واقعا یه دوستِ قدیمی دارم که شدیدا دلم میخوادش
و میدونم دیدنش همونقدر شوق داره .
ولی خب جبر روزگار عجب بدسلیقه است
ولی دقت کردین؟ اینکه دوستی ها کمرنگ میشن و جایگزین میشن ،،،، یکم
عجیب و شاید دردناکه.
اینکه در عین حال ناراحتی که یه روز هر کدوم میرین پی زندگی خودتون و کم همو میبینین ، ولی در همون لحظه هم بدونی منطق و قانون زندگی همینه و کاریشم نمیتونی بکنی
یکم حالم میزون نبود
خسته کوفته از مدرسه اومدم ، ناهارو که خوردم اومدم ۱۰ دیقه بخوابم تا کلاس ، که اون ۱۰ دیقه شد ۲۰ دیقه:))
هراسان و خوابالود پا شدم رفتم اونجا که دیرم رسیدم😂
بعد موقع بازی انقدرر دویدم که از تک تک جوارحم حرارت بیرون میزد
حس میکردم دستگاه تنفسیم کاملا ویندوز پرونده، اصلا نفسم بالا نمیومد
دیگه آخراش موقع سرد کردن واقعا رو به موت بودم
لهیده ی لهیده
یادتونه بچه بودیم خیالپزداری میکردیم اگه یه روز همه مامان باباها میرفتن یه سیاره دیگه میتونستیم هرکاری دلمون میخواد بکنیم؟😂
خب من امروز نه دقیقا همون فانتزی رو ، یه چشمهش رو دیدم
توی مدرسه مون زنگ آخر ، همهه دبیرا و مدیر و معاونین رفته بودن جلسه
یعنی هیچکس نبود.
باورتون نمیشه چه هرج و مرجی به پا شد🤣🤣
دانش آموزا میزگرد گرفته بودن دور هم حرف میزدن خاطره میگفتن قاه قاه میخندیدن
سروصدا ، آشوب
یعنی یه دیقه میرفتی توی یه کلاسی سرت درد میگرفت😂