eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه ی هفتم سفرنامه_ دیار شبستری 《روز چهارم》عصر هنگام 2 -باغلار باغی- از باغ پرندگان به سمت پارک معروف باغلار باغی راه افتادیم . ولی اصلا از نظر شلوغی قابل مقایسه یا ائل گؤلی نبود!! یعنی آنقدرر خلوت بود! خوبی اش این بود سریع نوبتت میشد و خیلی از آن شلوغی سرسام آور بهتر بود . بازی های جذاب و مهیجش مرا به هیجان می‌انداخت و انگار صدایی میگفت : بیاااا بیاا هیجاان منتظرته! و با اشتیاق با همراهان حرف میزدم . اینطور بود که : من : وای فوق العاده اس! سورتمه رو چقدر سریع میره ، چقدر باحاله! ترن داره!! مادر گرامی : وحشتناکه! چقدر خطرناک . نباید این بازی ها رو رفت من : نه خیلی هیجان انگیزه! مادر گرامی : کوفته! (🤣🤣) در ادامه ، فکر کنم کودکِ جوگیرِ خانواده و حیوان دوستی اش برایتان آشنا باشد . ما هرجا می‌رویم باید دنبال حیوانات باشیم ؛ حتی توی جاده ها هم باید بایستیم دنبال بره ها و گله ی بز ها بیوفتیم! الان هم به محض ورود از نگهبان پرسید : شما شیر دارین؟ ببر هم دارین؟ و نگهبان گفت آره توی باغ وحشمون داریم . من هم دست از پا کوتاه تر و با نگاهی پر از انتظار و شوق ، به بازی ها گفتم : برمیگردم ، منتظرم بمونین!!》و بعد دوباره به سمت حیوانات روانه شدم . چشمتان روزِ بد نبیند .‌ بعد از آن باغِ پرندگانِ جالب ، انگار دوباره برگشته بودیم سر خانه ی اولِ باغ وحشِ شهربازی قبلی! حیوانات بیچاره را توی قفس های تنگ و کوچک انداخته بودند و باز هم قیافه های افسرده‌شان بر دل آدم چنگ مینداخت.. به محض ورود پنچر شدم . انگار باز هم مثل دفعه قبل ، "تلپ" همه ی هیجانم فروکش کرد و جایش را به دلگیری و ناراحتی داد . حیوان های زیاد و قفسهای متعدد داشت ؛ حیواناتی مثل شیر ، گرگ ، خرس ، میمون ، سیاه گوش ، قوچ ، سگ ، شتر مرغ(که فکر کنم بدبخت از بس توی قفس مانده بود ، چیزیش شده بود ؛ گِل میخورد و بعد گل ها را با نوکش به میله های قفس میزد . خدا می‌دانست قصدش چه بود ) و انواع پرندگان مثل پا پر ، کبوتر ، قاره پیما و ... بودند . آدم دلش کباب میشد انصافا ؛ خصوصا با دیدن حیواناتی مثل گرگ و شیر و خرس که ابدا به قفس نشین بودن عادت ندارند ‌. تنها جای خنده دارش همان جایی بود که کبوتر پاپر و قاره پیما را توی یک قفس انداخته بودند ؛ بعد برای دانه خوردن اختلاف داشتند . مثل آدم فضایی ها به هم نگاه می‌کردند و یک قدم این جلو میرفت و دوباره عقب میرفت ، یک قدم آن یکی ؛ قاره پیما ها هم با یک جور ترس به پرهای زیاد پا پر ها نگاه می‌کردند و از هیبت پاپر ها پرهایشان میریخت . اینطوری بودند که : این غول ها کی‌ان دیگه؟》 بقیه باغ وحشش افسردگی بود جانِ شما . یک جفت شیر توی یک قفس خواب بودند . و یک جفت شیر هم توی یک قفس دیگر‌ بودند و شیر نر بیدار بود . به قفس ضربه زدم و به من نگاه کرد . آنقدر نگاهش سوزدار و خسته بود که از ته دل برای شیری که الآن باید توی بیشه ها با گله اش در حال دویدن و شکار باشد ، ناراحت شدم . حتی انگار گریه میکند! دستم را روی قفس گذاشتم و فقط توانستم بگویم : ببخشید... و به خرس عجول و عصبی ای که در قفس این طرف و آنطرف میرفت و یک لحظه هم نمی‌نشست نگاه میکردم . و یک جفت گرگ هم خیلی غمگین بودند . با حرفهایی که از گرگ میشنیدم ، حدس زدم برای این حیوانِ اجتماعی و مستقل این قفس نشینی باید سخت باشد ‌. حتما زرافه را برای این نیاوردند چون گردنش جا نمیشد! وگرنه از آوردن این حیوان بیچاره هم دریغ نمی‌کردند . خلاصه با افسردگی از آنجا خارج شدم و فکرِ کمپینِ هشتگ 《》در سرم تشدید شد ؛ حداقل یک سازمان حقوق حیوانات داشته باشیم که از شرایط حیوانات توی باغ وحش ها با خبر باشد و در صورت اینگونه نگه داشتنشان آنجا را تعطیل کند . تنها چیزی که می‌توانست به خوبی مرا از آن فضا دور کند "تونل وحشت" بود . باور کنید توی این قسمت حرف زیادی برای گفتن ندارم . چون فقط تا آن قسمت دیدم که ما را توی واگنی گذاشتند که مثل قفس بود و تو میترسیدی نکند می‌خواهند جک جانور وحشی ای به تو بیندازند یا با چاقو زخمی ات کنند که انقدر لازم بود سرپوشیده‌ و آهنی باشد! برای این میگویم تا آنجا دیدم که چون 1. چشم هایم تمام مدت بسته بود و 2. اگر بسته نبود هم آنقدر تاریک بود که انگار بسته میماند . برای همین هیچ چیز جز یک عنکبوت و یک اسکلت ندیدم و فقط با هر ضربه ی غُرانی که دستگاهشان به واگن میزد یک جیغ بلند میکشیدم . از وسط هایش شوخ طبعی مرا گرفت و برای کمتر کردن ترس بلند شروع به آهنگ خواندن کردم : شوخیه مگه بزاری بری نمونی تو یار منی ... که آهنگم در این بیت ناکام ماند چون برادرم ضربه ای زد که یعنی : لطفا سکوت کن! دستگاهشان چنگ انداخت و انگار به بازوی برادرم چنگ خورد🤣 بیرون زدیم و بعد دوباره ذرت مکزیکی خوردیم(خرده نگیرید تقصیر یکی از همراهان است ما هرجا میرویم ذرت مکزیکی میخوریم) به همراه دوغ آبعلی (ترکیب ذرت و دوغ آبعل
ی را حال کردید؟ خیلی ترش و گازدار بود) . بعد با هم به سمت این سرسره های دراز و رنگی رنگی رفتیم ؛ حتما دیدینشان . مواج و بزررگ که باید برایشان بلیط بخری ‌. از پله میله ای (ما میگفتیم پیله مله ای) بالا رفتیم و سوار سرسره شدیم ؛ دستاوردمان ناقص شدن برادرم بود که آنقدر محکم خودش را هل داده بود که روی آسفالت ها شوت شده بود و کمرش را گرفته بود و ننه من غریبم میکرد . بعد ماشین بازی رفتیم و سپسس... نوبت رفتن من به بازی های هیجان انگیزم رسیده بود . اینها ملایم ها بودند و از نظرشان مشکلی نداشت ، ولی بازی های دلخواه من به نظر "وحشتناک و خطرناک" می آمد . پس خودم دست بکار شدم . سورتمه که خیلی برایش هیجان داشتم را تنها رفتم . سریع میرفت ولی خیلی شدید نبود ؛ در طول چرخیدنش من ناخودآگاه میخندیدم . یعنی حتی نمی‌دانستم چرا ولی جر خورده بودم . آخرش هم با سرگیجه برگشتم . ولی اصلی ترینش مانده بود : رنجر!! که آدم را ۳۶۰ درجه می‌چرخاند و چپه میکرد . ار رنجر بزور برای برادرم هم بلیط گرفتم چون نمیخواست بیاید و تنها هم کیف نمی‌داد . و بشنوید از رنجر!! دستگاهی که کشتی مانند بود ۳۶۰ درجه میچرخید . آنقدر برایش هیجان داشتم که روی آخرین طبقه هایش نشستم ؛ صندلی اش را بستم و د برو که رفتیم .. شروعش خیلی طوفانی بود . با همان بار اول وارونه شدن به غلط کردن افتادم . یعنی فکر کن دکمه را نگه داشته بود و تو کاملاً برعکس شده بودی!! ما روی هوا مانده بودیم و یهو آدم را ول میکرد . دوباره میرفت روی ۹۰ درجه میماند و دوباره برعکست میکرد . وقتی می‌گویم "برعکس" ، وارونه به معنای واقعی! تو از روی صندلی جدا میشدی و روی دسته ی صندلی ات آویزان میشدی و اگر صندلی تو را نگه نمی‌داشت با کله پرت میشدی! هر لحظه میگفتی الآن است که صندلی باز بشود چون تمام وزنت روی همان دسته افتاده بود ‌‌. یک جایی آنقدر ما را برعکس نگه داشت که من فکر کردم هر لحظه میوفتم . مثل سوسک چپه شده بودی و نمیتوانستی به جز منقبض کردن عضلاتت کاری انجام دهی . بشنوید از بنده : در حالی که پاهایم آویزان بود و بی دلیل خنده ام گرفته بود ، بلند داد میزدم: خدایا چیز خوردم! خدایا غلط کردم 》 آرام هم نه . همانطور که همیشه توی شرایط سخت خنده ام میگرفت ، میخندیدم و خیلی بلند داد میزدم : یا علی!غلط کردم چرا بلیط گرفتم؟ آنقدر رنگ برادرم پریده بود که وسط هایش پرسیدم : زنده ای هنوز؟ آن هم خیلی آرام ناله میکرد و میگفت : ای دا! دوباره چندین بار برعکسمان کرد و من هربار از زندگی کردن پشیمان میشدم . تا تمام شد ، من چندین بار باز شدن صندلی ام و با مغز افتادن روی میله ها را تصور کردم و داد زدم . وقتی تمام شد ، با سرگیجه پیاده شدم و عطای رنجر را به لقایش بخشیدم ‌. (این به این معنی نیست که دیگر سوارش نمیشوم . یک ترس شیرین دارند این بازی ها🤣حتی اگر مایع های مغز و نخاعت قاطی شود و دل و روده ات بیاید توی حلقت) البته عذاب وجدان هم گرفته بودم چون رنگ برادرم پریده بود و گویا روی صندلی زیاد چپه مانده بود و به او فشار آمده بود . انقدر ننه من غریبم بازی کرد که برای اینکه بزور سوارش کردم عذاب وجدانم بیشتر شد . (میدانم خیلی ظالمانه بود ؛ ولی خودم هم ناراحت شدم به همین برکت . تازه ابراز عذاب وجدان هم کردم و بخشیده شدم) ولی در هر حالتی در بازی های قبل ناقص شده بود🤣 و دو تجربه بدست آوردم : 1. کسی را بزور سوار بازی ای نکن! و 2. با دوست های پایه به شهربازی های هیجان انگیز برو . چون خانواده محتاطند و بازی ها هم تنهایی کیف نمی‌دهد . به جانِ شما!! 30 مرداد 1401 امضا : شکوفا
توی باغ وحش دست و دلم نمی‌رفت عکس بگیرم . فقط از شیرِ غمگینی که از رویش شرمنده بودم عکس گرفتم . نگاهش را میبینید؟ انگار خیلی می‌فهمد
اونی که همهه ی این متن های طولانی و میخونه و از دیدنشون وحشت نمیکنه ، ممبر مورد علاقه‌ی منه🤣🤣
همین رنجر
.
راستی یچیز جالب دیگه که از اینجا فهمیده بودم ، دوستی مردم با گربه ها بود ‌. یعنی قبلا به خانواده گفته بودم که اینجا گربه ها رو خیلی دوست دارن . یعنی پیش آدما میشینن و میخوابن ، ازشون نمی‌ترسن و آدما هم اذیتشون نمیکنن و بهشون غذا میدن . به یه گربه نزدیک شی اصلا فرار نمیکنه . ما یه گربه دیده بودیم روی بساطِ کفش فروشی خوابیده بود ؛ فروشنده گفت بیدارش نکن🤣 فکر نمیکردم دلیل خاصی داشته باشه ؛ ولی توی موزه مشروطه راهنما توضیح داد که : توی دورانی که روس اومده بود و غذا ها رو می‌برد قحطی زیادی حاکم شده بود . بخاطر قحطی ، مردم از گشنگی و اجبار گربه ها رو میگرفتن ؛ بعد میذاشتن گربه زاد و ولد کنه و بچه بدنیا بیاره و بعد هم مادر رو میخوردن (بالاخره قحطی بود و مجبور بودن تا زنده بمونن) استخون هاش هم کلسیم بودن ، اونارو هم پودر میکردن و با آب قاطی میکردن و میخوردن . بعد احترام میذاشتن که : این بخاطر ما مرده . از همون موقع تا حتی بعد از قحطی مردمِ اینجا به گربه ها بعنوان ناجی احترام میزارن و براشون محترم و مقدسه
.
نامه ی هشتم سفرنامه_ دیارِ باقرخان 《روز پنجم》عصر هنگام -بازار تربیت- آنقدر از بازار تبریز حرف زدم که فکر کنم آشنایی کامل را داشته باشید . عرضم به حضورتان که ما بیشتر خرید هایمان توی همین خیابان تربیت بود که در بخشی از آن بازار سرپوشیده کیف و کفش چرم واقع شده بود. آن روز هم به قصد خرید لباس به سمت آن خیابان راه افتادیم ‌. راستش حرف خاصی توی این قسمت ندارم ؛ بازار شهرتان رفته اید؟ این هم همانطوری بود . با این تفاوت که تندیس شغل های مختلف آنجا ساخته شده بود ؛ یعنی هر چند قدم که میرفتی ، مجسمه مردی را میدیدی که دارد مو کوتاه می‌کند ، مردی که چاقو تیز می‌کند ، عکاسی می‌کند و ... راستش گمان می‌کنم اشتغال برای مردم اینجا اهمیت داشته باشد ؛ چون حتی ما نابینایی را دیدیم که کار میکرد . و راننده هم میگفت تبریزی های اصیل فامیلشان را از روی شغلشان برداشته اند ؛ مثل کوزه کنانی ، دوز دوزانی و ... و ممکن است به این دلیل باشد که بچه ها از سن کمتری شروع به کار می‌کنند و در کار و فروشندگی خبره می‌شوند و بازارداری را یاد می‌گیرند ؛ همان آشنایی به بیشتر پخته شدن توی اجتماع و کسب و کار کمک میکند و شاید در اشتغال بیشتر بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند . خب خب با محیط کلی آشنا شدید ؛ میخواهید کمی هم از ماجراهای من بشنوید؟ خب ، من عاشق امتحان کردن چیزهای جدیدم . و میدانید دیگر :) چیزهای جدید بگیر و نگیر دارد ؛ یعنی یا عوق میزنی یا به گنجی نامتناهی(!) از خوشمزگی و عشق میرسی. و حالا ما بعد از آن همه پیاده روی در خیابان لباس فروشی تربیت ، تصمیم گرفتیم برویم بستنی فروشی و آبی ، نوشیدنیِ نابی میل کنیم و قوا را برگردانیم . حالا آن چیزِ جدید چه بود؟ آب شاهتوت یعنی خودِ خودِ شاهتوت را آب گرفته بودند و برایمان ریخته بودند . و بقول خودشان اولین آب شاهتوتِ بستنی فروشی‌شان بود و بدست ما می‌رسید. با ذوقِ کودکانه ای منتظر بودم‌ ؛‌ وقتی رسید قلوپ اولش خوب بود .. به شاهتوت‌دوستانِ عزیز توهین نشود ، ولی آنقدرر غلیظ بود که در قلوپ دوم شیرینی اش تا ته مغزت میرفت .. بله . ولی خب شاهتوت ریخته شده را نمی‌توان به بستنی فروشی برگرداند . بزور کمی اش را به همراهان را دادم ولی دیگر آش کشک خاله ام بود . داداشم میگفت : چیزای جدید دوست داری؟ بیا اینم چیزای جدید تا ته باید بخوری . منم جمله ی بگیر نگیر دارد را تحویلش دادم که گفت این یکی نگرفت🤣 موذی را میبینید؟ خلاصه شاید ماجرای بچگانه ای باشد ، ولی مجبوری تا ته را خوردم و با هر قلوپش یک دور کامل صورتم جمع میشد . شربت خالص بود که باید با آب قاطی میشد! و هنوز با یادآوری مزه ی غلیظش دماغم تیر میکشد . بله... این هم از بازار گردی ما!! 31 مرداد 1401 امضا : شکوفا
نامه ی نهم سفرنامه_ دیارِ صوفیان 《روز ششم》صبح هنگام -جُلفا- هر وقت سوار آژانسی میشدیم و از مکان های دیدنی میپرسیدیم ، اولین مکان با آن لهجه ی شیرین همین بود : جلفا رفتین؟》 پس ما هم گفتیم برویم ببینیم این جلفا کجاست که همه ی تبریز دیوانه ی اوست؟ خب بزارید کمی از جلفا برایتان بگویم . مکانِ استان آذربایجان شرقی را میدانید؟ وسطِ سر گربه ی نقشه ی ایران است . تبریز تقریبا جایی وسط استان واقع شده .. و جلفا در شمالِ غرب استان و دقیقاا بر روی سرِ گربه است که مرز آذربایجان و ایران است! یعنی جلفا ، نقطه ی مشترک آذربایجان و ایران است و معمولا از ترکیه هم برایش جنس می‌آید ؛ نقطه واردات گمرک و جنس است و بیشتر جنس هایش ترک هستند . بیشتر از بازار ها و ارزان قیمت بودن چیزهایش شنیده بودیم ؛ و البته چند جای دیدنی مثل کلیسا و آبشارِ کوچکش . بعد از بیدار شدن و دو ساعت خسته کننده ی توی ماشین ، با امید به سمت شهری که فکر می‌کردیم از شدت ارزانی کالا هایش را مفت(!) می‌دهد رفتیم . جالب است بدانید که آنجا هم یک مجتمع ستارخان دارند (باورتان نمیشود اینجا چقدر ستارخان وجود دارد ؛ احتمالا راننده ها ، ستارخان ها را قاطی کنند‌. بگویی میخواهم برم ستارخان بگوید : ستارخان شمالی یا جنوبی؟ پاساژ ستارخان یا خیابانش؟) و خب آنجا گران تر میداد چون جنس ها مستقیم از ترکیه وارد می‌شدند و اصل بودند چه بسا گران تر از تبریز هم بودند . و البته با آن شدت معروفیت جلفا انتظار داشتم غلغله باشد . ولی خیلی خلوت تر از حد انتظارم بود ‌؛ خیلی هم شهر ساکت و آرامی بود . از مرزی بودنِ جلفا همین را بگویم که ما رودِ ارس را می‌دیدیم (رود ارس مرز طبیعی ایران و آذربایجان است) و دقیقا گمرک و دیوارچینی های مرزی را دیدیم ؛ پاسگاه های مرزبانی ایران و آذربایجان مشخص بود ‌. یعنی آنقدر مرزی بود که با پاسپورت و کمی پول ، از طریق گمرکش برای پنجشنبه جمعه میتوانستی به کشور جمهوری آذربايجان سفر کنی و در نخجوان سر به زمین بگذاری . ما رود ارس و خانه ها و کوه های آذربایجان را سوار با ماشین دیدیم و به حالِ ناصر الدین شاه بخاطر از دست دادن چنین قسمت های بزرگ کشور تاسف خوردیم! این هارا که ول کنیم ، من الآن خارج رفته هستم نه؟🤣 خلاصه خرید که کردیم برای جای دیدنی به سمت کلیسای قدیمی و مشهور را افتادیم ؛ کلیسای "سنت استفانوس" که به گفته ی افسانه ها بدست یکی از حواریون حضرت عیسی ساخته شده ؛ اما شواهد نشان می‌دهد ارامنه ای که قبلا اینجا زندگی می‌کردند این کلیسا را ساخته اند . این کلیسا با ۹۸۰ متر ارتفاع از روی زمین ساخته شده که با پله و سر بالایی (بالا رفتن از آن آسان نبود! باور کنید) به آن ارتفاع رسیده . درخت و جنگل کنارش وجود داشت و هوا واقعا خوب بود . هنگام ورود با یک دیوار و در عظیم و نگاره های زیبای روی آنها مواجه شدیم . آنقدر بزرگ و باشکوه ، که میتوان ساعتها در معماری و حکاکی هایش غرق شد! بر روی حکاکی های دیوار و در دست کشید و با لمس کردنشان به ظرافت بی اندازه اش پی برد . صلیب ها با حالت های مختلف روی دیوار نقش بسته بود و نوشته های ارمنی روی دیوار به چشم می‌خورد . ار پله بالا رفتیم و از فضای اصلی کلیسا با معماری فوق العاده اش بازدید کردیم . نگاره حضرت مریم س و حضرت عیسی ع در بغلش آنجا قرار داشت که روبرویش صلیبی زیبا و شمع بود ؛ جایگاه موعظه و ... هم قرار داشت . آنجا فضایی مقدس و لایق احترام بود ؛ به مریم س (که شدیدا مظلومیتش را حس میکردم) و فرزندش حضرت عیسی سلام دادیم و من سرگذشتِ یکی از بهترین زنان عالم را در ذهنم مرور میکردم . فضای قدیمی کلیسا و سر زدن به قسمت های مختلفش مثل آشپزخانه(که دیوارش سوخته بود) ، اتاق های راهبان ، نگاره و سالن اصلی ، حیاط با صفایش ، پشت بام ، ناقوس و نگاه به حکاکی ها و معماری بی نظیرش مرا شدیدا غرق خود کرد ؛ اینکه این معماری بعد از چند صد سال همچنان به پایداری خود باقی مانده (هیچ بازسازی ای هم در آن به چشم نمیخورد) نشان از یکی از باشکوه ترین و قیمتی ترین بنا ها دارد . بعد از گرفتنِ دو یادگاریِ کوچک از کلیسای دوست داشتنی ، بالاخره از آن مکانِ باشکوه و مقدس خارج شدیم . 1 شهریور 1401 امضا : شکوفا