eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
نامه ی هشتم سفرنامه_ دیارِ باقرخان 《روز پنجم》عصر هنگام -بازار تربیت- آنقدر از بازار تبریز حرف زدم که فکر کنم آشنایی کامل را داشته باشید . عرضم به حضورتان که ما بیشتر خرید هایمان توی همین خیابان تربیت بود که در بخشی از آن بازار سرپوشیده کیف و کفش چرم واقع شده بود. آن روز هم به قصد خرید لباس به سمت آن خیابان راه افتادیم ‌. راستش حرف خاصی توی این قسمت ندارم ؛ بازار شهرتان رفته اید؟ این هم همانطوری بود . با این تفاوت که تندیس شغل های مختلف آنجا ساخته شده بود ؛ یعنی هر چند قدم که میرفتی ، مجسمه مردی را میدیدی که دارد مو کوتاه می‌کند ، مردی که چاقو تیز می‌کند ، عکاسی می‌کند و ... راستش گمان می‌کنم اشتغال برای مردم اینجا اهمیت داشته باشد ؛ چون حتی ما نابینایی را دیدیم که کار میکرد . و راننده هم میگفت تبریزی های اصیل فامیلشان را از روی شغلشان برداشته اند ؛ مثل کوزه کنانی ، دوز دوزانی و ... و ممکن است به این دلیل باشد که بچه ها از سن کمتری شروع به کار می‌کنند و در کار و فروشندگی خبره می‌شوند و بازارداری را یاد می‌گیرند ؛ همان آشنایی به بیشتر پخته شدن توی اجتماع و کسب و کار کمک میکند و شاید در اشتغال بیشتر بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند . خب خب با محیط کلی آشنا شدید ؛ میخواهید کمی هم از ماجراهای من بشنوید؟ خب ، من عاشق امتحان کردن چیزهای جدیدم . و میدانید دیگر :) چیزهای جدید بگیر و نگیر دارد ؛ یعنی یا عوق میزنی یا به گنجی نامتناهی(!) از خوشمزگی و عشق میرسی. و حالا ما بعد از آن همه پیاده روی در خیابان لباس فروشی تربیت ، تصمیم گرفتیم برویم بستنی فروشی و آبی ، نوشیدنیِ نابی میل کنیم و قوا را برگردانیم . حالا آن چیزِ جدید چه بود؟ آب شاهتوت یعنی خودِ خودِ شاهتوت را آب گرفته بودند و برایمان ریخته بودند . و بقول خودشان اولین آب شاهتوتِ بستنی فروشی‌شان بود و بدست ما می‌رسید. با ذوقِ کودکانه ای منتظر بودم‌ ؛‌ وقتی رسید قلوپ اولش خوب بود .. به شاهتوت‌دوستانِ عزیز توهین نشود ، ولی آنقدرر غلیظ بود که در قلوپ دوم شیرینی اش تا ته مغزت میرفت .. بله . ولی خب شاهتوت ریخته شده را نمی‌توان به بستنی فروشی برگرداند . بزور کمی اش را به همراهان را دادم ولی دیگر آش کشک خاله ام بود . داداشم میگفت : چیزای جدید دوست داری؟ بیا اینم چیزای جدید تا ته باید بخوری . منم جمله ی بگیر نگیر دارد را تحویلش دادم که گفت این یکی نگرفت🤣 موذی را میبینید؟ خلاصه شاید ماجرای بچگانه ای باشد ، ولی مجبوری تا ته را خوردم و با هر قلوپش یک دور کامل صورتم جمع میشد . شربت خالص بود که باید با آب قاطی میشد! و هنوز با یادآوری مزه ی غلیظش دماغم تیر میکشد . بله... این هم از بازار گردی ما!! 31 مرداد 1401 امضا : شکوفا
نامه ی نهم سفرنامه_ دیارِ صوفیان 《روز ششم》صبح هنگام -جُلفا- هر وقت سوار آژانسی میشدیم و از مکان های دیدنی میپرسیدیم ، اولین مکان با آن لهجه ی شیرین همین بود : جلفا رفتین؟》 پس ما هم گفتیم برویم ببینیم این جلفا کجاست که همه ی تبریز دیوانه ی اوست؟ خب بزارید کمی از جلفا برایتان بگویم . مکانِ استان آذربایجان شرقی را میدانید؟ وسطِ سر گربه ی نقشه ی ایران است . تبریز تقریبا جایی وسط استان واقع شده .. و جلفا در شمالِ غرب استان و دقیقاا بر روی سرِ گربه است که مرز آذربایجان و ایران است! یعنی جلفا ، نقطه ی مشترک آذربایجان و ایران است و معمولا از ترکیه هم برایش جنس می‌آید ؛ نقطه واردات گمرک و جنس است و بیشتر جنس هایش ترک هستند . بیشتر از بازار ها و ارزان قیمت بودن چیزهایش شنیده بودیم ؛ و البته چند جای دیدنی مثل کلیسا و آبشارِ کوچکش . بعد از بیدار شدن و دو ساعت خسته کننده ی توی ماشین ، با امید به سمت شهری که فکر می‌کردیم از شدت ارزانی کالا هایش را مفت(!) می‌دهد رفتیم . جالب است بدانید که آنجا هم یک مجتمع ستارخان دارند (باورتان نمیشود اینجا چقدر ستارخان وجود دارد ؛ احتمالا راننده ها ، ستارخان ها را قاطی کنند‌. بگویی میخواهم برم ستارخان بگوید : ستارخان شمالی یا جنوبی؟ پاساژ ستارخان یا خیابانش؟) و خب آنجا گران تر میداد چون جنس ها مستقیم از ترکیه وارد می‌شدند و اصل بودند چه بسا گران تر از تبریز هم بودند . و البته با آن شدت معروفیت جلفا انتظار داشتم غلغله باشد . ولی خیلی خلوت تر از حد انتظارم بود ‌؛ خیلی هم شهر ساکت و آرامی بود . از مرزی بودنِ جلفا همین را بگویم که ما رودِ ارس را می‌دیدیم (رود ارس مرز طبیعی ایران و آذربایجان است) و دقیقا گمرک و دیوارچینی های مرزی را دیدیم ؛ پاسگاه های مرزبانی ایران و آذربایجان مشخص بود ‌. یعنی آنقدر مرزی بود که با پاسپورت و کمی پول ، از طریق گمرکش برای پنجشنبه جمعه میتوانستی به کشور جمهوری آذربايجان سفر کنی و در نخجوان سر به زمین بگذاری . ما رود ارس و خانه ها و کوه های آذربایجان را سوار با ماشین دیدیم و به حالِ ناصر الدین شاه بخاطر از دست دادن چنین قسمت های بزرگ کشور تاسف خوردیم! این هارا که ول کنیم ، من الآن خارج رفته هستم نه؟🤣 خلاصه خرید که کردیم برای جای دیدنی به سمت کلیسای قدیمی و مشهور را افتادیم ؛ کلیسای "سنت استفانوس" که به گفته ی افسانه ها بدست یکی از حواریون حضرت عیسی ساخته شده ؛ اما شواهد نشان می‌دهد ارامنه ای که قبلا اینجا زندگی می‌کردند این کلیسا را ساخته اند . این کلیسا با ۹۸۰ متر ارتفاع از روی زمین ساخته شده که با پله و سر بالایی (بالا رفتن از آن آسان نبود! باور کنید) به آن ارتفاع رسیده . درخت و جنگل کنارش وجود داشت و هوا واقعا خوب بود . هنگام ورود با یک دیوار و در عظیم و نگاره های زیبای روی آنها مواجه شدیم . آنقدر بزرگ و باشکوه ، که میتوان ساعتها در معماری و حکاکی هایش غرق شد! بر روی حکاکی های دیوار و در دست کشید و با لمس کردنشان به ظرافت بی اندازه اش پی برد . صلیب ها با حالت های مختلف روی دیوار نقش بسته بود و نوشته های ارمنی روی دیوار به چشم می‌خورد . ار پله بالا رفتیم و از فضای اصلی کلیسا با معماری فوق العاده اش بازدید کردیم . نگاره حضرت مریم س و حضرت عیسی ع در بغلش آنجا قرار داشت که روبرویش صلیبی زیبا و شمع بود ؛ جایگاه موعظه و ... هم قرار داشت . آنجا فضایی مقدس و لایق احترام بود ؛ به مریم س (که شدیدا مظلومیتش را حس میکردم) و فرزندش حضرت عیسی سلام دادیم و من سرگذشتِ یکی از بهترین زنان عالم را در ذهنم مرور میکردم . فضای قدیمی کلیسا و سر زدن به قسمت های مختلفش مثل آشپزخانه(که دیوارش سوخته بود) ، اتاق های راهبان ، نگاره و سالن اصلی ، حیاط با صفایش ، پشت بام ، ناقوس و نگاه به حکاکی ها و معماری بی نظیرش مرا شدیدا غرق خود کرد ؛ اینکه این معماری بعد از چند صد سال همچنان به پایداری خود باقی مانده (هیچ بازسازی ای هم در آن به چشم نمیخورد) نشان از یکی از باشکوه ترین و قیمتی ترین بنا ها دارد . بعد از گرفتنِ دو یادگاریِ کوچک از کلیسای دوست داشتنی ، بالاخره از آن مکانِ باشکوه و مقدس خارج شدیم . 1 شهریور 1401 امضا : شکوفا
نمای ورودی کلیسا