eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
جایی که حدس میزنیم آشپزخانه باشد سیاهی ها هم دیوار سوخته اش است
نامه ی دهم سفرنامه_ دیارِ موسوی تبریزی 《روز هفتم》ظهرهنگام -کندوان- از کندوان خیلی شنیده بودیم . می‌گفتند سه جا در جهان است که در صخره زندگی می‌کردند ؛ و فقط یک جا در جهان است که همچنان مردم در اتاق های صخره ای سکونت دارند : کندوانِ آذربایجان شرقی . موقع وارد شدن با کندو های زنبور عسل مواجه شدیم و گفتیم شاید اسم کندوان هم از همان کندو ها برداشته باشند . باغ های گردو و انجیر هم بودند . وقتی وارد روستا شدیم ، با خانه هایی جالب مواجه شدیم و مغازه های سوغات فروشی متعدد بودند . راستش خیلی سربالایی بود و برایمان عجیب بود که مسن تر های اینجا چطور عبور و مرور میکنند؟ مطمئنا انجا در زمستان سرد و استخوان شکن بود و با بارش برف ، رفت و آمد تا روی صخره ها سخت میشد . بیشتر صنایع دستی بود و خشکبار مثل گردو و قیصی و لواشک و ... که در آنجا به فروش میرفت و بیشتر حالت گردشگری به خودش گرفته بود . مغازه هایی که در غارها بودند ، خنک تر بودند . هوا در سایه هایش فوق العاده بود ‌. با کودک جوگیرمان که دوباره دنبال حیوانات افتاده بود ، اسب سواری کردیم و غذایی خوردیم . خلاصه بعد از خریدن کمی سوغاتی ، از کندوان دل کندیم. 2 شهریور 1401 امضا : شکوفا
نامه ی یازدهم سفرنامه_ نامه ی آخر تبریز ، دیارِ اهلِ دلان 《روز هشتم》 ظهرهنگام -پیش بسوی دیارِ گرما و خرماها- بعد از صبح بیدار شدن و هتلی که به ما گفت ۱۲ باید تخلیه کنید ، وسایلی که از دیشب جمع شده بود و امروز صبح جمعتر شده بودند را به خودمان آویخیتیم(!) و به سمت فرودگاه راه افتادیم . (پ.ن : آویختیم ، چون علاوه بر ساکها کلی پلاستیک سوغاتی و ... هم بود که هرکس به هرجایش که خالی بود آویزان میکرد) باید میدیدید وقتی ساندویچ بدست ، وسط فرودگاه نشسته بودیم و می‌خوردیم بقیه چطور خنده دار نگاهمان می‌کردند:)) و من هم هنگامی که سوار بر ماشین ، برای آخرین بار تبریز و یک هفته خاطره خوب را مرور میکردم ، با شهر بزرگان و شهر زیبایی ها به امید دیداری دوباره خداحافظی کردم... الآن هم در حالی که برای آخرین بار به کوه ها و آسمان تبریز نگاه میکنم ، امید دارم که دوباره بتوانم مردم صمیمی و زیبایی های این شهر را ببینم .. خداحافظ شهرِ زیبا ... 3 شهریور 1401 امضا : شکوفا
ممنون که تا الان سفرنامه های من رو خوندین دوستان🌱 با آرزوی اوقاتی خوش برای همتون :)
زندگی جلو میره . و براش مهم نیست تو شاد هستی یا نیستی ، خوشبخت هستی یا نیستی ، داری از غصه میمیری یا نه ... حتی براش مهم نیست که میخوای جلو بره یا نه فقط جلو میره . تو بزرگ میشی و قد میکشی و یه روز میبینی دیگه توی تختِ خوابت جا نمیشی یه روز میبینی موهای پر کلاغیت ، حالا چندتا تار همرنگِ کبوترای سفید حرم داره و شیارِ دستات دیگه زیر پوستِ سفت پنهون نمیشن ‌‌... یه روز نوجوون هستی و تا چشم به هم میزنی ، موهای همرنگِ کبوترای سفید توی آینه بهت چشمک میزنه و همون موقع لحظه ایه که باید به اون آدمِ توی آینه جواب پس بدی که وقتایی که موهام پر کلاغی بود ، شیارِ دستام مخفی بود و چند متر رو بدون نفس نفس و کمردرد میدویدم ، برای خودم و دنیای اطرافم چیکار کردم؟ الآن حالم چطوره؟ زندگیمو چطور ساختم؟ و اگر جوابِ قانع کننده ای نداشته باشی ، اینبار بجای تار موهای آردی شده ی توی آینه ، فقط و فقط حسرت و فرصت های سوزونده شده‌س که بهت چشمک میزنه . پس بیاین جواب قانع کننده داشته باشیم ؛ خب؟