این هم حوضچه ی بزرگتر و اردک ها
نامه ی هفتم سفرنامه_ دیار شبستری
《روز چهارم》عصر هنگام 2 -باغلار باغی-
از باغ پرندگان به سمت پارک معروف باغلار باغی راه افتادیم .
ولی اصلا از نظر شلوغی قابل مقایسه یا ائل گؤلی نبود!! یعنی آنقدرر خلوت بود! خوبی اش این بود سریع نوبتت میشد و خیلی از آن شلوغی سرسام آور بهتر بود .
بازی های جذاب و مهیجش مرا به هیجان میانداخت و انگار صدایی میگفت : بیاااا بیاا هیجاان منتظرته! و با اشتیاق با همراهان حرف میزدم .
اینطور بود که :
من : وای فوق العاده اس! سورتمه رو چقدر سریع میره ، چقدر باحاله! ترن داره!!
مادر گرامی : وحشتناکه! چقدر خطرناک . نباید این بازی ها رو رفت
من : نه خیلی هیجان انگیزه!
مادر گرامی : کوفته! (🤣🤣)
در ادامه ، فکر کنم کودکِ جوگیرِ خانواده و حیوان دوستی اش برایتان آشنا باشد . ما هرجا میرویم باید دنبال حیوانات باشیم ؛ حتی توی جاده ها هم باید بایستیم دنبال بره ها و گله ی بز ها بیوفتیم!
الان هم به محض ورود از نگهبان پرسید : شما شیر دارین؟ ببر هم دارین؟
و نگهبان گفت آره توی باغ وحشمون داریم .
من هم دست از پا کوتاه تر و با نگاهی پر از انتظار و شوق ، به بازی ها گفتم : برمیگردم ، منتظرم بمونین!!》و بعد دوباره به سمت حیوانات روانه شدم .
چشمتان روزِ بد نبیند . بعد از آن باغِ پرندگانِ جالب ، انگار دوباره برگشته بودیم سر خانه ی اولِ باغ وحشِ شهربازی قبلی!
حیوانات بیچاره را توی قفس های تنگ و کوچک انداخته بودند و باز هم قیافه های افسردهشان بر دل آدم چنگ مینداخت..
به محض ورود پنچر شدم . انگار باز هم مثل دفعه قبل ، "تلپ" همه ی هیجانم فروکش کرد و جایش را به دلگیری و ناراحتی داد .
حیوان های زیاد و قفسهای متعدد داشت ؛ حیواناتی مثل شیر ، گرگ ، خرس ، میمون ، سیاه گوش ، قوچ ، سگ ، شتر مرغ(که فکر کنم بدبخت از بس توی قفس مانده بود ، چیزیش شده بود ؛ گِل میخورد و بعد گل ها را با نوکش به میله های قفس میزد . خدا میدانست قصدش چه بود ) و انواع پرندگان مثل پا پر ، کبوتر ، قاره پیما و ... بودند .
آدم دلش کباب میشد انصافا ؛ خصوصا با دیدن حیواناتی مثل گرگ و شیر و خرس که ابدا به قفس نشین بودن عادت ندارند .
تنها جای خنده دارش همان جایی بود که کبوتر پاپر و قاره پیما را توی یک قفس انداخته بودند ؛ بعد برای دانه خوردن اختلاف داشتند . مثل آدم فضایی ها به هم نگاه میکردند و یک قدم این جلو میرفت و دوباره عقب میرفت ، یک قدم آن یکی ؛ قاره پیما ها هم با یک جور ترس به پرهای زیاد پا پر ها نگاه میکردند و از هیبت پاپر ها پرهایشان میریخت . اینطوری بودند که : این غول ها کیان دیگه؟》
بقیه باغ وحشش افسردگی بود جانِ شما .
یک جفت شیر توی یک قفس خواب بودند .
و یک جفت شیر هم توی یک قفس دیگر بودند و شیر نر بیدار بود . به قفس ضربه زدم و به من نگاه کرد . آنقدر نگاهش سوزدار و خسته بود که از ته دل برای شیری که الآن باید توی بیشه ها با گله اش در حال دویدن و شکار باشد ، ناراحت شدم . حتی انگار گریه میکند! دستم را روی قفس گذاشتم و فقط توانستم بگویم : ببخشید...
و به خرس عجول و عصبی ای که در قفس این طرف و آنطرف میرفت و یک لحظه هم نمینشست نگاه میکردم .
و یک جفت گرگ هم خیلی غمگین بودند .
با حرفهایی که از گرگ میشنیدم ، حدس زدم برای این حیوانِ اجتماعی و مستقل این قفس نشینی باید سخت باشد .
حتما زرافه را برای این نیاوردند چون گردنش جا نمیشد! وگرنه از آوردن این حیوان بیچاره هم دریغ نمیکردند .
خلاصه با افسردگی از آنجا خارج شدم و فکرِ کمپینِ هشتگ 《#نه_به_باغ_وحش》در سرم تشدید شد ؛ حداقل یک سازمان حقوق حیوانات داشته باشیم که از شرایط حیوانات توی باغ وحش ها با خبر باشد و در صورت اینگونه نگه داشتنشان آنجا را تعطیل کند .
تنها چیزی که میتوانست به خوبی مرا از آن فضا دور کند "تونل وحشت" بود .
باور کنید توی این قسمت حرف زیادی برای گفتن ندارم . چون فقط تا آن قسمت دیدم که ما را توی واگنی گذاشتند که مثل قفس بود و تو میترسیدی نکند میخواهند جک جانور وحشی ای به تو بیندازند یا با چاقو زخمی ات کنند که انقدر لازم بود سرپوشیده و آهنی باشد!
برای این میگویم تا آنجا دیدم که چون 1. چشم هایم تمام مدت بسته بود و 2. اگر بسته نبود هم آنقدر تاریک بود که انگار بسته میماند .
برای همین هیچ چیز جز یک عنکبوت و یک اسکلت ندیدم و فقط با هر ضربه ی غُرانی که دستگاهشان به واگن میزد یک جیغ بلند میکشیدم .
از وسط هایش شوخ طبعی مرا گرفت و برای کمتر کردن ترس بلند شروع به آهنگ خواندن کردم : شوخیه مگه بزاری بری نمونی
تو یار منی ...
که آهنگم در این بیت ناکام ماند چون برادرم ضربه ای زد که یعنی : لطفا سکوت کن!
دستگاهشان چنگ انداخت و انگار به بازوی برادرم چنگ خورد🤣
بیرون زدیم و
بعد دوباره ذرت مکزیکی خوردیم(خرده نگیرید تقصیر یکی از همراهان است ما هرجا میرویم ذرت مکزیکی میخوریم) به همراه دوغ آبعلی (ترکیب ذرت و دوغ آبعل
ی را حال کردید؟ خیلی ترش و گازدار بود) .
بعد با هم به سمت این سرسره های دراز و رنگی رنگی رفتیم ؛ حتما دیدینشان . مواج و بزررگ که باید برایشان بلیط بخری .
از پله میله ای (ما میگفتیم پیله مله ای) بالا رفتیم و سوار سرسره شدیم ؛ دستاوردمان ناقص شدن برادرم بود که آنقدر محکم خودش را هل داده بود که روی آسفالت ها شوت شده بود و کمرش را گرفته بود و ننه من غریبم میکرد .
بعد ماشین بازی رفتیم و سپسس... نوبت رفتن من به بازی های هیجان انگیزم رسیده بود .
اینها ملایم ها بودند و از نظرشان مشکلی نداشت ، ولی بازی های دلخواه من به نظر "وحشتناک و خطرناک" می آمد .
پس خودم دست بکار شدم .
سورتمه که خیلی برایش هیجان داشتم را تنها رفتم . سریع میرفت ولی خیلی شدید نبود ؛ در طول چرخیدنش من ناخودآگاه میخندیدم . یعنی حتی نمیدانستم چرا ولی جر خورده بودم .
آخرش هم با سرگیجه برگشتم .
ولی اصلی ترینش مانده بود : رنجر!!
که آدم را ۳۶۰ درجه میچرخاند و چپه میکرد .
ار رنجر بزور برای برادرم هم بلیط گرفتم چون نمیخواست بیاید و تنها هم کیف نمیداد .
و بشنوید از رنجر!! دستگاهی که کشتی مانند بود ۳۶۰ درجه میچرخید . آنقدر برایش هیجان داشتم که روی آخرین طبقه هایش نشستم ؛ صندلی اش را بستم و د برو که رفتیم ..
شروعش خیلی طوفانی بود . با همان بار اول وارونه شدن به غلط کردن افتادم .
یعنی فکر کن دکمه را نگه داشته بود و تو کاملاً برعکس شده بودی!!
ما روی هوا مانده بودیم و یهو آدم را ول میکرد .
دوباره میرفت روی ۹۰ درجه میماند و دوباره برعکست میکرد .
وقتی میگویم "برعکس" ، وارونه به معنای واقعی! تو از روی صندلی جدا میشدی و روی دسته ی صندلی ات آویزان میشدی و اگر صندلی تو را نگه نمیداشت با کله پرت میشدی!
هر لحظه میگفتی الآن است که صندلی باز بشود چون تمام وزنت روی همان دسته افتاده بود .
یک جایی آنقدر ما را برعکس نگه داشت که من فکر کردم هر لحظه میوفتم .
مثل سوسک چپه شده بودی و نمیتوانستی به جز منقبض کردن عضلاتت کاری انجام دهی .
بشنوید از بنده : در حالی که پاهایم آویزان بود و بی دلیل خنده ام گرفته بود ، بلند داد میزدم: خدایا چیز خوردم! خدایا غلط کردم 》 آرام هم نه . همانطور که همیشه توی شرایط سخت خنده ام میگرفت ، میخندیدم و خیلی بلند داد میزدم : یا علی!غلط کردم چرا بلیط گرفتم؟
آنقدر رنگ برادرم پریده بود که وسط هایش پرسیدم : زنده ای هنوز؟
آن هم خیلی آرام ناله میکرد و میگفت : ای دا!
دوباره چندین بار برعکسمان کرد و من هربار از زندگی کردن پشیمان میشدم .
تا تمام شد ، من چندین بار باز شدن صندلی ام و با مغز افتادن روی میله ها را تصور کردم و داد زدم .
وقتی تمام شد ، با سرگیجه پیاده شدم و عطای رنجر را به لقایش بخشیدم . (این به این معنی نیست که دیگر سوارش نمیشوم . یک ترس شیرین دارند این بازی ها🤣حتی اگر مایع های مغز و نخاعت قاطی شود و دل و روده ات بیاید توی حلقت)
البته عذاب وجدان هم گرفته بودم چون رنگ برادرم پریده بود و گویا روی صندلی زیاد چپه مانده بود و به او فشار آمده بود .
انقدر ننه من غریبم بازی کرد که برای اینکه بزور سوارش کردم عذاب وجدانم بیشتر شد .
(میدانم خیلی ظالمانه بود ؛ ولی خودم هم ناراحت شدم به همین برکت . تازه ابراز عذاب وجدان هم کردم و بخشیده شدم)
ولی در هر حالتی در بازی های قبل ناقص شده بود🤣
و دو تجربه بدست آوردم : 1. کسی را بزور سوار بازی ای نکن! و 2. با دوست های پایه به شهربازی های هیجان انگیز برو . چون خانواده محتاطند و بازی ها هم تنهایی کیف نمیدهد .
به جانِ شما!!
30 مرداد 1401
امضا : شکوفا
اونی که همهه ی این متن های طولانی و میخونه و از دیدنشون وحشت نمیکنه ، ممبر مورد علاقهی منه🤣🤣