eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه ی ششم سفرنامه_ دیار ستارخان 《روز چهارم》عصرهنگام -عینالی و باغلار باغی- ناکام از صبح زود بیدار شدن ، طرفهای ساعت 4 از خانه خارج شدیم و به سمت جایی که اسمش را زیاد شنیده بودیم راه افتادیم یعنی "عینالی" که انگار در دوران شاه اسمش "عین الدوله" بوده و معروف ترین قسمتش یعنی تله کابین در سال ۸۹ افتتاح و شروع به کار کرده بود . برای مرحله اول تصمیم گرفتیم سوار تله کابین بشویم . وقتی سوار شدیم و ازمان عکس هم‌گرفتند ، با تله کابین از روی کابل ها گذشتیم و منظره روبرویمان کوه و صخره بود و درخت هایی که خودشان بصورت پلکانی آنرا کاشته بودند . سرعتش خیلی آرام بود و فکر کنم کِرمِ از کمر به پایین فلج هم زودتر از ما می‌رسید . منظره های قشنگ و بادی که از پنجره های تله کابین کاملا سرپوشیده می آمد ، باعث میشد آدم دلش بخواهد منظره ها را به دور از حصاری بنام شیشه ببیند ؛ و نتیجه هم جیغ و اخطار همراهان بود از اینکه‌ کله ام را از پنجره بیرون میکنم و بالاخره چیزیم میشود (آخر آدم انقدر سوسول؟ بعضی تله کابین ها اینطور اتاق شکل نیستند ؛ پاهایت هم آویزان است . بعد انگار پنجره شد خطرناکترین) خلاصه با ترس و جیغ های یکی از همراهان بالاخره با تله کابین به آنطرفش رسیدیم . انتظار چه چیزی را دارید؟ که بگویم عااه یک شهربازی بزرگ و باشکوه در آنطرف بود و رستوران های زنجیره ای برایمان فرش پهن کرده بودند و ما تا ۱۱ شب عشق و حال کردیم؟ نه از این خبرها نبود قشنگها 🤣 اول که از ایستگاهش پایین میرفتی ، باد شدید تلاش می‌کرد روسری ات را با خودش ببرد بعد ، چندتا پله رو به بالا بود و یک مغازه و چندتا صندلی آنجا قرار‌گرفته بود وقتی تنها چیز مغازه باشد طبیعتا تو ترغیب میشوی بخوری . بستنی هایش کمی مزه ی ماندگی میداد و ذرت مکزیکی‌ش بدون کوچکترین مخلفات اضافه ای بود یک کافه دیگر هم بود ، و بعد دوباره پله میخورد و به یک سوپر مارکتِ نه چندان بزرگ می‌رسید. چند دقیقه بعد ، ما روی صندلی های آنجا نشسته بودیم و تلاش میکردیم باد کلِ هیکلمان را نبرد و خیلی آرام چیپس می‌خوردیم! یعنی آنطرف تله کابین های عینالی فقط همین بود ؛ بقولشان : انگار با تله کابین آمده بودیم مغازه! قبل از اینکه ممبران عزیز گوشزد کنند ، بگویم مغازه ها فقط در آنطرف تله کابین بود . یعنی اینطرف تله کابین جاذبه های زیبایی وجود داشت ؛ یک دریاچه ، باغ پرندگانش ، صخره نوردی هایش و ... پس ما بعد از کمی که نزدیک بود باد ببرتمان، دوباره سوار تله کابین شدیم و سرجای خودمان برگشتیم . جایتان خالی وقتی در راه برگشت کله ام را از پنجره بیرون آورده بودم ، با چند نفر بای بای کردم🤣 خلاصه آمدیم و گفته بودم که کودکمان حیوان دوست دارد به سمت باغ‌پرندگان رفتیم . باورتان نمیشود بگویم آنجا دیگر از افسردگی خبری نبود!! برعکس با دیدنشان با نشاط شدیم! چون یک محوطه ی فضای سبز و یک حوض بزرگ وجود داشت که پرنده ها قبیل غاز و اردک و طاووس و مرغ برای خودشان چرخ میخوردند و عشق می‌کردند . گروهی بودند و با دوستانشان در یه جای سر باز با چمن و هوای خوب حسابی اوضاع بر وفق مرادشان بود . تازه یک بز هم داشتند🤣 با حیوانات دیگر مثل گرگِ سگی و سگِ گرگی و گوزن و میمون و فلامینگو و ... (پ.ن۱ :عرضم‌به خدمتتان که منظور از "گرگِ سگی" یک حیوانِ بزرگوارِ کوچولوی چشم عسلی ای بود و که دقیقا شبیه روباه ها بود ؛ یعنی شک داشتیم و گاهی میگفتیم سگ است . دیگر فکر کنید چقدر شبیه سگ بود . و انتظار هر چیزی را داشتیم الا اینکه بگویند گرگ است!!! ) (پ.ن۲ : و سگِ گرگی هم ، آن سگ های ژرمن بلکِ گرامی ای که آنقدر بزرگ و وحشتناک بودند که نگران بودی از روی قفس بپرند و گازت بگیرند . آنهارا میدیدی با خودت میگفتی : نگا انگار گورته (گورت=گرگ) نظامِ خلقت چقدر عجیب است ها!!) خلاصه آدم با دیدن حیواناتی که مشتاق‌و گرسنه به سمتش می آید دلش می‌خواهد بهشان غذا بدهد . ونظریه حیوانات: حالا که یک تکه سیب به ما دادی ، چشمت کور دنده‌ت نرم باید باز هم بدهی! وگرنه خودت را جای غذا میخوریم! بعد درست همین نظریه را پیاده کردند ؛ غازها دورمان جمع شده بودند و سروصدا می‌کردند و بطور ترسناکی زبان بیرون می‌دادند و "هیس" میکشیدند ، اردک ها دعوا می‌کردند ، بزه هم آنقدر اهلی بود که هرجا میرفتیم دنبالمان می آمد و با کودکمان رابطه ی عمیقی برقرار کرده بود . دیگر واقعا کم مونده بود با تمام کردن گندم ها ما را هم بخورند! خب ، نظریه دوم حیوانات : اگر به ما غذا ندادی دیگر محلِ یک حیوان وفادار هم به تو نمی‌دهیم؛ برو و با غذا برگرد! بعد از تمام شدن غذا و گندم ها یعنی وقتی که از چکیدن یک ارزن هم از دستمان نا امید شدند ، با چندتا کُوَک کُوَک که بنظرم غر غر و فحش بود مارا ترک کردند . می‌بینید اینها هم وفا ندارند؟ خلاصه در باغ پرندگان به ما خوش گذشت ؛ به میمون ها هم سیب و شکلات دادیم و بعد از ملاقات گرگ سگی و سگ گرگی و
چندتا پرنده ی دیگر ، و همینطور یک الاغ(کاش میدانستم‌ چه کسی الاغ را میگیرد و در باغ وحش به نمایش میگذارد!) ، و خرگوش ها و کلاغ و جوجه شاهین ها که به طرز عجیبی گوگولی بودند ، تصمیم گرفتیم برویم . اما قبل از رفتن ، من نادر ترین صحنه ی عمرم را دیدم!!! یعنی در طول زندگی‌م ندیده بودم یک لاکپشت بدون خجالت سرش را از لاک بیرون بیاورد ، چه برسد به اینکه دو تا لاکپشت دعوا کنند!!! باید شرایط خنده دار دعوای لاکپشت هارا می‌دیدید . یک لاکپشت کوچکتر که ماده بود ، لاکپشت گنده تر و نر که سرش توی لاکش بود را گاز میگرفت و با لاکش به او ضربه میزد!! گویا زن و شوهر بودند ؛ منم دیگر نگرانشان نشدم و فقط خندیدم. بالاخره زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند🤣 حالا فیلمش را می‌بینید‌. بعد از دعوای لاکپشت ها ، با بزه که او هم از ما دل کنده بود و روی سکوی بالای مخصوص پرندگان ایستاده بود (آخر تو آنجا چکار میکنی مرد؟) خداحافظی کردیم و از باغ پرندگانِ جالب و بانشاط خداحافظی کردیم و بسمت باغلار باغی راه افتادیم 30 مرداد 1401 امضا : شکوفا
نامه ی هفتم سفرنامه_ دیار شبستری 《روز چهارم》عصر هنگام 2 -باغلار باغی- از باغ پرندگان به سمت پارک معروف باغلار باغی راه افتادیم . ولی اصلا از نظر شلوغی قابل مقایسه یا ائل گؤلی نبود!! یعنی آنقدرر خلوت بود! خوبی اش این بود سریع نوبتت میشد و خیلی از آن شلوغی سرسام آور بهتر بود . بازی های جذاب و مهیجش مرا به هیجان می‌انداخت و انگار صدایی میگفت : بیاااا بیاا هیجاان منتظرته! و با اشتیاق با همراهان حرف میزدم . اینطور بود که : من : وای فوق العاده اس! سورتمه رو چقدر سریع میره ، چقدر باحاله! ترن داره!! مادر گرامی : وحشتناکه! چقدر خطرناک . نباید این بازی ها رو رفت من : نه خیلی هیجان انگیزه! مادر گرامی : کوفته! (🤣🤣) در ادامه ، فکر کنم کودکِ جوگیرِ خانواده و حیوان دوستی اش برایتان آشنا باشد . ما هرجا می‌رویم باید دنبال حیوانات باشیم ؛ حتی توی جاده ها هم باید بایستیم دنبال بره ها و گله ی بز ها بیوفتیم! الان هم به محض ورود از نگهبان پرسید : شما شیر دارین؟ ببر هم دارین؟ و نگهبان گفت آره توی باغ وحشمون داریم . من هم دست از پا کوتاه تر و با نگاهی پر از انتظار و شوق ، به بازی ها گفتم : برمیگردم ، منتظرم بمونین!!》و بعد دوباره به سمت حیوانات روانه شدم . چشمتان روزِ بد نبیند .‌ بعد از آن باغِ پرندگانِ جالب ، انگار دوباره برگشته بودیم سر خانه ی اولِ باغ وحشِ شهربازی قبلی! حیوانات بیچاره را توی قفس های تنگ و کوچک انداخته بودند و باز هم قیافه های افسرده‌شان بر دل آدم چنگ مینداخت.. به محض ورود پنچر شدم . انگار باز هم مثل دفعه قبل ، "تلپ" همه ی هیجانم فروکش کرد و جایش را به دلگیری و ناراحتی داد . حیوان های زیاد و قفسهای متعدد داشت ؛ حیواناتی مثل شیر ، گرگ ، خرس ، میمون ، سیاه گوش ، قوچ ، سگ ، شتر مرغ(که فکر کنم بدبخت از بس توی قفس مانده بود ، چیزیش شده بود ؛ گِل میخورد و بعد گل ها را با نوکش به میله های قفس میزد . خدا می‌دانست قصدش چه بود ) و انواع پرندگان مثل پا پر ، کبوتر ، قاره پیما و ... بودند . آدم دلش کباب میشد انصافا ؛ خصوصا با دیدن حیواناتی مثل گرگ و شیر و خرس که ابدا به قفس نشین بودن عادت ندارند ‌. تنها جای خنده دارش همان جایی بود که کبوتر پاپر و قاره پیما را توی یک قفس انداخته بودند ؛ بعد برای دانه خوردن اختلاف داشتند . مثل آدم فضایی ها به هم نگاه می‌کردند و یک قدم این جلو میرفت و دوباره عقب میرفت ، یک قدم آن یکی ؛ قاره پیما ها هم با یک جور ترس به پرهای زیاد پا پر ها نگاه می‌کردند و از هیبت پاپر ها پرهایشان میریخت . اینطوری بودند که : این غول ها کی‌ان دیگه؟》 بقیه باغ وحشش افسردگی بود جانِ شما . یک جفت شیر توی یک قفس خواب بودند . و یک جفت شیر هم توی یک قفس دیگر‌ بودند و شیر نر بیدار بود . به قفس ضربه زدم و به من نگاه کرد . آنقدر نگاهش سوزدار و خسته بود که از ته دل برای شیری که الآن باید توی بیشه ها با گله اش در حال دویدن و شکار باشد ، ناراحت شدم . حتی انگار گریه میکند! دستم را روی قفس گذاشتم و فقط توانستم بگویم : ببخشید... و به خرس عجول و عصبی ای که در قفس این طرف و آنطرف میرفت و یک لحظه هم نمی‌نشست نگاه میکردم . و یک جفت گرگ هم خیلی غمگین بودند . با حرفهایی که از گرگ میشنیدم ، حدس زدم برای این حیوانِ اجتماعی و مستقل این قفس نشینی باید سخت باشد ‌. حتما زرافه را برای این نیاوردند چون گردنش جا نمیشد! وگرنه از آوردن این حیوان بیچاره هم دریغ نمی‌کردند . خلاصه با افسردگی از آنجا خارج شدم و فکرِ کمپینِ هشتگ 《》در سرم تشدید شد ؛ حداقل یک سازمان حقوق حیوانات داشته باشیم که از شرایط حیوانات توی باغ وحش ها با خبر باشد و در صورت اینگونه نگه داشتنشان آنجا را تعطیل کند . تنها چیزی که می‌توانست به خوبی مرا از آن فضا دور کند "تونل وحشت" بود . باور کنید توی این قسمت حرف زیادی برای گفتن ندارم . چون فقط تا آن قسمت دیدم که ما را توی واگنی گذاشتند که مثل قفس بود و تو میترسیدی نکند می‌خواهند جک جانور وحشی ای به تو بیندازند یا با چاقو زخمی ات کنند که انقدر لازم بود سرپوشیده‌ و آهنی باشد! برای این میگویم تا آنجا دیدم که چون 1. چشم هایم تمام مدت بسته بود و 2. اگر بسته نبود هم آنقدر تاریک بود که انگار بسته میماند . برای همین هیچ چیز جز یک عنکبوت و یک اسکلت ندیدم و فقط با هر ضربه ی غُرانی که دستگاهشان به واگن میزد یک جیغ بلند میکشیدم . از وسط هایش شوخ طبعی مرا گرفت و برای کمتر کردن ترس بلند شروع به آهنگ خواندن کردم : شوخیه مگه بزاری بری نمونی تو یار منی ... که آهنگم در این بیت ناکام ماند چون برادرم ضربه ای زد که یعنی : لطفا سکوت کن! دستگاهشان چنگ انداخت و انگار به بازوی برادرم چنگ خورد🤣 بیرون زدیم و بعد دوباره ذرت مکزیکی خوردیم(خرده نگیرید تقصیر یکی از همراهان است ما هرجا میرویم ذرت مکزیکی میخوریم) به همراه دوغ آبعلی (ترکیب ذرت و دوغ آبعل
ی را حال کردید؟ خیلی ترش و گازدار بود) . بعد با هم به سمت این سرسره های دراز و رنگی رنگی رفتیم ؛ حتما دیدینشان . مواج و بزررگ که باید برایشان بلیط بخری ‌. از پله میله ای (ما میگفتیم پیله مله ای) بالا رفتیم و سوار سرسره شدیم ؛ دستاوردمان ناقص شدن برادرم بود که آنقدر محکم خودش را هل داده بود که روی آسفالت ها شوت شده بود و کمرش را گرفته بود و ننه من غریبم میکرد . بعد ماشین بازی رفتیم و سپسس... نوبت رفتن من به بازی های هیجان انگیزم رسیده بود . اینها ملایم ها بودند و از نظرشان مشکلی نداشت ، ولی بازی های دلخواه من به نظر "وحشتناک و خطرناک" می آمد . پس خودم دست بکار شدم . سورتمه که خیلی برایش هیجان داشتم را تنها رفتم . سریع میرفت ولی خیلی شدید نبود ؛ در طول چرخیدنش من ناخودآگاه میخندیدم . یعنی حتی نمی‌دانستم چرا ولی جر خورده بودم . آخرش هم با سرگیجه برگشتم . ولی اصلی ترینش مانده بود : رنجر!! که آدم را ۳۶۰ درجه می‌چرخاند و چپه میکرد . ار رنجر بزور برای برادرم هم بلیط گرفتم چون نمیخواست بیاید و تنها هم کیف نمی‌داد . و بشنوید از رنجر!! دستگاهی که کشتی مانند بود ۳۶۰ درجه میچرخید . آنقدر برایش هیجان داشتم که روی آخرین طبقه هایش نشستم ؛ صندلی اش را بستم و د برو که رفتیم .. شروعش خیلی طوفانی بود . با همان بار اول وارونه شدن به غلط کردن افتادم . یعنی فکر کن دکمه را نگه داشته بود و تو کاملاً برعکس شده بودی!! ما روی هوا مانده بودیم و یهو آدم را ول میکرد . دوباره میرفت روی ۹۰ درجه میماند و دوباره برعکست میکرد . وقتی می‌گویم "برعکس" ، وارونه به معنای واقعی! تو از روی صندلی جدا میشدی و روی دسته ی صندلی ات آویزان میشدی و اگر صندلی تو را نگه نمی‌داشت با کله پرت میشدی! هر لحظه میگفتی الآن است که صندلی باز بشود چون تمام وزنت روی همان دسته افتاده بود ‌‌. یک جایی آنقدر ما را برعکس نگه داشت که من فکر کردم هر لحظه میوفتم . مثل سوسک چپه شده بودی و نمیتوانستی به جز منقبض کردن عضلاتت کاری انجام دهی . بشنوید از بنده : در حالی که پاهایم آویزان بود و بی دلیل خنده ام گرفته بود ، بلند داد میزدم: خدایا چیز خوردم! خدایا غلط کردم 》 آرام هم نه . همانطور که همیشه توی شرایط سخت خنده ام میگرفت ، میخندیدم و خیلی بلند داد میزدم : یا علی!غلط کردم چرا بلیط گرفتم؟ آنقدر رنگ برادرم پریده بود که وسط هایش پرسیدم : زنده ای هنوز؟ آن هم خیلی آرام ناله میکرد و میگفت : ای دا! دوباره چندین بار برعکسمان کرد و من هربار از زندگی کردن پشیمان میشدم . تا تمام شد ، من چندین بار باز شدن صندلی ام و با مغز افتادن روی میله ها را تصور کردم و داد زدم . وقتی تمام شد ، با سرگیجه پیاده شدم و عطای رنجر را به لقایش بخشیدم ‌. (این به این معنی نیست که دیگر سوارش نمیشوم . یک ترس شیرین دارند این بازی ها🤣حتی اگر مایع های مغز و نخاعت قاطی شود و دل و روده ات بیاید توی حلقت) البته عذاب وجدان هم گرفته بودم چون رنگ برادرم پریده بود و گویا روی صندلی زیاد چپه مانده بود و به او فشار آمده بود . انقدر ننه من غریبم بازی کرد که برای اینکه بزور سوارش کردم عذاب وجدانم بیشتر شد . (میدانم خیلی ظالمانه بود ؛ ولی خودم هم ناراحت شدم به همین برکت . تازه ابراز عذاب وجدان هم کردم و بخشیده شدم) ولی در هر حالتی در بازی های قبل ناقص شده بود🤣 و دو تجربه بدست آوردم : 1. کسی را بزور سوار بازی ای نکن! و 2. با دوست های پایه به شهربازی های هیجان انگیز برو . چون خانواده محتاطند و بازی ها هم تنهایی کیف نمی‌دهد . به جانِ شما!! 30 مرداد 1401 امضا : شکوفا