننده آژانسه : اگه بتونی بیای اینجا رانندگی کنی و کسی بهت نخوره و به کسی نخوری ، میتونی برنده مسابقات ماشین سواری امارات بشی!!
2. توی رستوران ها اعتقادی به وجود دستمال کاغذی و نمک فلفل روی میزها ندارن (البته شاید همه جا اینطوریه ؛ ما توی خوزستان عادت کردیم به وجودشون)
3. خیلیی فراتر از تصور ترکی حرف میزنن ؛ یعنی زبان اصلی اینجا ترکیه! جاتون خالی انگار اومدیم ترکیه🤣🤣 هیچی از حرفاشون نمیفهمیم
4. بدلیل هم مرز بودن با ترکیه ، اجناس و غذاهای ترکی خیلی معروفه و فروش میره
5.معمولا پوششِ بانوان اینجا خیلی ساده است ؛ نمیگم همه و همه. ولی بعضا توی خیابون ، بانوان با پوشش های خوب و ساده و با حجاب هستن .
ادامه :
6. نیازمند اینجا کم داره ؛ یعنی توی خیابون حداقل ندیدیم . دیدیم حتی سالمند ها با گاری کار میکردند ولی نیازمند نبود
7. معمولا بچه هاشون مثل اصفهان از کوچیکی توی حجره ها کار میکنن ؛ خصوصا توی تابستونا
از بچه ی ۱۰ ساله بود تا ۱۸ ساله که فکر کنم بیشتر توی حجره های باباشون کار میکردن
8. با همزبون و همشهری خودشون خیلیی راحت ترن . نه اینکه با مهمان بد رفتاری کنن ، نه اصلا .
ولی کاملا مشخصه که بعضیاشون همو میشناسن و نسبت به کسی که از خودشون نیست کمتر راحتی نشون میدن
9. نسبتا دیر مغازه ها رو باز میکنن و زودتر میبندن . یعنی ما ساعت ۱۰ اونجا بودیم ، مغازه ها در شرف باز شدن بودند .
مراکز ۲۴ ساعته هم دارن که همیشه بازه😃
نامه ی چهارم سفرنامه_ دیار شهید طباطبایی
《روز سوم》صبح هنگام -خرید از بازار چرم-
از بازار سرپوشیده تبریز و معماری اش گفته بودم ، درست است؟
معماری گنبدی شکل و حجره های مختلف کفش و کیف چرم و عطر و ... که در ابعاد تنگ و کوچک کنار هم قرار گرفته بودند ؛ انبار ها در طبقه ی بالا بود که با پله به آن میرفتند . یعنی آنقدر مغازه ها تنگ و باریک بود که فهمیدم مهندس و معمار ساختمان اینجا ، تمام تلاشش را کرده بیشترین حجم مغازه را در اینجا جای دهد! خدابیامرز حتما کارآفرین خوبی میشد .
خلاصه بعد از آشنایی کلی با بازار اصلی ، گفتیم این صبح را بدونِ کودکِ خانواده به خرید های لازم و مورد نیاز بپردازیم ؛ خصوصا از کفش چرم تبریز که شهره ی کشور است و به سایر نقاط ارسال میشود . پس باید از معدن کفش چرم که ارزانتر از سایر جاها هم بود ذخیره جمع میکردیم .
ساعت ۱۰ صبح به بازار رفتیم و با تعجب به مغازه های بسته و بازار خلوت نگاه کردیم!! این با غلغله ی دفعه قبل قابل مقایسه نبود! از یک مغازه ی باز که سوال کردیم ، گفت : جمعه ها معمولا میرن تفریح و اینور اونور خسته میشن ، شنبه ها دیرتر باز میکنند ؛ الآن کم کم بازار باز میشه و تا شب هستش .
کمی دیر بود ، ولی راست میگفت؛ در عرض یک ساعت چنان شلوغ شد که باید با دقت راه میرفتی تا به کسی نخوری .
از فروشنده ها بگویم؟ همین بس که چنان مهارت قویِ "فروش به مشتری" را داشتند که بیا ببین ؛ بچه سال هم بینشان بود که البته آنها مهارت بیشتری هم داشتند اتفاقا ؛ خداوکیلی جنس هایشان هم معلوم است که محکم و خوب است و حق داشتند با این اطمینان حرف بزنند .
ما که داد میزد از یک جای دیگر آمده بودیم ؛ برای همین توی هر مغازه از خوزستان سوال میکردند و اولین سوال همین بود : راس میگن اونجی گرمه؟
و ما با ناله از هوای آتیشش میگفتیم .
یک فروشنده میگفت : ما یه مشتری داشتیم میگف از خوزستان اومِدیم ؛ میگفت هر بار میریم بیرون از بس عرگ (همان عرق ؛ اینجا ق" ، گ" تلفظ میشود) میکنیم باید سریع بریم حمام .
و آنقدر متعجب شده بووود!! ما اینطور بودیم که کجای کاری برادر؟ ما از شدت گرما و شرجی آه نداریم با ناله سودا کنیم .
خلاصه به کفش ها نگاه میکردیم و گاهی پا میزدیم ؛ چند جفت خریداری کردیم و بعد جایتان خالی ، همان ساندویچ های تخم و مرغ و سیب زمینی آبپز را با دوغ زدیم بر بدن!
انتظار نداشتم ولی خوشمزه بود ها!! با خیارشور و گوجه و سبزی و ادویه ، خوشمزه شده بود (در خانه هم میتوانید به سادگی درست کنید)
دوباره به بازار چرم برگشتیم و با دستهای پر از خرید کمی دور زدیم .
توی یک مغازه ، از فروشنده پرسیدم این کفش فلان سایز رو میدین؟
گفت نه ، سایز پای تو ۳۹عه!
گفتم نه آقا ، نیست ؛ فلانه .
گفت نه حداکثر ۳۹ ؛ بپوش
گفتم نه ؛ اگر فلان سایز را دارید بدید
باز گفت نه شما ۳۹ ای
من اینطور بودم که انگار کفش فروش ها بهتر از خودم سایزم را میدانند!! که البته خودم بهتر میدانستم و مناسب نبود و نشد که ۳۹ باشد .
موقع برگشت هم با خستگی حاصل پیاده روی و پلاستیک های متعدد ، منتظر یک دربست ناقابل ماندیم و بعد از گیر اوردنِ آژانس در ترافیکِ تپلی گیر کردیم و با خستگی و کوفتگی (آه مادر) توانستیم به اقامتگاه برسیم .
خلاصه ماجرایی داشتیم دیدنی!!!
29 مرداد 1401
امضا : شکوفا
#صندوق
چ جالب ولی خیلیاشونم به چراغ قرمز و رانندگی ایمن اعتقاد دارن اتفاقن اینجوریام نیس نمیشه گفت اکثریتشون اینجورین که میگی
________
سلام دوستم خوبی؟
نه من اصلا نگفتم اکثرشون
اتفاقا راننده ی ایمن هم هست
این حرف یکی از راننده های خودِ شهر بود .
چندبار رد شدن داشت ولی اصلا منظور من هممشون بلا استثنا نبود
اینجا مردم خیلیی با فرهنگی داره😃
#صندوق
هی سلام خوبی؟ کانالت چه عطر و رنگ قشنگی داره بیشتر بنویس🌹 گفتم در حال رد شدن یه چیزی هم بگم ببین بین راننده های تبریز هم خوب هست هم بد مثل بقیه ی جاها درست نیست بگیم مردم یه شهر اینجورین ممنون میشم بیشتر از تجربت بگی خیلی خوشحالم رفتی شهرمون تبریز
____________
سلامم ممنوون خوبم تو خوبی؟🌱
لطف داری چشمات خوش عطر و رنگ میبینه❤️(😔😂)
بهه پس از تبریزی های عزیز هم اینجا داریم😃
تبریک خیلی خیلی شهر زیبایی دارین .
ولی واقعا داری درخواست میکنی بیشتر بنویسم؟🤣🤣
حس میکنم با این حجم از درازیِ هر پیام ، هر پیامو نخونده رد میکنین با خودتون میگین : این چقدرر میتونه بنویسه》😔😂
و حق با توئه
باید با جبهه بهتری بیانش میکردم
توی هر شهر راننده ی خوب و بد هست
راستش خیلی نگران بودم که یه وقت یکی پیامارو بخونه و دلش بخواد و حالا به هر دلیلی شرایط سفر نداشته باشه یا ... ناراحت بشه .
ولی چون خودم از خوندن تجارب بقیه لذت میبرم ، دلم میخواست شمارو هم همراه کنم .
اگر ناراحت میشید ، حتما به من بگید که دیگه اینجا بارگذاریشون نکنم
#صندوق
سریال کره ای میبینی چی دیدی جدیدن
_________
آره بعضی وقتا میبینم ولی معمولا نصفه ولشون میکنم😔😂
زیبایی حقیقی ، او زیبا بود ، خواستگاری تجاری ، پسران برتر از گل ، هولوی دوست داشتنی من ، پنت هاوس ، استارت آپ ، خنده در وایکیکی ، وو وکیل فوق العاده ، ما همه مرده ایم ، دوبونگ سون زن قوی و ...
که یا نصفه دیدمشون یا میخوام ببینمشون
نامه ی پنجم سفرنامه_ دیار استاد شهریار
《روز سوم》عصر هنگام -اتوبوس تور گردشگری تبریز-
هنوز خستگی از جانم نرفته بود و داشتم خودم را بعد از پیاده روی و خرید صبح در بازار بازیابی میکردم ، که ساعت ۳ شد و طبق برنامه همگی آماده شدیم که با تور گردشگری دورِ شهر تبریز (که پوسترش را دیده بودیم)چند جای دیدنی و تاریخی را رد کنیم .
با غر و شِکوِه آماده شدم و به سمت ایستگاه مورد نظر راه افتادیم .
بالاخره اتوبوس رسید و بعد از نیم ساعت منتظر ماندن بالاخره راه افتادیم .
آدمهای جالبی در اتوبوس گردشگری همراهمان بودند ؛ در طول زمان با آنها آشنا شدیم که از جاهای مختلف آمده بودند .
یکی مثل ما از خوزستان آمده بود ، یکی از استان مرکزی ، یکی از خراسان رضوی به اینجا سفر کرده بود .
دو خانواده تبریزی اصل هم بودند که مکان هارا خوب میشناختند ؛ جاها را هم رفته بودند . ولی گویا بچه ها بهانه گیری میکردند و برای خنثی بهانه شان و بیرون رفتنی به گردشگری آمده بودند .
حرف دراز نمیکنم ؛ سوار اتوبوس شدیم و بعد از مذاکره های سازمان مللی تصمیم بر این شد بیشتر جاهای تاریخی و موزه ها را برویم .
و اینگونه شد که اولین مقصد ما ، موزه قاجار در خانه ی بازسازی شده ی امیرنظام گروسی بود .
به محض ورود و گذشتن از کوچه باغ ، با یک حوض و گلهای زیبای محمدی و شیپوری و بنفشه مواجه میشدی ؛ گلهای رز و لاله که در قسمتی مخصوص کاشته شده بودند و حیاطی بزرگ و باصفا با دیوار های آجر چینی شده ی قشنگ در تیررس بود .
بعد از وارد شدن به موزه اول با تصاویر شاهان قجر روبرو میشدی ؛ و بعد ، با چینی ها و ظروف دوره ی قاجار که از دوره های مختلف به جا مانده بودند .
این موزه خیلی تو در تو بود ؛ اتاق های زیادی داشت و هر بخش را به یک چیز اختصاص داده بودند . مثلا بخش چینی ، بخش لباس های محلی ، بخش تفنگ ها و تپانچه ها ، سنگ نگاری ها ، جا باروت و سکه ها ، خنجر و شمشیر ها ، لباس های آن دوران ، پیانو و گرامافون و عصا ، ابریشم دوزی های آن زمان و عکس های حرمسرا ، وسایل همان خانه و البته شیشه های مشبک کاری شده ی قدیمی .
توضیح دادند که آنجا مخروبه شده بوده و واضح بود که بعضی قسمت های آن را بازسازی کردند .
خلاصه بعد از دیدن اشیا و رسیدن به در خروجی ، بالاخره توانستیم از آنجا خارج شویم و بسمت پارک آنطرف خیابان برویم که موزه ی مقبره الشعرا نام داشت و مقبره ی استاد شهریار آنجا بود .
بعد از اینکه فضای سبز زیبا را رد میکردی و داخل موزه میشدی ، با شعر زیبایی روبرو میشدی .
بعد با قرآنی که در ریززز ترین حالت ممکن و در یک صفحه نوشته شده بود!!! من که نمیدانم چطور!!
بعد با مجسمه هایی از شاعران و نامداران بزرگ مثل استاد شهریار ، اسدی طوسی و ... و کتابهای قرار گرفته شده از شاعران بزرگ قرار داشت .
شعرِ "همای رحمت" (به گوش همهمان آشناست چون در دبستان داشتیمش_ علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا که به ما سوا فکندی همه سایه همارا) از استاد شهریار با خط خوش بر روی تابلویی بود و روی کاشی ها هم نوشته شده بود .
مقبره استاد شهریار که مزین شده به سنگ مرمر بود آنجا قرار داشت و در پله ی بالاتر عکس های شهریار با انسان های مطرح و نامی قرار گرفته بود .
خلاصه از شاعران و ادیبان مختلف و کتابهایشان ، آنجا بسیار حرف بود ؛ و ما فاتحه ای نثار روح آن نوابغ فرهنگساز کردیم .
بعد از خارج شدن ، به سمت موزه مشروطه راه افتادیم ؛ موزه ای که قبل از خریده شدن از میراث فرهنگی اقامتگاه کسی بنام حاج مهدی کوزه کنانی بود که خانه اش را در عصر مشروطه در اختیار مشروطه خواهان قرار میداد وجلسات مهم در آنجا برگزار میشد .
حیاط زیبایش از موزه قاجار کوچکتر بود ولی همانطور با گلها و حوض زیبا و درهای مشبک کاری شده ی قدیمی و دیوار های آجر چینی شده ی سنتی ساخته شده بود و بسیار زیبا بود . پله هایش از سنگ مرمر و نمای عمارت خیلی باصفا و بزرگ بود .
مجسمه هایی از ستارخان و باقر خان(از قهرمانان عصر مشروطه در تبریز که جزو افتخارات آذربایجان و تبریزند ، و اینجا خیابان ها و مجتمع های زیادی با نامشان وجود دارد) در دو طرف در ورودی قرار گرفته بود و به محض ورود با معماری پر طراوت و زیبای سقف روبرو شدیم .
خلاصه به گردش در موزه مشغول شدیم که در آنجا از مهمترین نامداران عصر مشروطه (خصوصا تبریز) عکسها و مجسمه ها و اطلاعات های جالبی ارائه میشد .
اتفاقا قسمتی از آن به حضور موثر زنان در دوره ی مشروطه اشاره کرده بود .
کسی که برای من جالب بود ، معلم آمریکایی ای بود که برای آموزش در مدرسه تبریز مشغول شده بود و بعد جزو مشروطه خواهان شد که به استحقاق حق ایرانیان کمک کند و همینجا در تبریز برای مشروطه کشته شد .
و در بخش زنان زینبِ پاشا که نقل های زیادی از اون شنیده بودم .
بگویم که روزنامه ها در عصر مشروطه نقش به سزایی داشتند ؛ پس طبیعی بود از مهمترین نشرهای مشروطه خواه خصوصا نشر صوراسرافیل