eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ڪافــــہ ڪتــــاب ☕️🌿
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار. زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود، یک بغل آزادی بود. زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود. طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر. من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله مذهب بالا. تا ته کوچه شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سکوت خواهش، تا صدای پر تنهایی. چیزها دیدم در روی زمین: کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد. 🍉 📚 هشت کتاب 💕 سهراب شپهری ─═हई╬ @book_cafe1 ╬ईह═─
هدایت شده از [‌هجو]
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان. اما این یکی فرق داشت وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت! همان همیشگی من را میخواست همیشگی ام به وقت تنهایی! تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد. موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش! ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند! باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد. همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد. اما نه! باید چشمانش را میدیدم گفتم ببخشید خانوم؟ سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت. خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام. از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم! همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد. چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟! این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود! شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و... دیگر کافه بوی شاملو را میداد! همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!! داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد! و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد! مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته. یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود. عشق همین است آدم ها می روند تا بمانند! گاهی به آغوش یار و گاهی از آغوش یار... -علی سلطانی
کتاب مردی بنام اوه... اولش که با این کتاب مواجه شدم و چند صفحه ازش خوندم ، صدایی توی سرم پیچید که «چقدر بیهوده»و وقتی اسمشو می‌شنیدم هم دوباره «نمیدونم چرا انقدر معروف شده!»توی سرم بود. توی نمایشگاه کتاب که باهاش مواجه شدم ، بصورت خیلی بدبینانه خریدمش اونم به اون خاطر که همکار یکی از نزدیکان گفته بود کتاب خوبیه! پ.ن : مسخره بنظر میاد ، ولی یکی از علل های اصلیش همین بود و معروفیتی که کسب کرده بود . و الآن ، میتونم که بگم یکی از به یاد ماندنی ترین کتاب‌هایی بود که خوندم! قلم نویسنده طوری بود که غرق داستان میشدی ، خودتو همونجا حس میکردی ، میفهمیدی ، تصویر می‌ساختی و ... . سرشار از احساساتِ انسانی قابل درک . رنگِ کتاب اوه آبی بود . خوندنش مثل این حس بود که با لباسای گرم روبروی خونه ی اُوه که همیشه برفیه نشستی و به غرغر کردنا و بازرسی یه پیرمرد ۵۹ ساله نگاه میکنی:) و چطور به حسی که بین خودش و همسایه های جدیدش بعد از تنهایی عمیقی که با رفتن زنش تجربه کرده ، ایجاد میشه دست و پنجه نرم میکنه. قشنگ بود ، پر حس بود ، ملموس بود ، آبی بود ، عجیب بود ، خنده دار بود ، و سرشار از همه چیز خصوصا عشق .
وای ساعت ۸ صبح و این همه فجایع امکان پذیر نیست😐😂 اول که با لباس مدرسه رفتم و ناکام سر ۵ دیقه برگشتم چون کلاس تشکیل نمیشد ‌. بعد که اینترنتا قطععع ، مطمئنم الآنم ارسال نمیشه ۵ ساعت بعد ارسال میشه . خب دوستیان گرایمی ، الآن صدای منو می‌شنوید از ساعت ۸:۴۰ دقیقه صبح . اولی که ساعت ۸ صبح زنگ زدم گوشی مَردم😐😂 یکی از همکلاسی های ابتداییم که خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و اون خطش خااموش بود کلا و امید نداشتم جواب بده ، همینطوری شانسی زنگ زدم ووقتی بوق خورد قطع کردم؛ و نه تنها مامانش جواب داد بلکه ول نکرد و یبار دیگه به خطم زنگ زد ببینه کیم🤣 یکم چرت و پرت و دری وری تحویلش دادم که نمیدونستم خط فعاله و دلم واسش تنگ شده و اینا... تهش کپ کرده قطع کرد دوستمم کلاس بود. بعد تماس هم در حالی که داشتم با خودم حرف میزدم که 《آخه چرا ساعت ۷ صب زنگ زدم خونه مردم》(با حالت زار و گریه ی الکی) یهو دیدم بابام داره نگام میکنه😐😔🤣 چه بگویم نگفته هم پیداست
هدایت شده از خانوم دَم دَمی
برای شاخه های دور زیر برف ؛ میگم اگه درونت سرده باید براش قهوه دم کنی بزاری گوشه پنجره کنار گلدون مامان تا وقتی از روز زمستونی برگشت وقتی پالتو ی پیرشو در اورد گذاشت گوشه صندلی وقتی ظرف هارو شست وقتی روی میزو مرتب کرد وقتی جزوه های جنگ زدرو مرتب کرد وقتی کتاب های خسته شب قبل رو گذاشت توی قفسه وقتی برای گربه تنهای انتهای کوچه غذا ریخت وقتی خونرو مرتب کرد وقتی ی سر و سامونی به خودش و قلبش داد وقتی اومد به گلدون آب بده و براش شعر روز های خوب رو بخونه قهوه نجات دهنده عزیز رو ببینه تا شاید کلمات مرده و پیر مغزش و شاید لایه های چروکیده ی قلبش دوباره برگشتند اونموقعه خط خطی های مقدس فرمول میشن جمله های گوشه جزوه باعث خنده میشن بغل کردن ها بوی بابونه ی باغچه ماه‌گل خانوم رو میگیره پیام های کوتاه جواب های بلند و سرازیر از دوست داشتن میشه سیگار های مچاله شده ته جیب باقی میمونن دختر همسایه نقاشی هاش رنگ دارن پرنده ها آزاد میشن دیگه پیر فرسوده مهربون بادکنک هاشو نمیفرسته آسمون نامه های آقای پستچی از عزیز ِ دور صبا ان دیگه خسته نیستیم ما برای نجات جهان لبخند زدیم تا پنجره ها از خاطرات خوب بگن حالا خیابون هارو نجات میدیم از صدای بوق های سرازیر از دلهره و نگرانی من پشت قاب عکست کنار دفترت پیش گلدون مورد علاقت کلمه های دوست داشتنی را جا گذاشتم یادت نره بهشون سر بزنی
من آروم ، خونسرد و مهربون بنظر میام؟ اوه دوست من! برات جالبه که بدونی من میتونم به همون اندازه پر سروصدا ، خشن ، بی رحم و لجباز باشم . من یه نیمه تاریک دارم/هممون یه نیمه تاریک داریم که نمیخوایم کسی ببینتش
وقتی خودتو خوب ندونی و فکر کنی که کمی ، دچار چیزی بنام 《راضی نگه داشتن دیگران》میشی چون نمیخوای بقیه اون حس بدی که نسبت به خودت داری رو بازتاب کنن... از اونجاست که میخوای تصوری خلاف اون تصوری که بنظر خودت تو رو در نظر دیگران منفور میکنه ایجاد کنی و همون لحظه "تایید طلبی" شروع میشه!
شاید بهتر بود در کنج دفتر خاطراتمان می‌ماندیم! می‌ماندیم و شروع را می‌دیدیم . هر کجا نگاه میکنی می‌گوید: بزن بیرون از این پیله ی تنهایی... ولی یکنفر بی دلیل به دور خود پیله نمیکشد؛ میکشد؟ شاید قایم باشک بازی های ماه بود و گل های آفتابگردان... شاید شروع همه چیز ، عشق یک پروانه بود به نورِ نقره رنگِ برکه ی جنگل که شبگار ها ناز کم میکرد و رخ میداد... شاید "پیله ی تنهایی" همان موقع کشیده شد که بشر دید هر آدمی لزوما "انسان" نیست! هر شروعی که بود ، از آفتابگردان ها تا پیله ها ، در کنج دفتر خاطراتِ دلها زندانیست ‌.
شاید راست میگی شاید حقیقتِ من یه خودخواهِ بی عاطفه ی بی اهمیته. وقتی سعی میکنی حقیقتِ خودتو ببینی ممکنه با چیزایی مواجه شی که تو رو به عمیق ترین بهت ها ببره. شاید اونقدر روی این خودخواهی نقاب زدم که به عمیق ترین پستو ها فرستادمش. ولی من نمیخوام ازش فرار کنم . شاید خودخواهی ویژگی بدی بنظر بیاد ، ولی وقتی یکی داره بهت آسیب میزنه خودخواهی لازم و حتی نجات دهندس مگه نه؟ حقیقت اینه منم لحظاتی داشتم که با تمام وجود اهمیت دادم و درک کردم و حتی راحتی خودمو فدا کردم. پس من هردوتاش هستم‌‌. پس اگه خودخواهی چیزیه که تمام عمر داشتم ازش فرار میکردم و خودمو گول میزدم الآن میخوام که قبولش کنم و بزارم جاهای مناسب بروز کنه. جاهایی که لازمه.
مثل اینکه حق با یکی از بزرگوارانِ کانال دار بود ‌. مشکل اینه باد از هر طرف بِوَزه همون جهت درسته ‌. برای مثال اسم دین و مذهب کافیه تا یه حرفو بدون فکر به لپ کلامش قبول و رد کرد .