eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
یه کتابی هست، ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد . نخوندمش ولی خلاصه‌شو شنیدم و عنوانشم جالبه ‌. راستشو بخواین منم یه ورونیکای درون دارم که همیشه دلش می‌خواهد بمیرد! یعنی این لیدی ، با کوچکترین سختی ها و ناراحتی ها تصمیم می‌گیرد تسلیم منفی های ذهنش شود و تصمیم می‌گیرد بمیرد . خلاصه هنوز که با هم نساختیم
هی میخوام متنام طولانی نشن از دستم در میره :)😂😂 اصن همینی که هست😞
همیشه بعضیا برام ناشناخته بودن ؛ هنوز هستن . اللا توی ملت عشق که بعد ۲۰ سال زندگی یهو جدا شد و راهِ مبهمی کنار یه عشق تازه در پیش گرفت . هستیِ دوازده ساله ی توی رمانش که زمان جنگ توی توپ و تفنگ ، با موتور از ماهشهر راه افتاد سمت آبادان ... اونایی که مثل ریشما سوجانی یهو از شغل کارمندیشون انصراف میدن و بدون پیش زمینه ای یه کسب و کار راه میندازن ... اونایی که حاضر شدن زمان انقلابشون ، ۲۵ سال توی حبس باشن مثل نلسون ماندلا یا حتی امام خمینی ؛ یا حتی روزنامه نگارِ روس به اسم آتا لیتکوفسکایا (که میدونم فامیلشو مثل من سرسری رد کردین :)) ) که توی جنگ برای حقیقت می‌نوشت و مجبور شد یک شب تمام توی تپه های چچن برای فرار از دولت روسیه بدوه .. یا شهید ناهید فاتحی کرجو که بعد از گروگان گرفته شدن حاضر شد شکنجه بشه و بمیره اما علیه امام خمینی کلمه ای به زبون نیاره.. همیشه برام عجیب بود .. اونایی که یهو ول میکنن ، رها میکنن و دست به چنان شجاعتِ احمقانه ای میزنن که نمیدونی اسمشو چی بزاری . احمقانه توهین نیست اینجا ، برای این میگم چون تو وقتی میخونی با خودت میگی : چرا حاضر شد یه کلمه حرف نزنه که شکنجه نشه؟ چرا توی اون همه خطر راه افتاد و رفت؟ چرا ۲۵ سال از عمرشو به جای فرار توی زندان گذروند تا به فعالیت های سیاسی آزادی طلبانه اش ادامه بده؟ ریسک مناسب تره؟ اسم این حجم از خطر پذیری رو چی می‌تونی بزاری؟ این حجمِ بزرگ از پای یک آرمان بودن ، پای یک باور و ارزش بودن به طوری که حتی از خودت و جوونیت و زندگیت بگذری ، اسمش انسان بودنه؟ درجه های بالایی رو میطلبه خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد
همینطوری شوتم‌کردن توی زمین فوتسال گفتن بازی کن ؛ رو به یکیشون گفتم یه توضیحی از زمین فوتسال بهم میدی؟ اونم خیلیی به خودش فشار آورد و لطف کرد گفت : تو چندتا هم تیمی داری که با هم باید برین گل بزنین😐 (همینجا ازت تشکر میکنم سلطان✋ نمیدونم اگه تو نبودی اینو بهم بگی من باید چیکار میکردم) یعنی اونا هی بازی میکردن میرفتن جلو و من اونجا هنگ بودم که : چی شد؟ من کجام؟ اینا کی رفتن؟ بعد همینطور واسه خودم توی فاز خودم ، میدویدم اینطرف زمین و اونطرف زمین یبار تونستم‌توپو بگیرم که اونم شوت ‌کردم رفت دست حریف(!) یبارم یادم رفته بود هم‌تیمی هام رو ، میخواستم از دست یارِ خودم توپو بگیرم (رو به قیافه بُهت زده‌اش گفتم : عه تو که یار خودمییی یکی از این بچه کوچیکا رو بهم گفت : ببین هم تیمی های تو فلانی و فلانی و فلانین که نباید از دستشون توپو بگیری! منی که با خودم گفتم یعنی انقدر از نظرشون خنگ جلوه کردم که انگار اینو هم نمیدونم؟🤣🤣)
دیروز رفتم کلاس فوتسال :) بگم که من توی فوتسال و فوتبال مثل یه بچه ی دو ساله ام که توپ گذاشتی جلوش گفتی شوت کن🤣 (بیشتر رشته های ورزشیم با دست بوده آخه🤣) بعد اونا همه حرفهه ای و چندین سال کار کرده ..😂 بعد از یکم تمرین ، یه بازی برای مبتدیا و کوچولو ها راه انداختن ؛ سه تاشون بچه های ریزه میزه ی ۸ ساله بودن که اونام سه سال بود داشتن کار میکردن ، با دو سه تا حرفه ای که بازی بچرخه . بگم واستون؟🤣🤣 من فقط داشتم میدویدم:)
سریال های ترکیه ای خیلی عجیبن .
دختره خدمتکار خونه ی پسر عیاشه است که باباش یکی از بزرگترین شرکت های خاورمیانه رو داره و اون یارو وارثه!
تازه یه نامزد خوووشگل و خوش اندامم داره که معمولا دختر خاله ی طرفه و خیلیم عاشقشه و بهش کنه‌ست
بعد این پسر عیاش و پولداره میاد عاشق خدمتکار خونشون میشه🤣
کاش در همین حد بود بعد پسرخاله و دوست طرف که از قضا خیلی خوشگل و دکتر و پولدارم هست هم ، میاد عاشق دختر خدمتکاره میشه
بعد دختره بین یه دوراهی سخت میمونه🤣 *آهنگِ : میون دو تا دلبر من دو دلم کدوم ور این ور برم یا اونور🤣 *پلی شود
بعد حالا دختره کلی افسرده هم میشه که وااای من دو تا رو دوست دارم چی بریزم تو سرم؟ *من خاک بیابونی پیشنهاد میکنم