نامه ی دهم سفرنامه_ دیارِ موسوی تبریزی
《روز هفتم》ظهرهنگام -کندوان-
از کندوان خیلی شنیده بودیم .
میگفتند سه جا در جهان است که در صخره زندگی میکردند ؛ و فقط یک جا در جهان است که همچنان مردم در اتاق های صخره ای سکونت دارند : کندوانِ آذربایجان شرقی .
موقع وارد شدن با کندو های زنبور عسل مواجه شدیم و گفتیم شاید اسم کندوان هم از همان کندو ها برداشته باشند .
باغ های گردو و انجیر هم بودند .
وقتی وارد روستا شدیم ، با خانه هایی جالب مواجه شدیم
و مغازه های سوغات فروشی متعدد بودند .
راستش خیلی سربالایی بود و برایمان عجیب بود که مسن تر های اینجا چطور عبور و مرور میکنند؟
مطمئنا انجا در زمستان سرد و استخوان شکن بود و با بارش برف ، رفت و آمد تا روی صخره ها سخت میشد .
بیشتر صنایع دستی بود و خشکبار مثل گردو و قیصی و لواشک و ... که در آنجا به فروش میرفت و بیشتر حالت گردشگری به خودش گرفته بود .
مغازه هایی که در غارها بودند ، خنک تر بودند .
هوا در سایه هایش فوق العاده بود .
با کودک جوگیرمان که دوباره دنبال حیوانات افتاده بود ، اسب سواری کردیم و غذایی خوردیم .
خلاصه بعد از خریدن کمی سوغاتی ، از کندوان دل کندیم.
2 شهریور 1401
امضا : شکوفا
خانه های صخره ای
نامه ی یازدهم سفرنامه_ نامه ی آخر
تبریز ، دیارِ اهلِ دلان
《روز هشتم》 ظهرهنگام -پیش بسوی دیارِ گرما و خرماها-
بعد از صبح بیدار شدن و هتلی که به ما گفت ۱۲ باید تخلیه کنید ، وسایلی که از دیشب جمع شده بود و امروز صبح جمعتر شده بودند را به خودمان آویخیتیم(!) و به سمت فرودگاه راه افتادیم .
(پ.ن : آویختیم ، چون علاوه بر ساکها کلی پلاستیک سوغاتی و ... هم بود که هرکس به هرجایش که خالی بود آویزان میکرد)
باید میدیدید وقتی ساندویچ بدست ، وسط فرودگاه نشسته بودیم و میخوردیم بقیه چطور خنده دار نگاهمان میکردند:))
و من هم هنگامی که سوار بر ماشین ، برای آخرین بار تبریز و یک هفته خاطره خوب را مرور میکردم ، با شهر بزرگان و شهر زیبایی ها به امید دیداری دوباره خداحافظی کردم...
الآن هم در حالی که برای آخرین بار به کوه ها و آسمان تبریز نگاه میکنم ، امید دارم که دوباره بتوانم مردم صمیمی و زیبایی های این شهر را ببینم ..
خداحافظ شهرِ زیبا ...
3 شهریور 1401
امضا : شکوفا
ممنون که تا الان سفرنامه های من رو خوندین دوستان🌱
با آرزوی اوقاتی خوش برای همتون :)
زندگی جلو میره .
و براش مهم نیست تو شاد هستی یا نیستی ، خوشبخت هستی یا نیستی ، داری از غصه میمیری یا نه ... حتی براش مهم نیست که میخوای جلو بره یا نه
فقط جلو میره .
تو بزرگ میشی و قد میکشی و یه روز میبینی دیگه توی تختِ خوابت جا نمیشی
یه روز میبینی موهای پر کلاغیت ، حالا چندتا تار همرنگِ کبوترای سفید حرم داره و شیارِ دستات دیگه زیر پوستِ سفت پنهون نمیشن ...
یه روز نوجوون هستی و تا چشم به هم میزنی ، موهای همرنگِ کبوترای سفید توی آینه بهت چشمک میزنه و همون موقع لحظه ایه که باید به اون آدمِ توی آینه جواب پس بدی که وقتایی که موهام پر کلاغی بود ، شیارِ دستام مخفی بود و چند متر رو بدون نفس نفس و کمردرد میدویدم ، برای خودم و دنیای اطرافم چیکار کردم؟
الآن حالم چطوره؟ زندگیمو چطور ساختم؟
و اگر جوابِ قانع کننده ای نداشته باشی ، اینبار بجای تار موهای آردی شده ی توی آینه ، فقط و فقط حسرت و فرصت های سوزونده شدهس که بهت چشمک میزنه .
پس بیاین جواب قانع کننده داشته باشیم ؛ خب؟
یه کتابی هست، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد .
نخوندمش ولی خلاصهشو شنیدم و عنوانشم جالبه .
راستشو بخواین منم یه ورونیکای درون دارم که همیشه دلش میخواهد بمیرد!
یعنی این لیدی ، با کوچکترین سختی ها و ناراحتی ها تصمیم میگیرد تسلیم منفی های ذهنش شود و تصمیم میگیرد بمیرد .
خلاصه هنوز که با هم نساختیم
همیشه بعضیا برام ناشناخته بودن ؛ هنوز هستن .
اللا توی ملت عشق که بعد ۲۰ سال زندگی یهو جدا شد و راهِ مبهمی کنار یه عشق تازه در پیش گرفت .
هستیِ دوازده ساله ی توی رمانش که زمان جنگ توی توپ و تفنگ ، با موتور از ماهشهر راه افتاد سمت آبادان ...
اونایی که مثل ریشما سوجانی یهو از شغل کارمندیشون انصراف میدن و بدون پیش زمینه ای یه کسب و کار راه میندازن ...
اونایی که حاضر شدن زمان انقلابشون ، ۲۵ سال توی حبس باشن مثل نلسون ماندلا یا حتی امام خمینی ؛ یا حتی روزنامه نگارِ روس به اسم آتا لیتکوفسکایا (که میدونم فامیلشو مثل من سرسری رد کردین :)) ) که توی جنگ برای حقیقت مینوشت و مجبور شد یک شب تمام توی تپه های چچن برای فرار از دولت روسیه بدوه ..
یا شهید ناهید فاتحی کرجو که بعد از گروگان گرفته شدن حاضر شد شکنجه بشه و بمیره اما علیه امام خمینی کلمه ای به زبون نیاره..
همیشه برام عجیب بود ..
اونایی که یهو ول میکنن ، رها میکنن و دست به چنان شجاعتِ احمقانه ای میزنن که نمیدونی اسمشو چی بزاری .
احمقانه توهین نیست اینجا ، برای این میگم چون تو وقتی میخونی با خودت میگی : چرا حاضر شد یه کلمه حرف نزنه که شکنجه نشه؟ چرا توی اون همه خطر راه افتاد و رفت؟ چرا ۲۵ سال از عمرشو به جای فرار توی زندان گذروند تا به فعالیت های سیاسی آزادی طلبانه اش ادامه بده؟
ریسک مناسب تره؟ اسم این حجم از خطر پذیری رو چی میتونی بزاری؟
این حجمِ بزرگ از پای یک آرمان بودن ، پای یک باور و ارزش بودن به طوری که حتی از خودت و جوونیت و زندگیت بگذری ، اسمش انسان بودنه؟
درجه های بالایی رو میطلبه
خیلی زیاد
خیلی خیلی زیاد