حس میکنم اینجا اونطور که باید نقطه ی امنم نیست
انگار یه جای معمولیه مثل یه دوستِ معمولی که واسش از روزمرگی هام میگم
دیروز چیکار کردم امروز چیکار میکنم
هیچوقت میونه ی خوبی با معمولی ها نداشتم
همیشه دنبال عمیق ها بودم ؛ با اینکه میدونم عمقِ یه اقیانوس چقدر میتونه خطرناک باشه.
دنبال یه رابطه ی عاطفی عمیق ، افکار عمیق ، مفهومات عمیق
از سطحیات خوشم نمیاد
چیزهایی که امروز یه طورن و فردا یه طور دیگه
چیزهایی که/کسانی که اونطور که بنظر میان نیستن و خودشونو توی یه ظاهر پر زرق و برق گیر انداختن
_ موفقیت و محبوبیت مفاهیمِ خواستنی ای هستن
و باید براشون بهایی بپردازی .
باید بدونی از چه راهی و با چه هدفی میخوای بهش برسی
از چه ابزارهایی استفاده میکنی و از راهِ سالم و بی نیازی میخوایشون ، یا از نیاز و احساساتِ حل نشده و برای جبران .
یا رسیدنِ خودت ، یا فریبِ خودت:)
_توی یه پارادوکس
دیدی آگاهی داری و میدونی ، ولی کاری نمیکنی؟
آره آره ؛ احمق؟ صد در صد
هدایت شده از لیلی سلطانی
🌿🧡
نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد.
با سرعت دویدم! محراب داشت از روی دیوار بالا میرفت.
بلند صدایش زدم: آقا... آقامحراب!
روی دیوار خشکش زد. متعجب سربرگرداند: چیزی شده؟!
_ چی... چی همراته؟!
اخمش غلیظتر شد: یعنی چی؟!
_ وقتو تلف نکن! هرچی همراته بده به من. مامورای ساواکو دیدم. تا نیومدن بجنب!
تلخ گفت: برو! این ماجراها دخلی به شما نداره!
خشمگین گفتم: یالا، الان میرسن! سر برسن شریک جرمیم! باهم میبرنمون!
از دیوار پایین پرید. سریع از زیر پیراهنش چند برگه در آورد و مقابلم گرفت.
قهوهی چشمهایش را در نگاهم ریخت.
_ عادی اما سریع برو! اگه مشکلی برات پیش بیاد...
جملهاش را کامل نکرد. سریع برگهها را داخل کیفم چپاندم و از محراب فاصله گرفتم.
خواستم از کوچه خارج شوم که یکهو یکی از مامورها مقابلم سبز شد! گره کراواتش را محکم کرد و فاصلهاش با من را کم...
.
داستانی مملو از هیجان و عشق در قلب تاریخ👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3706388480C6acd183008