قسمت دیگر مسجد جامع بزرگ تبریز که معماری گنبد هایش کمی متفاوت است
انگار سخنی در وصف حالم ندارم ...
انگار کلِ زندگیمو توی لایه ای از غبارِ نشسته میون آلبوم های قدیمی میبینم و هر لحظه عکس های قهوه ای چاپ شده بهم لبخند میزنن
و من سنگ قبر خودمو توی یه روز پاییزی میبینم و همه ی لحظه هام از جلوی چشمم میگذرن
انگار زندگیم و این لحظه ها بسته شده به موییه و پلک که بزنم تموم میشن و
تنها چیزی که ازم مونده همون عکسای توی آلبومه
نامه ی ششم سفرنامه_ دیار ستارخان
《روز چهارم》عصرهنگام -عینالی و باغلار باغی-
ناکام از صبح زود بیدار شدن ، طرفهای ساعت 4 از خانه خارج شدیم و به سمت جایی که اسمش را زیاد شنیده بودیم راه افتادیم
یعنی "عینالی" که انگار در دوران شاه اسمش "عین الدوله" بوده و معروف ترین قسمتش یعنی تله کابین در سال ۸۹ افتتاح و شروع به کار کرده بود .
برای مرحله اول تصمیم گرفتیم سوار تله کابین بشویم .
وقتی سوار شدیم و ازمان عکس همگرفتند ، با تله کابین از روی کابل ها گذشتیم و منظره روبرویمان کوه و صخره بود و درخت هایی که خودشان بصورت پلکانی آنرا کاشته بودند .
سرعتش خیلی آرام بود و فکر کنم کِرمِ از کمر به پایین فلج هم زودتر از ما میرسید .
منظره های قشنگ و بادی که از پنجره های تله کابین کاملا سرپوشیده می آمد ، باعث میشد آدم دلش بخواهد منظره ها را به دور از حصاری بنام شیشه ببیند ؛ و نتیجه هم جیغ و اخطار همراهان بود از اینکه کله ام را از پنجره بیرون میکنم و بالاخره چیزیم میشود (آخر آدم انقدر سوسول؟ بعضی تله کابین ها اینطور اتاق شکل نیستند ؛ پاهایت هم آویزان است . بعد انگار پنجره شد خطرناکترین)
خلاصه با ترس و جیغ های یکی از همراهان بالاخره با تله کابین به آنطرفش رسیدیم .
انتظار چه چیزی را دارید؟ که بگویم عااه یک شهربازی بزرگ و باشکوه در آنطرف بود و رستوران های زنجیره ای برایمان فرش پهن کرده بودند و ما تا ۱۱ شب عشق و حال کردیم؟
نه از این خبرها نبود قشنگها 🤣
اول که از ایستگاهش پایین میرفتی ، باد شدید تلاش میکرد روسری ات را با خودش ببرد
بعد ، چندتا پله رو به بالا بود و یک مغازه و چندتا صندلی آنجا قرارگرفته بود
وقتی تنها چیز مغازه باشد طبیعتا تو ترغیب میشوی بخوری .
بستنی هایش کمی مزه ی ماندگی میداد و ذرت مکزیکیش بدون کوچکترین مخلفات اضافه ای بود
یک کافه دیگر هم بود ، و بعد دوباره پله میخورد و به یک سوپر مارکتِ نه چندان بزرگ میرسید.
چند دقیقه بعد ، ما روی صندلی های آنجا نشسته بودیم و تلاش میکردیم باد کلِ هیکلمان را نبرد و خیلی آرام چیپس میخوردیم!
یعنی آنطرف تله کابین های عینالی فقط همین بود ؛ بقولشان : انگار با تله کابین آمده بودیم مغازه!
قبل از اینکه ممبران عزیز گوشزد کنند ، بگویم مغازه ها فقط در آنطرف تله کابین بود .
یعنی اینطرف تله کابین جاذبه های زیبایی وجود داشت ؛ یک دریاچه ، باغ پرندگانش ، صخره نوردی هایش و ...
پس ما بعد از کمی که نزدیک بود باد ببرتمان، دوباره سوار تله کابین شدیم و سرجای خودمان برگشتیم .
جایتان خالی وقتی در راه برگشت کله ام را از پنجره بیرون آورده بودم ، با چند نفر بای بای کردم🤣
خلاصه آمدیم و گفته بودم که کودکمان حیوان دوست دارد به سمت باغپرندگان رفتیم .
باورتان نمیشود بگویم آنجا دیگر از افسردگی خبری نبود!!
برعکس با دیدنشان با نشاط شدیم! چون یک محوطه ی فضای سبز و یک حوض بزرگ وجود داشت که پرنده ها قبیل غاز و اردک و طاووس و مرغ برای خودشان چرخ میخوردند و عشق میکردند .
گروهی بودند و با دوستانشان در یه جای سر باز با چمن و هوای خوب حسابی اوضاع بر وفق مرادشان بود .
تازه یک بز هم داشتند🤣 با حیوانات دیگر مثل گرگِ سگی و سگِ گرگی و گوزن و میمون و فلامینگو و ... (پ.ن۱ :عرضمبه خدمتتان که منظور از "گرگِ سگی" یک حیوانِ بزرگوارِ کوچولوی چشم عسلی ای بود و که دقیقا شبیه روباه ها بود ؛ یعنی شک داشتیم و گاهی میگفتیم سگ است .
دیگر فکر کنید چقدر شبیه سگ بود . و انتظار هر چیزی را داشتیم الا اینکه بگویند گرگ است!!! )
(پ.ن۲ : و سگِ گرگی هم ، آن سگ های ژرمن بلکِ گرامی ای که آنقدر بزرگ و وحشتناک بودند که نگران بودی از روی قفس بپرند و گازت بگیرند . آنهارا میدیدی با خودت میگفتی : نگا انگار گورته (گورت=گرگ) نظامِ خلقت چقدر عجیب است ها!!)
خلاصه آدم با دیدن حیواناتی که مشتاقو گرسنه به سمتش می آید دلش میخواهد بهشان غذا بدهد .
ونظریه حیوانات: حالا که یک تکه سیب به ما دادی ، چشمت کور دندهت نرم باید باز هم بدهی! وگرنه خودت را جای غذا میخوریم!
بعد درست همین نظریه را پیاده کردند ؛ غازها دورمان جمع شده بودند و سروصدا میکردند و بطور ترسناکی زبان بیرون میدادند و "هیس" میکشیدند ، اردک ها دعوا میکردند ، بزه هم آنقدر اهلی بود که هرجا میرفتیم دنبالمان می آمد و با کودکمان رابطه ی عمیقی برقرار کرده بود .
دیگر واقعا کم مونده بود با تمام کردن گندم ها ما را هم بخورند! خب ، نظریه دوم حیوانات : اگر به ما غذا ندادی دیگر محلِ یک حیوان وفادار هم به تو نمیدهیم؛ برو و با غذا برگرد!
بعد از تمام شدن غذا و گندم ها یعنی وقتی که از چکیدن یک ارزن هم از دستمان نا امید شدند ، با چندتا کُوَک کُوَک که بنظرم غر غر و فحش بود مارا ترک کردند . میبینید اینها هم وفا ندارند؟
خلاصه در باغ پرندگان به ما خوش گذشت ؛ به میمون ها هم سیب و شکلات دادیم و بعد از ملاقات گرگ سگی و سگ گرگی و
چندتا پرنده ی دیگر ، و همینطور یک الاغ(کاش میدانستم چه کسی الاغ را میگیرد و در باغ وحش به نمایش میگذارد!) ، و خرگوش ها و کلاغ و جوجه شاهین ها که به طرز عجیبی گوگولی بودند ، تصمیم گرفتیم برویم .
اما قبل از رفتن ، من نادر ترین صحنه ی عمرم را دیدم!!! یعنی در طول زندگیم ندیده بودم یک لاکپشت بدون خجالت سرش را از لاک بیرون بیاورد ، چه برسد به اینکه دو تا لاکپشت دعوا کنند!!! باید شرایط خنده دار دعوای لاکپشت هارا میدیدید . یک لاکپشت کوچکتر که ماده بود ، لاکپشت گنده تر و نر که سرش توی لاکش بود را گاز میگرفت و با لاکش به او ضربه میزد!! گویا زن و شوهر بودند ؛ منم دیگر نگرانشان نشدم و فقط خندیدم. بالاخره زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند🤣
حالا فیلمش را میبینید.
بعد از دعوای لاکپشت ها ، با بزه که او هم از ما دل کنده بود و روی سکوی بالای مخصوص پرندگان ایستاده بود (آخر تو آنجا چکار میکنی مرد؟) خداحافظی کردیم و از باغ پرندگانِ جالب و بانشاط خداحافظی کردیم و بسمت باغلار باغی راه افتادیم
30 مرداد 1401
امضا : شکوفا