الانم دارم فکرمیکنم افرادی که نابیناییِ مادرزادی دارن ، چطور رنگها رو تصور میکنن؟ چطور اشیا رو تصور میکنن؟
مثلا رنگ آبی رو چطور میشه توضیح داد؟
اینکه از اول نابینا باشی دردناک تره ، یا اینکه بعد از دیدن و تجربه کردنِ همه چیزها و رنگ ها و شکل ها یهو توی تاریکی پرت بشی؟
بنظرم برای قشر دوم کنار اومدن خیلی سخت تره . تو همه ی اونارو تجربه کردی و الآن، این حسرت رو داری که 《دیگه》نمیتونی اون زیبایی هارو ببینی:)
یه چیزی توی مایه های ویل، توی پیش از تو
ولی خب قشر اول هم ممکنه از خدا بخوان کاش قبلش میتونستن ببینن تا چیزی رو برای تصور کردن داشته باشن
گیلآوا▪︎
کتابِ مردن با گیاهان دارویی خیلی تجربه عجیبیه جوری که وقتی چند وقت پیش چند صفحه اولشو خوندم ، تا مد
درباره ی این کتاب ، واقعا بستگی داره سلیقهت چی باشه تا ازش خوشت بیاد
هدایت شده از همسرداری | استاد قاسمی
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گیلآوا▪︎
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
شعر از استاد قیصر
مشهورِ مشهورِ مشهور توی شهرِ من
هدایت شده از همسرداری | استاد قاسمی
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
واقعا خیلی وقتا هزار جور برنامه ریزی میکنی ، اما انگار یه خیریتی هست که نمیشه و نمیشه...