نامه ی یازدهم سفرنامه_ نامه ی آخر
تبریز ، دیارِ اهلِ دلان
《روز هشتم》 ظهرهنگام -پیش بسوی دیارِ گرما و خرماها-
بعد از صبح بیدار شدن و هتلی که به ما گفت ۱۲ باید تخلیه کنید ، وسایلی که از دیشب جمع شده بود و امروز صبح جمعتر شده بودند را به خودمان آویخیتیم(!) و به سمت فرودگاه راه افتادیم .
(پ.ن : آویختیم ، چون علاوه بر ساکها کلی پلاستیک سوغاتی و ... هم بود که هرکس به هرجایش که خالی بود آویزان میکرد)
باید میدیدید وقتی ساندویچ بدست ، وسط فرودگاه نشسته بودیم و میخوردیم بقیه چطور خنده دار نگاهمان میکردند:))
و من هم هنگامی که سوار بر ماشین ، برای آخرین بار تبریز و یک هفته خاطره خوب را مرور میکردم ، با شهر بزرگان و شهر زیبایی ها به امید دیداری دوباره خداحافظی کردم...
الآن هم در حالی که برای آخرین بار به کوه ها و آسمان تبریز نگاه میکنم ، امید دارم که دوباره بتوانم مردم صمیمی و زیبایی های این شهر را ببینم ..
خداحافظ شهرِ زیبا ...
3 شهریور 1401
امضا : شکوفا
ممنون که تا الان سفرنامه های من رو خوندین دوستان🌱
با آرزوی اوقاتی خوش برای همتون :)
زندگی جلو میره .
و براش مهم نیست تو شاد هستی یا نیستی ، خوشبخت هستی یا نیستی ، داری از غصه میمیری یا نه ... حتی براش مهم نیست که میخوای جلو بره یا نه
فقط جلو میره .
تو بزرگ میشی و قد میکشی و یه روز میبینی دیگه توی تختِ خوابت جا نمیشی
یه روز میبینی موهای پر کلاغیت ، حالا چندتا تار همرنگِ کبوترای سفید حرم داره و شیارِ دستات دیگه زیر پوستِ سفت پنهون نمیشن ...
یه روز نوجوون هستی و تا چشم به هم میزنی ، موهای همرنگِ کبوترای سفید توی آینه بهت چشمک میزنه و همون موقع لحظه ایه که باید به اون آدمِ توی آینه جواب پس بدی که وقتایی که موهام پر کلاغی بود ، شیارِ دستام مخفی بود و چند متر رو بدون نفس نفس و کمردرد میدویدم ، برای خودم و دنیای اطرافم چیکار کردم؟
الآن حالم چطوره؟ زندگیمو چطور ساختم؟
و اگر جوابِ قانع کننده ای نداشته باشی ، اینبار بجای تار موهای آردی شده ی توی آینه ، فقط و فقط حسرت و فرصت های سوزونده شدهس که بهت چشمک میزنه .
پس بیاین جواب قانع کننده داشته باشیم ؛ خب؟
یه کتابی هست، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد .
نخوندمش ولی خلاصهشو شنیدم و عنوانشم جالبه .
راستشو بخواین منم یه ورونیکای درون دارم که همیشه دلش میخواهد بمیرد!
یعنی این لیدی ، با کوچکترین سختی ها و ناراحتی ها تصمیم میگیرد تسلیم منفی های ذهنش شود و تصمیم میگیرد بمیرد .
خلاصه هنوز که با هم نساختیم
همیشه بعضیا برام ناشناخته بودن ؛ هنوز هستن .
اللا توی ملت عشق که بعد ۲۰ سال زندگی یهو جدا شد و راهِ مبهمی کنار یه عشق تازه در پیش گرفت .
هستیِ دوازده ساله ی توی رمانش که زمان جنگ توی توپ و تفنگ ، با موتور از ماهشهر راه افتاد سمت آبادان ...
اونایی که مثل ریشما سوجانی یهو از شغل کارمندیشون انصراف میدن و بدون پیش زمینه ای یه کسب و کار راه میندازن ...
اونایی که حاضر شدن زمان انقلابشون ، ۲۵ سال توی حبس باشن مثل نلسون ماندلا یا حتی امام خمینی ؛ یا حتی روزنامه نگارِ روس به اسم آتا لیتکوفسکایا (که میدونم فامیلشو مثل من سرسری رد کردین :)) ) که توی جنگ برای حقیقت مینوشت و مجبور شد یک شب تمام توی تپه های چچن برای فرار از دولت روسیه بدوه ..
یا شهید ناهید فاتحی کرجو که بعد از گروگان گرفته شدن حاضر شد شکنجه بشه و بمیره اما علیه امام خمینی کلمه ای به زبون نیاره..
همیشه برام عجیب بود ..
اونایی که یهو ول میکنن ، رها میکنن و دست به چنان شجاعتِ احمقانه ای میزنن که نمیدونی اسمشو چی بزاری .
احمقانه توهین نیست اینجا ، برای این میگم چون تو وقتی میخونی با خودت میگی : چرا حاضر شد یه کلمه حرف نزنه که شکنجه نشه؟ چرا توی اون همه خطر راه افتاد و رفت؟ چرا ۲۵ سال از عمرشو به جای فرار توی زندان گذروند تا به فعالیت های سیاسی آزادی طلبانه اش ادامه بده؟
ریسک مناسب تره؟ اسم این حجم از خطر پذیری رو چی میتونی بزاری؟
این حجمِ بزرگ از پای یک آرمان بودن ، پای یک باور و ارزش بودن به طوری که حتی از خودت و جوونیت و زندگیت بگذری ، اسمش انسان بودنه؟
درجه های بالایی رو میطلبه
خیلی زیاد
خیلی خیلی زیاد
همینطوری شوتمکردن توی زمین فوتسال گفتن بازی کن ؛ رو به یکیشون گفتم یه توضیحی از زمین فوتسال بهم میدی؟ اونم خیلیی به خودش فشار آورد و لطف کرد گفت : تو چندتا هم تیمی داری که با هم باید برین گل بزنین😐
(همینجا ازت تشکر میکنم سلطان✋ نمیدونم اگه تو نبودی اینو بهم بگی من باید چیکار میکردم)
یعنی اونا هی بازی میکردن میرفتن جلو و من اونجا هنگ بودم که : چی شد؟ من کجام؟ اینا کی رفتن؟
بعد همینطور واسه خودم توی فاز خودم ، میدویدم اینطرف زمین و اونطرف زمین
یبار تونستمتوپو بگیرم که اونم شوت کردم رفت دست حریف(!) یبارم یادم رفته بود همتیمی هام رو ، میخواستم از دست یارِ خودم توپو بگیرم (رو به قیافه بُهت زدهاش گفتم : عه تو که یار خودمییی
یکی از این بچه کوچیکا رو بهم گفت : ببین هم تیمی های تو فلانی و فلانی و فلانین که نباید از دستشون توپو بگیری! منی که با خودم گفتم یعنی انقدر از نظرشون خنگ جلوه کردم که انگار اینو هم نمیدونم؟🤣🤣)
دیروز رفتم کلاس فوتسال :)
بگم که من توی فوتسال و فوتبال مثل یه بچه ی دو ساله ام که توپ گذاشتی جلوش گفتی شوت کن🤣
(بیشتر رشته های ورزشیم با دست بوده آخه🤣)
بعد اونا همه حرفهه ای و چندین سال کار کرده ..😂
بعد از یکم تمرین ، یه بازی برای مبتدیا و کوچولو ها راه انداختن ؛ سه تاشون بچه های ریزه میزه ی ۸ ساله بودن که اونام سه سال بود داشتن کار میکردن ، با دو سه تا حرفه ای که بازی بچرخه .
بگم واستون؟🤣🤣 من فقط داشتم میدویدم:)
دختره خدمتکار خونه ی پسر عیاشه است که باباش یکی از بزرگترین شرکت های خاورمیانه رو داره و اون یارو وارثه!
تازه یه نامزد خوووشگل و خوش اندامم داره که معمولا دختر خاله ی طرفه و خیلیم عاشقشه و بهش کنهست