هدایت شده از ماوی
گرمی لبخند از آواز بنان برداشته
چشم از فیروزههای اصفهان برداشته
حس معصوم نگاهِ غرقِ در اعجاز را
از دعاهای «مفاتیح الجنان» برداشته
بارها دیدم که گیسو شانه کرده در اتاق
شعر را عطر غریب ارغوان برداشته
بوی تاراج قجر میآید از کرمان شعر
دلبر من باز میل از سرمه دان برداشته
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد
جفت معصوم تو را از آشیان برداشته
بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت
کیسهی باروت از ستارخان برداشته
من که شاعر نیستم لالم….سکوتی ممتدم
داغی لبهای تو قفل از دهان برداشته...
- #حامد_عسکری
#شاخه_نبآت
☕ ' Mava | مأوی
تا حالا یکی رو دیدین در جدی ترین شرایط ممکن ، به مسخره ترین حرف ممکن بصورت کنترل ناپذیری بخنده؟
اگر ندیدین ، خوشبختم😂🤝
واقعا یه جاهایی خندم میاد و نمیتونم کنترلش کنم که مطمئنم طرف میخواد از چند جهت گسسته مون کنه و منم قشنگ در تیر راس نگاهشم و اگر بخندم مستقیم ترکش حرفاش بهم میخوره😭😂
مثلا معلم خیلی جدی داره دعوا میکنه😂
بعد دقیقا هم جلوشم
عصبانی تر میشه ؛ میگه نخندین ، نگفتم که بخندین ، آره فلانی بخند حالِ من خنده داره😂
ناراحت میشم ولی بدتر خندمم میگیره
حقیقت اینه که شخصیت من اینه
هر چقدر بخوام انکارش کنم ، تحقیرش کنم یا احساس گناه داشته باشم
بازم یه احساس درونم میگه 《تو همینی که هستی》
هدایت شده از چکآمهـ.
تازگی ها،
هرگاه از دیگران می رنجم،
یا حتی نگرانم،
که چه قضاوت هایی پشتِ پرده ی تظاهرشان برایم می کنند؛
چشمانم را می بندم ..
و این قسمت از جمله ی معروفِ " دیل کارنگی " را در ذهنم مرور می کنم:
" دیگران به اندازه ی سردردشان حتی،
به مردنِ منُ تو اهمیت نمی دهند! "
و همین برایِ بیخیال شدنم کافیست..
و من، نگرانِ قضاوت هایِ مردمی که،
به اندازه ی سردردشان هم برایشان مهم نیستم،
نخواهم بود ..
رازِ آرامش همین است.
-نرگسجانِصرافیانطوفان
امروز یه اعتراض داشتیم بچه ها😂
مدیر اومد سر کلاسمون ، اونم چه مدیرری
یه دبیرستان تا اسمشو میشنون لال میشن😔😂
بعد ما پا شدیم اعتراض کردیم به یکی از معلما