eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از چکآمهـ.
اجازهـ ندهید روزی بگذرد و شما بهـ یک اثرِ هنری بزرگ نگاهـ نکردهـ باشید؛ قطعهـ ی موسیقیِ جالبی نشنیدهـ باشید و بخشی از کتابِ بزرگی را نخواندهـ باشید.
حس میکنم اینجا اونطور که باید نقطه ی امنم نیست انگار یه جای معمولیه مثل یه دوستِ معمولی که واسش از روزمرگی هام میگم دیروز چیکار کردم امروز چیکار میکنم
هیچوقت میونه ی خوبی با معمولی ها نداشتم همیشه دنبال عمیق ها بودم ؛ با اینکه میدونم عمقِ یه اقیانوس چقدر میتونه خطرناک باشه. دنبال یه رابطه ی عاطفی عمیق ، افکار عمیق ، مفهومات عمیق
از سطحیات خوشم نمیاد چیزهایی که امروز یه طورن و فردا یه طور دیگه چیزهایی که/کسانی که اونطور که بنظر میان نیستن و خودشونو توی یه ظاهر پر زرق و برق گیر انداختن
_من فکر میکنم از بقیه دورم ، اما با هر قدم دوری بقیه هم یه قدم میرن عقب
_ موفقیت و محبوبیت مفاهیمِ خواستنی ای هستن و باید براشون بهایی بپردازی . باید بدونی از چه راهی و با چه هدفی میخوای بهش برسی از چه ابزارهایی استفاده میکنی و از‌ راهِ سالم و بی نیازی میخوایشون ، یا از نیاز و احساساتِ حل نشده و برای جبران . یا رسیدنِ خودت ، یا فریبِ خودت:)
_توی یه پارادوکس دیدی آگاهی داری و میدونی ، ولی کاری نمیکنی؟ آره آره ؛ احمق؟ صد در صد
_ نقابی که برای پذیرش شدن به چهره میزنی هیچوقت کاملا راضی و خرسندت نمیکنه
و تا ابد ازت محافظت نمیکنه
هدایت شده از لیلی سلطانی
🌿🧡 نگاه یکی از مامورهای ساواک روی صورتم نشست، عرق سرد روی کمرم فرود آمد. با سرعت دویدم! محراب داشت از روی دیوار بالا می‌رفت. بلند صدایش زدم: آقا... آقامحراب! روی دیوار خشکش زد. متعجب سربرگرداند: چیزی شده؟! _ چی... چی همراته؟! اخمش غلیظ‌تر شد: یعنی چی؟! _ وقتو تلف نکن! هرچی همراته بده به من. مامورای ساواکو دیدم. تا نیومدن بجنب! تلخ گفت: برو! این ماجراها دخلی به شما نداره! خشمگین گفتم: یالا، الان می‌رسن! سر برسن شریک جرمیم! باهم می‌برنمون! از دیوار پایین پرید. سریع از زیر پیراهنش چند برگه در آورد و مقابلم گرفت. قهوه‌ی چشم‌هایش را در نگاهم ریخت. _ عادی اما سریع برو! اگه مشکلی برات پیش بیاد... جمله‌اش را کامل نکرد.‌ سریع برگه‌ها را داخل کیفم چپاندم و از محراب فاصله گرفتم. خواستم از کوچه خارج شوم که یکهو یکی از مامورها مقابلم سبز شد! گره کراواتش را محکم کرد و فاصله‌اش با من را کم... . داستانی مملو از هیجان و عشق در قلب تاریخ👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3706388480C6acd183008
تو بیا شهرو چراغون کن دلمو آرووم کن ستاره بارووون کن شبمو با چشماات