دختره خدمتکار خونه ی پسر عیاشه است که باباش یکی از بزرگترین شرکت های خاورمیانه رو داره و اون یارو وارثه!
تازه یه نامزد خوووشگل و خوش اندامم داره که معمولا دختر خاله ی طرفه و خیلیم عاشقشه و بهش کنهست
کاش در همین حد بود
بعد پسرخاله و دوست طرف که از قضا خیلی خوشگل و دکتر و پولدارم هست هم ، میاد عاشق دختر خدمتکاره میشه
بعد دختره بین یه دوراهی سخت میمونه🤣
*آهنگِ : میون دو تا دلبر
من دو دلم کدوم ور
این ور برم یا اونور🤣
*پلی شود
بعد حالا دختره کلی افسرده هم میشه
که وااای من دو تا رو دوست دارم چی بریزم تو سرم؟
*من خاک بیابونی پیشنهاد میکنم
ولی من تا حالا با هیجان و مکرر و داوطلبانه ، سرمو خودم زیر آب نکرده بودم .
یجورایی میترسیدم وقتی آب بره توی گوش و دماغ و ...
اما کم کم عادت کردم ؛ حتی ازش لذت بردم .
با اینکه اصلا بلد نیستم خودمو روی آب نگه دارم و اعتماد ندارم ، با اینکه هربار نفس کشیدن توی آب تا مغز و استخونم کلر میره و میسوزه ، ولی وقتی برای یادگرفتنش تلاش کردم عاشقش شدم و حس زندگی کردم
میدونین برخورد آب چجوریه؟
اگر بترسی و مدام دست و پا بزنی که غرق نشی ، بیشتر غرق میشی .
اگر توی همون حالِ ترس هم بخوای شنا کردن رو یاد بگیری میدونی چه اتفاقی میوفته؟ من تجربهش کردم ... اینطوریه که فقط با حرکاتِ زمخت و ناشیانه به آب لگد میزنی و با دستات کنارش میزنی ؛ پاهات مدام دنبال همون پناهگاه امنِ زمینه و فقط چند ثانیه میتونی به آب لگد بزنی و دوباره نفست تنگ میشه و میای بالا ...
و بعد میبینی با وجود اون همه صرف انرژی و لگد زدن های شدید اصلا شنا نکردی و مسافتی رو جلو نرفتی .
اما نگاهت ، حرکات نرم و دوستانه بقیه رو دنبال میکنه که خودشونو به دست آب سپردن و مثل ماهی های کوچولو دارن توی آب شنا میکنن و بدون هیچ دست و پا زدن خاصی جلو میرن .
و این حس درونت زنده میشه که : چه دوستی خوبی!
خلاصه حسابی باحال بوده🤣
دیروز یکی از مفیدترین روزهایی بود که گذروندم
یعنی همش فعالیت بودا