وای ساعت ۸ صبح و این همه فجایع امکان پذیر نیست😐😂
اول که با لباس مدرسه رفتم و ناکام سر ۵ دیقه برگشتم چون کلاس تشکیل نمیشد .
بعد که اینترنتا قطععع ، مطمئنم الآنم ارسال نمیشه ۵ ساعت بعد ارسال میشه .
خب دوستیان گرایمی ، الآن صدای منو میشنوید از ساعت ۸:۴۰ دقیقه صبح .
اولی که ساعت ۸ صبح زنگ زدم گوشی مَردم😐😂
یکی از همکلاسی های ابتداییم که خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و اون خطش خااموش بود کلا و امید نداشتم جواب بده ، همینطوری شانسی زنگ زدم ووقتی بوق خورد قطع کردم؛ و نه تنها مامانش جواب داد بلکه ول نکرد و یبار دیگه به خطم زنگ زد ببینه کیم🤣
یکم چرت و پرت و دری وری تحویلش دادم که نمیدونستم خط فعاله و دلم واسش تنگ شده و اینا... تهش کپ کرده قطع کرد دوستمم کلاس بود.
بعد تماس هم در حالی که داشتم با خودم حرف میزدم که 《آخه چرا ساعت ۷ صب زنگ زدم خونه مردم》(با حالت زار و گریه ی الکی) یهو دیدم بابام داره نگام میکنه😐😔🤣
چه بگویم نگفته هم پیداست
هدایت شده از خانوم دَم دَمی
برای شاخه های دور زیر برف ؛
میگم اگه درونت سرده باید براش قهوه دم کنی بزاری گوشه پنجره کنار گلدون مامان تا وقتی از روز زمستونی برگشت وقتی پالتو ی پیرشو در اورد گذاشت گوشه صندلی وقتی ظرف هارو شست وقتی روی میزو مرتب کرد وقتی جزوه های جنگ زدرو مرتب کرد وقتی کتاب های خسته شب قبل رو گذاشت توی قفسه وقتی برای گربه تنهای انتهای کوچه غذا ریخت وقتی خونرو مرتب کرد وقتی ی سر و سامونی به خودش و قلبش داد وقتی اومد به گلدون آب بده و براش شعر روز های خوب رو بخونه قهوه نجات دهنده عزیز رو ببینه تا شاید کلمات مرده و پیر مغزش و شاید لایه های چروکیده ی قلبش دوباره برگشتند
اونموقعه خط خطی های مقدس فرمول میشن
جمله های گوشه جزوه باعث خنده میشن
بغل کردن ها بوی بابونه ی باغچه ماهگل خانوم رو میگیره
پیام های کوتاه جواب های بلند و سرازیر از دوست داشتن میشه
سیگار های مچاله شده ته جیب باقی میمونن
دختر همسایه نقاشی هاش رنگ دارن
پرنده ها آزاد میشن
دیگه پیر فرسوده مهربون بادکنک هاشو نمیفرسته آسمون
نامه های آقای پستچی از عزیز ِ دور صبا ان
دیگه خسته نیستیم
ما برای نجات جهان لبخند زدیم تا پنجره ها از خاطرات خوب بگن
حالا خیابون هارو نجات میدیم از صدای بوق های سرازیر از دلهره و نگرانی
من پشت قاب عکست کنار دفترت پیش گلدون مورد علاقت کلمه های دوست داشتنی را جا گذاشتم یادت نره بهشون سر بزنی
من آروم ، خونسرد و مهربون بنظر میام؟
اوه دوست من! برات جالبه که بدونی من میتونم به همون اندازه پر سروصدا ، خشن ، بی رحم و لجباز باشم .
من یه نیمه تاریک دارم/هممون یه نیمه تاریک داریم که نمیخوایم کسی ببینتش
وقتی خودتو خوب ندونی و فکر کنی که کمی ، دچار چیزی بنام 《راضی نگه داشتن دیگران》میشی
چون نمیخوای بقیه اون حس بدی که نسبت به خودت داری رو بازتاب کنن... از اونجاست که میخوای تصوری خلاف اون تصوری که بنظر خودت تو رو در نظر دیگران منفور میکنه ایجاد کنی و همون لحظه "تایید طلبی" شروع میشه!
شاید بهتر بود در کنج دفتر خاطراتمان میماندیم! میماندیم و شروع را میدیدیم .
هر کجا نگاه میکنی میگوید: بزن بیرون از این پیله ی تنهایی...
ولی یکنفر بی دلیل به دور خود پیله نمیکشد؛ میکشد؟
شاید قایم باشک بازی های ماه بود و گل های آفتابگردان...
شاید شروع همه چیز ، عشق یک پروانه بود به نورِ نقره رنگِ برکه ی جنگل که شبگار ها ناز کم میکرد و رخ میداد...
شاید "پیله ی تنهایی" همان موقع کشیده شد که بشر دید هر آدمی لزوما "انسان" نیست!
هر شروعی که بود ، از آفتابگردان ها تا پیله ها ، در کنج دفتر خاطراتِ دلها زندانیست .
شاید راست میگی
شاید حقیقتِ من یه خودخواهِ بی عاطفه ی بی اهمیته.
وقتی سعی میکنی حقیقتِ خودتو ببینی ممکنه با چیزایی مواجه شی که تو رو به عمیق ترین بهت ها ببره.
شاید اونقدر روی این خودخواهی نقاب زدم که به عمیق ترین پستو ها فرستادمش.
ولی من نمیخوام ازش فرار کنم .
شاید خودخواهی ویژگی بدی بنظر بیاد ، ولی وقتی یکی داره بهت آسیب میزنه خودخواهی لازم و حتی نجات دهندس مگه نه؟
حقیقت اینه منم لحظاتی داشتم که با تمام وجود اهمیت دادم و درک کردم و حتی راحتی خودمو فدا کردم.
پس من هردوتاش هستم.
پس اگه خودخواهی چیزیه که تمام عمر داشتم ازش فرار میکردم و خودمو گول میزدم الآن میخوام که قبولش کنم و بزارم جاهای مناسب بروز کنه. جاهایی که لازمه.
مثل اینکه حق با یکی از بزرگوارانِ کانال دار بود . مشکل اینه باد از هر طرف بِوَزه همون جهت درسته .
برای مثال اسم دین و مذهب کافیه تا یه حرفو بدون فکر به لپ کلامش قبول و رد کرد .
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
https://eitaa.com/mmemfiiiisss/3965
ببین اصل حرف های من تو اون ویس این بود که اول به خودتون،شخصیتتون و اهدافتون نگاه کنید بعد مشورت کنید بعد تصمیم بگیرید.
به این فکر کن هدفت از زندگی چیه؟
ته ته ته همه اینا که چی؟
دور از جون لحظه مرگت میخوای فکر کنی که به چی رسیدی؟
وقتی هدفت مشخص کردی بعد به این فکر کن شخصیتت آمادگی پذیرش این هدف داره؟
یه دکتر باید بتونه تو تصمیم گیری سریع باشه.
یه نظامی باید یاد بگیره با ترساش رو به رو بشه.
یه خانم شاغل باید از صبر و سیاست و مدیریت بالایی برخوردار باشه.
اگر دیدی میخوای شاغل شی و هدفت تو همین مسیره حالا برو مشورت کن.
با استاد ها و دانشجو های اون رشته.
با کسی که اون موقعیت تو رو درک کنه.به قول مشاورم خیلی از نظرات منفی و مخالفت ها به خاطر اینه که طرف اصلا درکی از موقعیت تو نداره.
برو پیش یکی که همون مسیری که تو میخوای بری رو رفته.
اگر همه اینا اوکی بود برو جلو.
نه به حمایت ها نه به سختی ها نه به حرف ها و قضاوت های بقیه توجهی نکن.
از یه جایی به بعد تصمیم های ما انقدی مهم هستن که نسپاریمشون به دقیقه نود و قدم به قدم روشون فکر کنیم.