ولی من تا حالا با هیجان و مکرر و داوطلبانه ، سرمو خودم زیر آب نکرده بودم .
یجورایی میترسیدم وقتی آب بره توی گوش و دماغ و ...
اما کم کم عادت کردم ؛ حتی ازش لذت بردم .
با اینکه اصلا بلد نیستم خودمو روی آب نگه دارم و اعتماد ندارم ، با اینکه هربار نفس کشیدن توی آب تا مغز و استخونم کلر میره و میسوزه ، ولی وقتی برای یادگرفتنش تلاش کردم عاشقش شدم و حس زندگی کردم
میدونین برخورد آب چجوریه؟
اگر بترسی و مدام دست و پا بزنی که غرق نشی ، بیشتر غرق میشی .
اگر توی همون حالِ ترس هم بخوای شنا کردن رو یاد بگیری میدونی چه اتفاقی میوفته؟ من تجربهش کردم ... اینطوریه که فقط با حرکاتِ زمخت و ناشیانه به آب لگد میزنی و با دستات کنارش میزنی ؛ پاهات مدام دنبال همون پناهگاه امنِ زمینه و فقط چند ثانیه میتونی به آب لگد بزنی و دوباره نفست تنگ میشه و میای بالا ...
و بعد میبینی با وجود اون همه صرف انرژی و لگد زدن های شدید اصلا شنا نکردی و مسافتی رو جلو نرفتی .
اما نگاهت ، حرکات نرم و دوستانه بقیه رو دنبال میکنه که خودشونو به دست آب سپردن و مثل ماهی های کوچولو دارن توی آب شنا میکنن و بدون هیچ دست و پا زدن خاصی جلو میرن .
و این حس درونت زنده میشه که : چه دوستی خوبی!
خلاصه حسابی باحال بوده🤣
دیروز یکی از مفیدترین روزهایی بود که گذروندم
یعنی همش فعالیت بودا
دلم واسه تجربیای مدرسمون میسوزه😞😂😂
اونا خیلی جدی درس میخونن؛ حفظ جدول مندلیف، ریاضی فیزیک شیمی
حتما جو کلاسشونم حسابی جدی و خفنه .
بعد ما انسانیا مثل اسکلا نیشمون بازه صدامون تا پایین میره :))
دو نفر می ایستن روی سکو گویندگی میکنن ، یکی چرخ میزنه توی کلاس ،
یکی دم در می ایسته وقتی خانومو میبینه مث این ابتداییا بلند میگه : خاانوم اووومددد
الان چندتا جذاب میان میگن : یعنیی تو میگی انسانیا درس نمیخوونن؟🤣
نه داداش
ما تازه دو روز اولیم😂
حالا مونده تا مثل تجربیا رُسمون کشیده شه.
اونقدر حفظ کنیم که نادرشاه رو با درجات جغرافیایی شمالِ غرب ، هاتانه هاتینه کنیم
معلمامون ندیدین
فعلا با دوتاشون آشنا شدیم
انقدر با درک و فهیم و با شعورن که نگم براتون
چقدرر به فکر و دقیق
جدیدا توی مجازی و اندکی در واقعیت ، ترند شده هر چی سگ اخلاق تر و بی انرژی تر و منزوی تر ، بهتر .
در صورتی ک کامل برعکسه
اینا ویژگی های یه آدم افسرده است که درمان میخواد
درمان