نامه ی ششم سفرنامه_ دیار ستارخان
《روز چهارم》عصرهنگام -عینالی و باغلار باغی-
ناکام از صبح زود بیدار شدن ، طرفهای ساعت 4 از خانه خارج شدیم و به سمت جایی که اسمش را زیاد شنیده بودیم راه افتادیم
یعنی "عینالی" که انگار در دوران شاه اسمش "عین الدوله" بوده و معروف ترین قسمتش یعنی تله کابین در سال ۸۹ افتتاح و شروع به کار کرده بود .
برای مرحله اول تصمیم گرفتیم سوار تله کابین بشویم .
وقتی سوار شدیم و ازمان عکس همگرفتند ، با تله کابین از روی کابل ها گذشتیم و منظره روبرویمان کوه و صخره بود و درخت هایی که خودشان بصورت پلکانی آنرا کاشته بودند .
سرعتش خیلی آرام بود و فکر کنم کِرمِ از کمر به پایین فلج هم زودتر از ما میرسید .
منظره های قشنگ و بادی که از پنجره های تله کابین کاملا سرپوشیده می آمد ، باعث میشد آدم دلش بخواهد منظره ها را به دور از حصاری بنام شیشه ببیند ؛ و نتیجه هم جیغ و اخطار همراهان بود از اینکه کله ام را از پنجره بیرون میکنم و بالاخره چیزیم میشود (آخر آدم انقدر سوسول؟ بعضی تله کابین ها اینطور اتاق شکل نیستند ؛ پاهایت هم آویزان است . بعد انگار پنجره شد خطرناکترین)
خلاصه با ترس و جیغ های یکی از همراهان بالاخره با تله کابین به آنطرفش رسیدیم .
انتظار چه چیزی را دارید؟ که بگویم عااه یک شهربازی بزرگ و باشکوه در آنطرف بود و رستوران های زنجیره ای برایمان فرش پهن کرده بودند و ما تا ۱۱ شب عشق و حال کردیم؟
نه از این خبرها نبود قشنگها 🤣
اول که از ایستگاهش پایین میرفتی ، باد شدید تلاش میکرد روسری ات را با خودش ببرد
بعد ، چندتا پله رو به بالا بود و یک مغازه و چندتا صندلی آنجا قرارگرفته بود
وقتی تنها چیز مغازه باشد طبیعتا تو ترغیب میشوی بخوری .
بستنی هایش کمی مزه ی ماندگی میداد و ذرت مکزیکیش بدون کوچکترین مخلفات اضافه ای بود
یک کافه دیگر هم بود ، و بعد دوباره پله میخورد و به یک سوپر مارکتِ نه چندان بزرگ میرسید.
چند دقیقه بعد ، ما روی صندلی های آنجا نشسته بودیم و تلاش میکردیم باد کلِ هیکلمان را نبرد و خیلی آرام چیپس میخوردیم!
یعنی آنطرف تله کابین های عینالی فقط همین بود ؛ بقولشان : انگار با تله کابین آمده بودیم مغازه!
قبل از اینکه ممبران عزیز گوشزد کنند ، بگویم مغازه ها فقط در آنطرف تله کابین بود .
یعنی اینطرف تله کابین جاذبه های زیبایی وجود داشت ؛ یک دریاچه ، باغ پرندگانش ، صخره نوردی هایش و ...
پس ما بعد از کمی که نزدیک بود باد ببرتمان، دوباره سوار تله کابین شدیم و سرجای خودمان برگشتیم .
جایتان خالی وقتی در راه برگشت کله ام را از پنجره بیرون آورده بودم ، با چند نفر بای بای کردم🤣
خلاصه آمدیم و گفته بودم که کودکمان حیوان دوست دارد به سمت باغپرندگان رفتیم .
باورتان نمیشود بگویم آنجا دیگر از افسردگی خبری نبود!!
برعکس با دیدنشان با نشاط شدیم! چون یک محوطه ی فضای سبز و یک حوض بزرگ وجود داشت که پرنده ها قبیل غاز و اردک و طاووس و مرغ برای خودشان چرخ میخوردند و عشق میکردند .
گروهی بودند و با دوستانشان در یه جای سر باز با چمن و هوای خوب حسابی اوضاع بر وفق مرادشان بود .
تازه یک بز هم داشتند🤣 با حیوانات دیگر مثل گرگِ سگی و سگِ گرگی و گوزن و میمون و فلامینگو و ... (پ.ن۱ :عرضمبه خدمتتان که منظور از "گرگِ سگی" یک حیوانِ بزرگوارِ کوچولوی چشم عسلی ای بود و که دقیقا شبیه روباه ها بود ؛ یعنی شک داشتیم و گاهی میگفتیم سگ است .
دیگر فکر کنید چقدر شبیه سگ بود . و انتظار هر چیزی را داشتیم الا اینکه بگویند گرگ است!!! )
(پ.ن۲ : و سگِ گرگی هم ، آن سگ های ژرمن بلکِ گرامی ای که آنقدر بزرگ و وحشتناک بودند که نگران بودی از روی قفس بپرند و گازت بگیرند . آنهارا میدیدی با خودت میگفتی : نگا انگار گورته (گورت=گرگ) نظامِ خلقت چقدر عجیب است ها!!)
خلاصه آدم با دیدن حیواناتی که مشتاقو گرسنه به سمتش می آید دلش میخواهد بهشان غذا بدهد .
ونظریه حیوانات: حالا که یک تکه سیب به ما دادی ، چشمت کور دندهت نرم باید باز هم بدهی! وگرنه خودت را جای غذا میخوریم!
بعد درست همین نظریه را پیاده کردند ؛ غازها دورمان جمع شده بودند و سروصدا میکردند و بطور ترسناکی زبان بیرون میدادند و "هیس" میکشیدند ، اردک ها دعوا میکردند ، بزه هم آنقدر اهلی بود که هرجا میرفتیم دنبالمان می آمد و با کودکمان رابطه ی عمیقی برقرار کرده بود .
دیگر واقعا کم مونده بود با تمام کردن گندم ها ما را هم بخورند! خب ، نظریه دوم حیوانات : اگر به ما غذا ندادی دیگر محلِ یک حیوان وفادار هم به تو نمیدهیم؛ برو و با غذا برگرد!
بعد از تمام شدن غذا و گندم ها یعنی وقتی که از چکیدن یک ارزن هم از دستمان نا امید شدند ، با چندتا کُوَک کُوَک که بنظرم غر غر و فحش بود مارا ترک کردند . میبینید اینها هم وفا ندارند؟
خلاصه در باغ پرندگان به ما خوش گذشت ؛ به میمون ها هم سیب و شکلات دادیم و بعد از ملاقات گرگ سگی و سگ گرگی و
چندتا پرنده ی دیگر ، و همینطور یک الاغ(کاش میدانستم چه کسی الاغ را میگیرد و در باغ وحش به نمایش میگذارد!) ، و خرگوش ها و کلاغ و جوجه شاهین ها که به طرز عجیبی گوگولی بودند ، تصمیم گرفتیم برویم .
اما قبل از رفتن ، من نادر ترین صحنه ی عمرم را دیدم!!! یعنی در طول زندگیم ندیده بودم یک لاکپشت بدون خجالت سرش را از لاک بیرون بیاورد ، چه برسد به اینکه دو تا لاکپشت دعوا کنند!!! باید شرایط خنده دار دعوای لاکپشت هارا میدیدید . یک لاکپشت کوچکتر که ماده بود ، لاکپشت گنده تر و نر که سرش توی لاکش بود را گاز میگرفت و با لاکش به او ضربه میزد!! گویا زن و شوهر بودند ؛ منم دیگر نگرانشان نشدم و فقط خندیدم. بالاخره زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند🤣
حالا فیلمش را میبینید.
بعد از دعوای لاکپشت ها ، با بزه که او هم از ما دل کنده بود و روی سکوی بالای مخصوص پرندگان ایستاده بود (آخر تو آنجا چکار میکنی مرد؟) خداحافظی کردیم و از باغ پرندگانِ جالب و بانشاط خداحافظی کردیم و بسمت باغلار باغی راه افتادیم
30 مرداد 1401
امضا : شکوفا
نامه ی هفتم سفرنامه_ دیار شبستری
《روز چهارم》عصر هنگام 2 -باغلار باغی-
از باغ پرندگان به سمت پارک معروف باغلار باغی راه افتادیم .
ولی اصلا از نظر شلوغی قابل مقایسه یا ائل گؤلی نبود!! یعنی آنقدرر خلوت بود! خوبی اش این بود سریع نوبتت میشد و خیلی از آن شلوغی سرسام آور بهتر بود .
بازی های جذاب و مهیجش مرا به هیجان میانداخت و انگار صدایی میگفت : بیاااا بیاا هیجاان منتظرته! و با اشتیاق با همراهان حرف میزدم .
اینطور بود که :
من : وای فوق العاده اس! سورتمه رو چقدر سریع میره ، چقدر باحاله! ترن داره!!
مادر گرامی : وحشتناکه! چقدر خطرناک . نباید این بازی ها رو رفت
من : نه خیلی هیجان انگیزه!
مادر گرامی : کوفته! (🤣🤣)
در ادامه ، فکر کنم کودکِ جوگیرِ خانواده و حیوان دوستی اش برایتان آشنا باشد . ما هرجا میرویم باید دنبال حیوانات باشیم ؛ حتی توی جاده ها هم باید بایستیم دنبال بره ها و گله ی بز ها بیوفتیم!
الان هم به محض ورود از نگهبان پرسید : شما شیر دارین؟ ببر هم دارین؟
و نگهبان گفت آره توی باغ وحشمون داریم .
من هم دست از پا کوتاه تر و با نگاهی پر از انتظار و شوق ، به بازی ها گفتم : برمیگردم ، منتظرم بمونین!!》و بعد دوباره به سمت حیوانات روانه شدم .
چشمتان روزِ بد نبیند . بعد از آن باغِ پرندگانِ جالب ، انگار دوباره برگشته بودیم سر خانه ی اولِ باغ وحشِ شهربازی قبلی!
حیوانات بیچاره را توی قفس های تنگ و کوچک انداخته بودند و باز هم قیافه های افسردهشان بر دل آدم چنگ مینداخت..
به محض ورود پنچر شدم . انگار باز هم مثل دفعه قبل ، "تلپ" همه ی هیجانم فروکش کرد و جایش را به دلگیری و ناراحتی داد .
حیوان های زیاد و قفسهای متعدد داشت ؛ حیواناتی مثل شیر ، گرگ ، خرس ، میمون ، سیاه گوش ، قوچ ، سگ ، شتر مرغ(که فکر کنم بدبخت از بس توی قفس مانده بود ، چیزیش شده بود ؛ گِل میخورد و بعد گل ها را با نوکش به میله های قفس میزد . خدا میدانست قصدش چه بود ) و انواع پرندگان مثل پا پر ، کبوتر ، قاره پیما و ... بودند .
آدم دلش کباب میشد انصافا ؛ خصوصا با دیدن حیواناتی مثل گرگ و شیر و خرس که ابدا به قفس نشین بودن عادت ندارند .
تنها جای خنده دارش همان جایی بود که کبوتر پاپر و قاره پیما را توی یک قفس انداخته بودند ؛ بعد برای دانه خوردن اختلاف داشتند . مثل آدم فضایی ها به هم نگاه میکردند و یک قدم این جلو میرفت و دوباره عقب میرفت ، یک قدم آن یکی ؛ قاره پیما ها هم با یک جور ترس به پرهای زیاد پا پر ها نگاه میکردند و از هیبت پاپر ها پرهایشان میریخت . اینطوری بودند که : این غول ها کیان دیگه؟》
بقیه باغ وحشش افسردگی بود جانِ شما .
یک جفت شیر توی یک قفس خواب بودند .
و یک جفت شیر هم توی یک قفس دیگر بودند و شیر نر بیدار بود . به قفس ضربه زدم و به من نگاه کرد . آنقدر نگاهش سوزدار و خسته بود که از ته دل برای شیری که الآن باید توی بیشه ها با گله اش در حال دویدن و شکار باشد ، ناراحت شدم . حتی انگار گریه میکند! دستم را روی قفس گذاشتم و فقط توانستم بگویم : ببخشید...
و به خرس عجول و عصبی ای که در قفس این طرف و آنطرف میرفت و یک لحظه هم نمینشست نگاه میکردم .
و یک جفت گرگ هم خیلی غمگین بودند .
با حرفهایی که از گرگ میشنیدم ، حدس زدم برای این حیوانِ اجتماعی و مستقل این قفس نشینی باید سخت باشد .
حتما زرافه را برای این نیاوردند چون گردنش جا نمیشد! وگرنه از آوردن این حیوان بیچاره هم دریغ نمیکردند .
خلاصه با افسردگی از آنجا خارج شدم و فکرِ کمپینِ هشتگ 《#نه_به_باغ_وحش》در سرم تشدید شد ؛ حداقل یک سازمان حقوق حیوانات داشته باشیم که از شرایط حیوانات توی باغ وحش ها با خبر باشد و در صورت اینگونه نگه داشتنشان آنجا را تعطیل کند .
تنها چیزی که میتوانست به خوبی مرا از آن فضا دور کند "تونل وحشت" بود .
باور کنید توی این قسمت حرف زیادی برای گفتن ندارم . چون فقط تا آن قسمت دیدم که ما را توی واگنی گذاشتند که مثل قفس بود و تو میترسیدی نکند میخواهند جک جانور وحشی ای به تو بیندازند یا با چاقو زخمی ات کنند که انقدر لازم بود سرپوشیده و آهنی باشد!
برای این میگویم تا آنجا دیدم که چون 1. چشم هایم تمام مدت بسته بود و 2. اگر بسته نبود هم آنقدر تاریک بود که انگار بسته میماند .
برای همین هیچ چیز جز یک عنکبوت و یک اسکلت ندیدم و فقط با هر ضربه ی غُرانی که دستگاهشان به واگن میزد یک جیغ بلند میکشیدم .
از وسط هایش شوخ طبعی مرا گرفت و برای کمتر کردن ترس بلند شروع به آهنگ خواندن کردم : شوخیه مگه بزاری بری نمونی
تو یار منی ...
که آهنگم در این بیت ناکام ماند چون برادرم ضربه ای زد که یعنی : لطفا سکوت کن!
دستگاهشان چنگ انداخت و انگار به بازوی برادرم چنگ خورد🤣
بیرون زدیم و
بعد دوباره ذرت مکزیکی خوردیم(خرده نگیرید تقصیر یکی از همراهان است ما هرجا میرویم ذرت مکزیکی میخوریم) به همراه دوغ آبعلی (ترکیب ذرت و دوغ آبعل